
مردی با آه و ناله پیش طبیب رفت و گفت:« ای حکیم شکم درد شدیدی دارم. هرچه زودتر دردم را علاج کن دیگر تحمل درد آن را ندارم.»
طبیب از مرد بیمار پرسید:« مگر چه خورده ای که به این درد دچار آمدی؟»
بیمار با همان آه و ناله گفت:« امروز تا می توانستم، نان سوخته خوردم.»
طبیب دستیارش را پیش خود فرا خواند و گفت:« برو زودتر داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار بریزم.»
بیماره ناله اش بیشتر شد گفت:« ای طبیب! من از درد شکم دارم هلاک می شوم. آن وقت تو می خواهی دارو یه چشمم بریزی؟»
طبیب بی توجه به آه و ناله بیمار گفت:« اگر چشمت بینا بود، از نان سوخته نمی خوردی.»
(لطائف الطوائف -فخرالدین علی صفی)