
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زير گنبد كبود، سه تا شهر بود كه دوتاي آن، خرابه و ويران شده بود و داخل آن ديگري، فقط آدم و خانه نبود. در اين شهر بي آدم و خانه، سه تا قصر بود كه دوتاي آن خراب شده بود و در آن ديگري فقط برج و بارو نبود. توي اين قصر بي برج و بارو سه تا پادشاه بودند كه دوتاي آن مرده بودند، سومي فقط نفس نداشت. اين پادشاه بينفس سه تا پسر داشت كه اولي و دومي مرده بودند، و سومي هم فقط نفس نمي كشيد.
اين شاهزاده ي بينفس يك روز تصميم گرفت به شكار برود. از داخل گنجه، سه تا تفنگ پيدا كرد كه دو تاي آن خراب شده بود و آن ديگري فقط لوله و قنداق نداشت. سه تا هم فشنگ پيدا كرد كه دوتاي آن خراب بود، و آن يكي هم فقط باروت نداشت. پسر پادشاه بينفس، تفنگ بيلوله و قنداق و فشنگ بيباروت را برداشت و به اصطبل رفت. در اصطبل سه تا اسب ديد كه دوتاي آن مرده بودند و آن ديگري فقط جان نداشت. پسر پادشاه بي نفس، سوار بر اسب بي جان، راهي جنگل شد. او سه تا جنگل ديد كه دوتاي آن خراب شده بود، و آن يكي هم فقط درخت نداشت. پسر پادشاه بي نفس وارد جنگل بي درخت شد.
در جنگل بي درخت سه تا آهو ديد كه دوتاي آن مرده بودند، و آن يكي ديگر، فقط نفس نداشت. پسر پادشاه بينفس فشنگ بدون باروت را توي تفنگ بيلوله و قنداق گذاشت و به طرف آهوي بينفس شليك كرد. فشنگ بيباروت به آهوي بي نفس خورد. پسر پادشاه بينفس آهوي شكار شده را به خانه برد.
از زبان فرخنده رضا پور(گرگان)