
شب نگهبان کاروان، از خستگی و ناتوانی به خواب رفت.
دزدان از خواب و غفلت او استفاده کردند و مال مردم را در یک چشم به هم زدن به غارت بردند.
صبح زود، صاحبان مال وقتی از خواب بیدار شدند، متوجه به غارت رفتن مالشان شدند. پس، بیدرنگ سراغ نگهبان رفتند وبا داد و فریاد از او ماجرای به غارت رفتن اموالشان را جویا شدند.
نگهبان به ناچار گفت:« دزدهای نقابدار، نیمه ی شب کاروان را به غارت بردند.»
صاحبان مال گفتند:« مگر تو به جای سنگ بودی؟ باید جلوی آن ها را می گرفتی.»
نگهبان گفت:« من تک و تنها بودم و از تعداد زیاد آن ها ترسیدم.»
صاحبان مال گفتند:« اگر نمی توانستی به تنهایی جلوی آن ها را بگیری، لااقل برای رضایت ما با داد و فریاد کردن، ما را بیدار می کردی.»
نگهبان گفت:« آن ها شمشیر کشیدند و اگر داد و فریاد می کردم، قصد جانم می کردند. من نیز ترسیدم و خاموش ماندم. اما اکنون برای رضایت خاطر شما هر قدر که بخواهید داد می زنم و فریاد می کشم.»
(مثنوی- مولوی)