یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹
داستان افسانه ی دلاور ترسو

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود . غیر ازخدای مهربان هیچکس نبود . زیر گنبد کبود مردی ترسويي بود . او از عوی عوی سگ و میو میوي گربه ، از مس مس موش ، از خش خش برگ ها ، باد ، طوفان ، تنهایی و تاریکی می ترسید . به همین خاطر او به تاج مأد ترسو معروف بود .

در فصل زمستان اتاقشان سرد بود . چون هیزم نداشتند با آن بخاری روشن کنند و اجاقشان گرم شود . بارها و بارها بین او و زنش سر آوردن هیزم دعوا شده بود . مرد ترسو روز روشن هم از رفتن به جنگل می ترسید . او راضی بود تا از سرما یخ بزند و بمیرد ، ولی برای  آوردن هیزم پا به جنگل نگذارد .

زنش از این وضع شوهرش به تنگ آمده بود و رنج می برد و غصه می خورد . تا اینکه شبی زنش نقشه اي کشید تا او را از خانه بیرون بیاندازد ، تا بلکه سر عقل بیاید و ترس راکنار بگذارد و بشود مرد و آقای خانه و زندگی  .

او به همین منظور ، مرد را  به بهانه کاری از خانه بیرون فرستاد و همین که او از اتاق بیرون رفت در را از تو بست و جفت آن را انداخت و منتظر ماند که او چکار می کند . مرد ترسو تادید که تک و تنها بیرون از خانه است ، ترس تمام موجود او را پر کرد و سر و صدا راه انداخت . ولی زن گوش به سر و صدای او نکرد ، مرد افتاد به خواهش و التماس کردن . تا بلکه زنش به رحم بیاید و در را به رویش باز کند .

اما زن تصمیم خود را گرفته بود و می خواست تا شوهرش ترس خود را کنار نگذارد ، هیچ وقت او را به خانه راه ندهد . به همین خاطر از پشت در فریاد زد : من باید تکلیف خود را با تو روشن کنم . یا می روی از جنگل هیزم می آوری ، یا هیچ وقت به خانه باز نمی گردی !

هوا سرد بود و زن هم حاضر نبود در رابه روی او باز کند. تنها راه چاره این بود که به جنگل برود و مقداری هیزم بیاورد ، تا بتواند داخل خانه شود .

پس ترسان ترسان به سمت جنگل راه افتاد . در راه از زوزه باد، خش خش برگ درخت ها و حتی از صدای کفش های خود هم می ترسید ، با این وجود دل به دریا زد و به راهش ادامه داد .

او رفت و رفت تا اینکه به روباهی رسید . روباه که او را می شناخت و می دانست که او مرد ترسو و بزدلی ست . و از اینکه او را تک و تنها در تاریکی شب می دید ، تعجب کرد و به فکر فرو رفت که این مرد ترسو به چه جرأتی در شب به جنگل آمده است . باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد باید سر و ته این قضیه را در بیاورم که آیا هنوز هم می ترسد ، یا ترس و این حرفها را کنار گذاشته و هوای پهلوانی به سرش زده است . روباه که سرگرمی خوبی گیرش آمده بود ، دست از سر او برنداشت ، و به دنبالش شروع به دویدن کرد .

مرد ترسوهمان طور که فرار می کرد ، به دنبال پناهگاهی بود تا ازدست روباه خلاص شود . او رفت و رفت و به وسط جنگل رسید ، جنگل خیلی تاریک و سرد بود و تا به حال پا به آنجا نگذاشته بود . و راه خروج راهم نمی دانست . او وسط جنگل گیر کرده بود و به فکر چه کنم      چه کنم بود که چشمش از دور به روشنایی افتاد . او به طرف آن دوید ، رفت و رفت تا به نزدیکی های روشنایی رسید و دید که روشنایی از پنجره خانه بزرگی بود . گوش ایستاد . هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید . در این موقع روباه رسید .

مرد ترسو از ترس او فوری دستگیره در را چرخاند و وارد اتاق شد . فضای اتاق گرم گرم بود . از گرمای اتاق لذتی به اعماق جانش نفوذ کرد . و دو قرص نان گرم و نرم هم روی طاقچه حاضر و آماده بود. او نانها را گرفت و یک لقمه چپ کرد و وقتی خوب شکمش سیر شد گرفت کنار بخاری دراز کشید و کم کم چشمانش گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفت ، غافل از آنکه آن خانه ، خانه دیوها بود .

صبح که دیوها خسته و گرسنه به خانه برگشتند ، وقتی به نزدیکی‌های خانه رسیدند بوی آدمیزاد به مشام شان رسید . دیوها غرشی کردند که : « بوی آدمیزاد می آید ، بوی آدمیزاد می آید » آنها در را که باز کردند چشمشان به مردي افتاد که بی خیال کنار بخاری خوابیده است.

دیوها نعره بلندی کشیدند و سر و صدا به راه انداختند . مرد ترسو از سر و صدای آنها از خواب پرید و چشمانش را مالید و او فکر کرد که دارد خواب می بیند اما با کمی دقت فهمید این تو بمیری ها از آن تو بمیری ها نیست و گیر دیوها افتاده است . و باورش شد که پنج دیو با هیکل گنده و نتراشیده و نخراشیده و با شاخهای بلند و تیز ، مقابلش ایستاده اند و بر وبر نگاهش می کنند .

او از بس که ترسیده بود ، حتی نتوانست جیغ بزند و داد و فریاد راه بیاندازد .

یکی از دیوها خنده بلندی سر داد و گفت : «می بینم که غذای امروز ما با پای خودش به سراغ ما آمده است !»

مرد که دیگر حسابی گیر افتاده بود ، به فکر راه چاره ای افتاد که خود را از این مخمصه نجات دهد . او با خود فکر کرد : «اگر دست روی دست بگذارم و همین طوری بنشینم و کاری نکنم آنها مرا درسته قورت خواهند داد و یک لیوان آب هم روی آن نوش جان می کنند . پس کلکی سوار بکنم و جان خود را از دست آنها به در ببرم.»

 او با این فکر از جایش بلند شد و سینه را جلو داد و صدایش را کلفت کرد و گفت : «ای دیوها ! قبل از اینکه مرا بخورید شرطی با شما دارم !»

دیوها گفتند : «چه شرطی ؟»

مرد ترسو گفت:« با قوی ترین و پرزورترین شما کشتی بگیرم . اگر او بتواند مرا شکست دهد آن وقت می توانید مرا بخورید در غیر این صورت همه شما را یکجا قورت می دهم .»

دیوها به او خندیدند و و گفتند : «قبول می کنیم . حالا تو فسقلی برای ما شاخ و شانه می کشی ؟»

آنها برای کشتی گرفتن به طرف میدان بازی که کمی دورتر قرار داشت به راه افتادند . در راه مرد ترسو چندتا تخم مرغ پیدا کرد ، آنها را دور از چشم دیوها در جیبش پنهان کرد . کمی دیگر که راه رفتند او یک توپ کوچک نخ پیدا کرد ، نخ را هم گذاشت توی جیبش .

آنها هنوز به میدان نرسیده بودند که چشم مرد به پرنده ای افتاد که زیربوته ها دراز به دراز خوابیده بود . او خیلی سریع بدون اینکه دیوها توجه بشوند ، پرنده را گرفت و توی جیبش پنهان کرد . تا اینکه به میدان مسابقه رسیدند و یکی از دیوها غرشی کرد و گفت : «ای آدمیزاد ! من آماده ام با تو کشتی بگیرم .»

ترسو گفت : «برای کشتی گرفتن وقت زیادی داریم ، فعلاً چند مسابقه برای دست گرمی انجام بدهیم تا وقت کشتی گرفتن برسد .»

دیوها که برای خوردن او عجله می کردند گفتند : «چه مسابقه‌ای؟»

اوگفت:« هر کس بتواند با لگدروغن زمین را در بیاورد بازی را برده است .»

دیوها گفتتند : «کی گفته که زمین روغن دارد که ما آن را دربیاوریم ؟»

مرد ترسوگفت : «بله که دارد . مگر در دنیا چیزی وجود دارد که روغن نداشته باشد ؟  زمین هم مثل همه چیزها روغن دارد ولی برای بیرون آوردن آن کمی زور بازو لازم است .»

دیوها گفتند : «اگر زمین روغن داشته باشد ، حتماً آن را بیرون می کشیم .»

دیوها این را گفتندو شروع کردند به لگدزدن زمین و در یک چشم به هم زدن گودال بزرگی ایجاد کردند ، اما خبری از روغن نشد که نشد .

دیوها که خیلی خسته شده بودند از لگد زدن زمین دست برداشته و رو به مرد ترسوگفتند : « ما که هرچه به زمین لگد زدیم موفق نشدیم روغن آن را در بیاوریم حالا اگر می توانی تو
در بیاور!»

مرد ترسو که ا زقبل تخم مرغ ها را در زیر زمین پنهان کرده بود ، به طرف آن رفت و گفت : «هر کاری راهی دارد . حالا خوب تماشا کنید من چگونه روغن زمین را در می آورم . تا شما هم یاد بگیرید.»

مرد این راگفت و پایش را محکم بر روی تخم مرغ های زیر خاک پنهان شده کوبید و کوبیدن همان و جرق جرق شکستن تخم مرغ ها همان . دیوها تا زرده تخم مرغ رادیدند روی زمین پخش شدند ، باورشان شد که او واقعاً روغن زمین را بیرون آورده است . وکمی ترس برشان داشت که نکند او یک پهلوان واقعی باشد و دمار از روزگارشان دربیاورد .

مرد که حالا خودش را پیروز میدان می دانست : «مسابقه دیگری هم هست که باید انجامش بدهیم تا ببینیم که حسابی تنمان گرم و آمده برای کشتی گرفتن شود .»

دیوها با شک و تردید گفتند : «ديگرچه مسابقه ای ؟»

مرد ترسو دست هایش را به کمر زد و گفت : «مسابقه سنگ پرانی . ببینیم قدرت دست چه کسی بیشتر است . هرکس بتواند سنگ را دورتر بیاندازد ، او برنده مسابقه است .»

دیوها گفتند : «این یکی را دیگر کور خوانده ای ، ما سنگ را جایی می اندازیم که با چشم نتوانی آن را ببینی . آن وقت معنی زور و بازو را خواهی فهمید .»

یکی از دیوها سنگ بزرگی  رابرداشت و آن را با قدرت تمام چندبار دور سرش چرخاند و چرخاند و آن را به جای دوری انداخت . به طوری که سنگ وقتی به زمین افتاد گودال بزرگی را ایجاد نمود.

مرد ترسو هم وانمود کرد که از زمین سنگ بر می دارد و دزدکی پرنده را از جیبش بیرون آورد و الکی چند بار دور سرش چرخاند و چرخاند و یکباره پرنده را در آسمان رها کرد .

پرنده که توی جیب مرد نزدیک بود خفه شود ، وقتی هوای آزاد دماغش خورد ، در آسمان به پرواز در آمد و رفت و رفت بدون اینکه روی زمین بنشیند از جلوی چشم آنها دور شد . 

دیوها وقتی دور شدن پرنده را دیدند فکر کردند که راستی راستی سنگ بزرگی را پرتاب کرده است و از ترس زبان در کام کشیدند و منتظر ماندند تا هرچه او بگوید انجام بدهند. مرد ترسو لحظه به لحظه جرأت گرفت ، گفت : «ای دیوها ! شما چقدر پشمالو هستید و موهای بلندی دارید . اما خبرندارید که ما آدم ها چه موهای بلندی داریم .  اگر باور نمی کنید آن را هم امتحان می کنیم ببینیم موی شما بلند تر است یا موی بدن من .»

یکی از دیوها گفت:« ما که مویی در بدن شما نمی بینیم ، ولی بلندی موهای ما برای همه آشکار است .»

او چند تار موی خود را کند و و جلوی چشم مرد ترسو انداخت و او هم خنده کنان گفت : «حالا موی مرا تماشا کنید آن وقت می فهمید موی بلند یعنی چه ؟»

او از سر جیبش سر نخ را به یکی از دیوها داد و از او خواست تا هرجا که می خواهد می تواند  برود . دیو سر نخ را گرفت و شروع به دویدن کرد . ولی هرچه می رفت مو تمامی نداشت .

مرد ترسو این بار هم پیروز شد و دیوها را بیشتر ترساند .دیوها به فکر مسابقه ای افتادند که او نتواند از پس آن بر بیاید تا بتوانند لااقل جانشان را از این معرکه به در ببرند . یکی از این دیوها گفت : «حالا ما یک مسابقه ای را پیشنهاد می کنیم .»

مرد ترسو گفت : «چه مسابقه ای ؟»

دیوها گفتند : «مسابقه درخت کنی . هرکس بتواند بیشترین درخت را از ریشه اش در بیاورد او برنده می شود .»

مرد ترسو که به همه چیز فکر کرده بود به جز این یکی ، ماند که جواب دیوها را چه بدهد .

و با کمی فکر کردن گفت : «به یک شرط قبول می کنم .»

دیوها گفتند : «به چه شرطی ؟ »

  مرد ترسو گفت : «به شرط اینکه کسی به ديگري نگاه نکند و سرش به کار خودش گرم باشد.»

 دیوها قبول کردند و همگی مشغول جمع کردن هیزم شدند . ولی مرد ترسو در این فکربود که این بار هم کلکی سوارکند و دیوها را شکست بدهد . بلکه بتواند جانش را به در ببرد .

دیوها سرشان را پایین اندخته بودند و تند و تند درخت ها را از ریشه بیرون می آوردند و روی هم تلنبار می کردند .

مرد ترسو ناگهان به یاد نخی افتاد که در جیب داشت و ازشادی زیر درخت نشست و شروع کرد به آواز خواندن .

دیوها وقتی دیدند که او به جای درخت کندن ، آواز می خواند از او پرسیدند : «تو چرا کارنمی کنی ؟»

او بادی به غبغبش انداخت و گفت : «ای دیوها ! اگر من قرارباشد درخت ها رابکنم در یک لحظه تمام درخت های جنگل را می کنم . آن موقع شما زیر سایه کدام درخت استراحت مي‌کنید؟»

دیوها پرسیدند : «آخه چطور می خواهی این همه درخت را ازجا دربیاوری ؟»

مرد ترسو جواب داد : «اگر کمی حوصله به خرج بدهید به شما نشان می دهم که چطوری می خواهم درخت ها را یکجا از ریشه بیرون بکشم .»

 بعد یک سر نخ را به درخت بست و سر دیگر آن را گرفت و رفت و دور تا دور درخت ها چرخید و سر دیگر نخ را بست و گفت :«کافی است این سر نخ را بکشم تاتمام درخت ها را یکجا از ریشه در بیاورم . آن وقت هیچ درختی در اینجا سرپا نیست .»

 دیوها ترسیدند که نکند او جنگل سرسبز آنها را به کویر تبدیل کند ، از خیر مسابقه گذشتند و قبول کردند که این بار هم مسابقه را باخته اند .

یکی از دیوها گفت : «اگر شرط دیگری نمانده باشد ، برگردیم به شرط اول .»

مرد ترسو که کشتی گرفتن را به کل فراموش کرده بود ، پرسيد: «کدام شرط ؟»

دیو گفت : «مگر قرار نبود بعد از اینکه بدنمان گرم شد کشتی بگیریم ؟»

او وقتی این حرف دیو را شنید ، با چشمان گردشده و از حدقه بیرون زده اش یک بار به کوه نگاه کرد و یک بار به دریا .

دیوها از این عمل او تعجب کردند و رسیدند : «چرا به بالای کوه و دریا نگاه می کنی ؟»

مرد ترسو گفت:« در این  فکر هستم که دیوی را که می خواهد با من کشتی بگیرد به بالای کوه بیندازم یا قعر دریا ! الان گفته باشم که بعداً گله و شکایتی نداشته باشد .»

دیوها که کارهای قبلی او را دیده بودند ، این بار هم باورشان شد که او راستی راستی یکی از آنها را به بالای کوه یا قعر دریا می اندازد . پس به دست و پای او افتادند و با خواهش و التماس گفتند : «ما از خیر کشتی گرفتن گذشتیم ، اگر شما کاری به ما نداشته باشی ما هم کاری به تو نداریم .»

مرد ترسو فریاد بلندی کشید و محکم به سینه اش کوبید و گفت : «در رسم ما ناجوانمردی است که زیر قولمان بزنیم .»

دیوهاکه دیدند گیر چه آدم لجبازی افتاده اند از ترس عقب عقب رفتند و بهترین فکری که به کله شان رسید این بود که فرار را بر قرار ترجیح داده و جانشان را نجات بدهند . آنها کمی که به عقب عقب رفتند ، شروع به دویدن کردند و آنچنان با سرعت پا به فرار گذاشتند که کسی به گرد پایشان نمی رسید .

مرد ترسو که دیگر احساس پهلوانی می کرد ، شاخه های درخت را یکجا جمع کرد و پشته بزرگی درست کرد و به کول گرفت و به طرف خانه اش به راه افتاد تا هرچه زودتر شاخه ها را به خانه ببرد تا بخاری را روشن کند و زنش را از سرما نجات دهد .

ازآن طرف دیوها که هنوز با سرعت زیادی از ترس می دویدند به روباه برخورد کردند . روباه وقتی که ترس را در چشم دیوها دید ، ازآنها پرسید :«چه اتفاقی افتاده؟ چرا دارید فرار میکنید ؟»

دیوها گفتند : «توی جنگل گیر آدم پرزور و شجاعی افتادیم که نزدیک بود هر سه ما را درسته قورت بدهد.»

روباه گفت : «نشانی اش را بدهید که چگونه آدمی بود؟»

دیوها نشاني اش را گفتند و ادامه دادندکه:« او يك پهلوان است . روغن زمین را در می آورد ، سنگ را پشت کوه می اندازد  و موی بدنش بلند و دراز است  و درخت ها را یکجا ازریشه در می آورد .»

روباه وقتی فهمید او همان مرد ترسو است ، به خنده افتاد و گفت : «از کی دارید تعریف می کنید ای دیوهای احمق ! او مرد ترسويي است . حتی نمی تواند روز روشن به جنگل برود و برای بخاری هیزم بیاورد . برگردید تا جلوی چشم شما دمار از روزگارش در بیاورم تا بدانید که کی شجاع است و کی ترسو .»

دیوها وقتی دیدند که روباه جدی جدی حرف می زند و اصرار به برگشتن دارد دنبال او راه افتادند .

مرد ترسو که از راه جنگل به طرف خانه اش بر می گشت از دور روباه را دید که دیوها را دنبالش راه انداخته و دارد می آید .

مرد ترسو فهميد که روباه می خواهد تمام پته های او را روی آب بریزد ، پس با خود گفت:« حالا فرصت خوبی است تا از شر این روباه حقه باز هم راحت شوم و برای همیشه با نام پهلوان زندگی کنم .»

او با این فکر پشته هیزم را روی زمین گذاشت و یکی از چوب ها را به دست گرفت و در حالی که به طرف روباه و دیوها می دوید فریاد زد : «ای روباه احمق ! من از پدرت شش دیو گنده طلبکار بودم ، حالا تو به جای آن سه دیو لاغر خودم را می آوری ؟ صبر کن تا بلایی به سرت بیاورم که دیگر فکر کلک و حقه بازی نیفتی .»

دیوها تا حرف او را شنیدند ، گفتند : «ای وای این روباه حقه باز می خواست ما را به جای بدهی پدرش به مرد پهلوان قالب کند .»

دیوها دوباره پا به فرار گذاشتند و رفتند و روباه تا دید این مرد با مردي که می شناخت زمین تا آسمان فرق می کند ، خواست مثل دیوها فرار کند ولی مرد به او فرصت فرار نداد ، دم او را  گرفت و کشان کشان پیش هیزم ها برد و آنها را بار روباه کرد و خودش هم بالای هیزم ها نشست و به روباه دستور داد که به طرف خانه اش برود .

 هنوز آفتاب نزده بودکه مرد ترسو سوار بر روباه به خانه اش رسید و در زد .زنش از داخل خانه گفت : «مگر نگفتم که بدون هیزم هیچوقت به خانه راهت نمی دهم .»

مرد ترسو صدایش را کلفت کرد و گفت : « ای زن ! اگر در را با دست خودت باز کردی که کردی وگرنه آن را از جایش در می آورم!»

زن از لحن صدای او ترسید و در را باز کرد . دید که شوهرش هیزم زیادی را بار روباه کرده و آورده است، باتعجب پرسید :«این کارها چیه که می کنی ؟»

مرد ترسو گفت:« مگر هیزم نمی خواستی ؟حالا تا دلت می خواهد هیزم داریم . حالا برو و بخاری را آماده کن .»

بعد هیزم ها را از پشت روباه پایین گذاشت . روباه همین که از  زیر بار سنگین هیزم خلاص شد  پا به فرار گذاشت و حتی نگاهی هم به پشت سرش نینداخت .

زن که هنوز از کارهای شوهرش سر در نمی آورد ، گفت : «یعنی تو تک و تنها به جنگل رفتی و این همه هیزم آوردی ؟»

مردجواب داد :« جنگل و تاریکی که ترس ندارد . به من می گویند مرد شجاع و پهلوان.»

بعد از آن مرد تمام ماجرا را یک به یک برای زنش تعریف کرد ، آنها به حماقت دیوها و کلک خوردن روباه خندیدند ، و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنارهم زندگی کردند .

و هنوز هم که هنوز است به خوبی و خوشی زندگی می کنند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:40 توسط عبد الصالح پاک.