شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹
داستان افسانه ی مرد فقیر و خروس لجباز

 

 

 

 

 

 

 

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود.

 در زمانهاي خيلي دور مرد فقيري در همسايگي مرد ثروتمندي زندگي مي كرد. مرد فقير اگر روزي كار مي كرد، مي توانست براي زن و فرزندانش غذا تهيه كند ولي اگر بيكار بود، چيزي براي خوردن نداشتند. اما مرد ثروتمند، چند گاو و گوسفند و تعدادي مرغ و خروس داشت وزندگي راحتي را مي گذراند.

چند روزي بود كه مرد فقير كاري پيدا نكرده بود و زن و فرزندانش گرسنه بودند. يكي از همان روزها كه مرد فقير با دست خالي به سوي خانه برمي گشت، ديد در حياط همسايه­ي ثروتمند باز مانده و چند مرغ و خروس و جوجه بيرون آمده اند. نگاهي به آنها كرد، آهي كشيد و رفت.

 اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه ايستاد و برگشت به آنها نگاه كرد. نگاهي هم به اطراف كرد و با سرعت پريد و خروسي را گرفت و با خود به خانه برد . زن او كه فكر مي كرد اين خروس مزد كار شوهرش در آن روز است با آن غذا درست كرد. مرد از اينكه شادي را در چهره زن و فرزندانش مي ديد خوشحال شد. ولي وقتي به ياد كارش مي افتاد،ناراحت مي شد.

فرداي آن روزهمسايه ي ثروتمندش را ديد كه به دنبال خروسش مي گشت.

مدتي از آن ماجرا گذشت و مرد فقير وضعش بهتر شد. او در يك مغازه ذغال فروشي كار پيدا كرده بود و تقريباً به راحتي زندگي با زن و بچه هايش زندگي مي كرد.

او يك روز غروب كه از سركار به خانه بر مي گشت، ديد باز هم در خانه همسايه باز است و خروسي به همراه چند مرغ بيرون از حياط مشغول برچيدن دانه هستند. به آنها نگاهي كرد و رفت. ولي هنوز بيش از دو قدم نرفته بود كه ايستاد و دوباره به آنها نگاه كرد. او ياد آن روز افتاد كه به خاطر گرسنگي خانواده اش مجبور بود خروس همسايه را بدزدد و بكشد. در همين فكرها بود كه زن همسايه بيرون‌ آمد و آنها را به داخل خانه برد. مرد فقير هم به خانه رفت و بعد از خوردن غذايش خوابيد.

 نزديكي هاي صبح بود كه با صداي خروسي از خواب بيدار شد به حياط رفت. همان خروسي را كه امروز جلوي حياط همسايه ديده بود بر لب ديوار آمده بود و فرياد مي زد: "قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام!" مرد با عصبانيت چوبي را برداشت و به طرف خروس پرتاب كرد. خروس باز هم پريد و رفت.

ولي باز هم صبح و ظهر و شب آمد و با صداي بلند همين آواز را تكرار كرد. تمام اهل خانه ی مرد، از صداي خروس خسته شده بودند. به همين خاطر مرد به در خانه همسايه اش رفت و از خروس شكايت كرد.

 ولي صاحب خانه دليل آوازهاي خروس را نمي دانست. خروس هر روز لب ديوار مي آمد و با صداي بلند قوقولي قوقو مي كرد و پول خون باباش را مي خواست.

يكي از همين روزها بود كه مرد همسايه با خودش فكر كرد كه چرا خروس اين كار را مي كند؟!! كه ناگهان يادش افتاد آن روزي كه خروس همسايه را دزديده بود، چند جوجه هم آنجا بود و شايد اين خروس يكي از آن جوجه ها بوده است.

 ولي بعد از فكر خودش خنده اش گرفت.

خروس دست بردار نبود، تا اينكه مرد يك روز با عصبانيت خروس را گرفت و در زيرزمين خانه اش پنهان كرد. ولي باز خروس آوازش را مي خواند.

سرانجام مرد خروس را كشت و در يخدان خانه گذاشت. ولي خروس آنجا هم آواز مي خواند و پول خون باباش را مي خواست. مرد خروس را به همسرش داد تا آنرا بپزد زن هم خروس را داخل ديگ و روي اجاق گذاشت. اما خروس باز به صداي بلند آواز
مي خواند: " قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام." اهل خانه كه ديگر كلافه شده بودند، خروس را خوردند و با خود گفتند: ديگر از دست صداي اين خروس مزاحم نجات يافتيم!

 اما خروس در شكم مرد شروع كرد به خواندن: قوقولي قوقو من پول خون بابام را ميخوام!

مرد كه ديگر درمانده شده بود، به نزد حكيم رفت . او دارويي داد.و خروس از شكم آنها بيرون آمد  و شروع كردند به آواز خواندن كه:قوقولي قوقو!! من پول خون بابام را مي خوام!

 مرد خروس را برداشت و نوك آن را محكم گرفت و به خانه برد. او چند سكه اي را كه پس انداز كرده بود داخل كيسه اي گذاشت و به گردن خروس انداخت. خروس نگاهي به كيسه و نگاهي به مرد كرد و دوباره شروع كرد به آواز خواندن ولي اين بار او ميخواند: "قوقولي قوقو!! پول خون بابام را گرفتم، قوقولي قوقو! پول خون بابام را گرفتم." و آوازخوانان  و خوشحال از آنجا رفت و مرد نفس راحتي كشيد و ديگر هيچ وقت آن خروس را نديد. ولي هر  وقت صداي قوقولي قوقولي خروسي را مي شنيد از جا مي پريد و عرق سرد بر پيشاني اش می نشست.

 

راوي:محبوبه مقصودي-استان مركزي آشتيان

 

پ.ن :از دوستان تقاضا دارم یک افسانه با ذکر شهر یا استان و نام و نام خانودگی خود برای من ارسال کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:29 توسط عبد الصالح پاک.