پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰
داستان افسانه ی جنگل بی درخت

 

يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زير گنبد كبود، سه تا شهر بود كه دوتاي آن، خرابه و ويران  شده بود و داخل آن ديگري، فقط آدم و خانه نبود. در اين شهر بي آدم و خانه، سه تا قصر بود كه دوتاي آن خراب شده بود و در آن ديگري فقط برج و بارو نبود. توي اين قصر بي برج و بارو سه تا پادشاه بودند كه دوتاي آن مرده بودند، سومي فقط نفس نداشت. اين پادشاه بي­نفس سه تا پسر داشت كه  اولي و دومي مرده بودند، و سومي هم فقط نفس نمي كشيد.

اين شاهزاده ي  بي­نفس يك روز تصميم ­گرفت به شكار برود. از داخل گنجه، سه تا تفنگ پيدا كرد كه دو تاي آن خراب شده بود و آن ديگري  فقط لوله و قنداق نداشت. سه تا هم فشنگ پيدا كرد كه دوتاي آن خراب بود، و آن يكي هم فقط باروت نداشت. پسر پادشاه بي­نفس، تفنگ بي­لوله و قنداق و فشنگ بي­باروت را برداشت و به اصطبل رفت. در اصطبل سه تا اسب ديد كه دوتاي آن مرده بودند و آن ديگري فقط جان نداشت. پسر پادشاه بي نفس، سوار بر اسب بي جان، راهي جنگل شد. او سه تا جنگل ديد كه دوتاي آن خراب شده بود، و آن يكي هم فقط درخت نداشت. پسر پادشاه بي نفس وارد جنگل بي درخت ­شد.

در جنگل بي درخت سه تا آهو ديد كه دوتاي آن مرده بودند، و آن يكي ديگر، فقط نفس نداشت. پسر پادشاه بي­نفس فشنگ بدون باروت را توي تفنگ بي­لوله و قنداق گذاشت و به طرف آهوي بي­نفس شليك كرد. فشنگ بي­باروت به آهوي بي نفس خورد. پسر پادشاه بي­نفس آهوي شكار شده را به خانه برد.

                                                                                    از زبان فرخنده رضا پور(گرگان)

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:51 توسط عبد الصالح پاک.