
سکوت این تلفن، می دهد صدایت را
هنوز، هیچ کسی پُر نکرده جایت را
تو نیستی که ببینی مسافر غم ها
پس از عبور تو، گم کرده ردّ پایت را
چنان کشیده نفس، در هوایت آن موقع
که می دهد نفسش، نکهت هوایت را
اگر بیایی و تصویر عشق من گردی
دهم به نور غزل، روشنی سرایت را
بیا که قسمتمی! شک نکن به این موضوع
بکش به بخت بدم، سایه ی هُمایت را
دمی که روی ترا، من به خواب می بینم
هزار بوسه زنم خواب دلربایت را
گلم! گذشت زمستان، بیا که کم دارد
چنان همیشه بهارم، جوانه هایت را
مهرگان مهدوی
پ.ن:دوستاني كه در لینک حضور ندارند گاهي نظر خصوصي يا عمومي مي گذارند لطفا آدرس وبلاگ خود را نيز قيد نمايند.