
روزی بود ، روزگاری بود . پیرمرد فقیری بود که از مال دنیا فقط یک شتر پیر داشت . او هر روز صبح با شتر به صحرا می رفت و هیزم جمع می کرد و عصر با فروش آن گذران می کرد . او راضی به زندگی اش بود و هیچ وقت از سختی روزگار نمی نالید و به هر مشکلی هم بر می خورد، با گفتن : « انشاء الله که خیر است » مشکل را از سر می گذراند.
یک روز که پیرمرد برای آوردن هیزم به صحرا می رفت ، در راه به کاروانی برخورد کرد که به کار تجارت می پرداخت .
پیرمرد با دیدن آنها تصمیم گرفت همراه کاروان برود و در کارها به آنها کمک کند .
با این تصمیم او پیش ساربان رفت و به او گفت :«اگر قبول کنی همراه شما بیایم و کمک حالتان باشم.»
همراهان ساربان وقتی حرف های او را شنیدند شروع به خندیدن کردند و ساربان گفت :«ای پیرمرد ! می دانی همراه کاوران رفتن چه دردسری دارد ؟ برای آن هم مرد پرزور می خواهد و هم شتر جوان و پرقدرت می طلبد و تو با این سن و سال و با این شتر پیر و از کارافتاده چگونه می خواهی از صحراهای گرم و سوزان و از کوه های سر به فلک کشیده عبور کنی و کمک حال ما باشی ؟»
پیرمرد جواب داد : انشاءالله که خیر است ، اگر قبول کنی همراه کاروان بیایم .
ساربان قبول کرد و گفت :«باشد ، قبول می کنم . ولی اگر در وسط بیابان برهوت یا در میان سنگلاخ های کوه و کمر گیر بیفتی ، خودت گره مشکلت را باز می کنی.»
پیرمرد قبول کرد و به همراه کاروان به راه افتاد .
در راه افراد کاروان هر حرفی به پیرمرد می گفتند ، او در جواب آنها می گفت :« انشاءالله که خیر است و افراد کاروان می خندیدند وتفریح می کردند. »
آنها وقتی به وسط بیابان رسیدند ، برای آنکه تفریحشان کامل شود ، یک اسب به پیرمرد دادند و از او خواستند جلوتر برود و راه را شناسایی کند .
پیرمرد سوار بر اسب به پیش تاخت .
افراد کاروان یک صدا فریاد زدند : «انشاءالله که خیر است .»
وقتی پیرمرد از چشم آنها دور شد ، کاروانیان شتر پیرمرد را در بیابان به حال خود رها کردند و به راهشان ادامه دادند .
پیرمرد نزدیک های عصر خسته و کوفته پس از شناسایی راه به کاروان برگشت و از آنها سراغ شترش را گرفت و جواب شنید:"شتر پیر طاقت دوری صاحب پیرش را تحمل نکرد و سر به بیابان گذاشت و رفت.» .بعد یکصدا گفتند :«انشاءااله که خیر است. »
پیرمرد با گفتن انشاءالله که خیر است برای پیدا کردن شتر به دنبال او رفت . او با جستجوهای زیاد ، نیمه های شب شترش را پیدا کرد و به همراه او به طرف کاروان به راه افتاد.
پیرمرد پس از یک شبانه روز به کاروان رسید و از وضع به هم ریخته کاروان به تعجب افتاد و علت را پرسید و فهمید که همان شب راهزن ها به کاروان حمله کرده و همه مال ومنال آنها را به همراه شترهایشان با خود برده بودند و افراد کاروان را دست خالی وسط بیابان رها کرده بودند .
افراد کاروان وقتی دیدند که پیرمرد هنوز سالم و سرحال است و شترش را هم دارد ، از کرده خود پشیمان شدند .
پیرمرد پیش ساربان رفت و گفت :«زیاد غصه نخورید . انشاءالله که خیر است.»
بعد ادامه داد :«ما هنوز یک شتر داریم . هرچند پیر و فرسوده است ، ولی بالاخره ثروتی است . بیایید به کمک آن به شهر برویم ؛ بلکه بتوانیم دوباره ثروتی به هم بزنیم و دوباره به تجارت بپردازیم .»
آنها حرف پیرمرد ر ا پذیرفتند و با تنها شتر باقی مانده به سفر ادامه دادند و هیچ وقت هم به حرف پیرمرد نخندیدند و سر به سرش نگذاشتند .
پ.ن: دوستانی که در لینک حضور ندارند گاهی نظر عمومی یا خصوصی می گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نیز قید نمایند.