
روزي بود و روزگاري بود .
در سرزمين دوري زن و مرد مهرباني با شش پسر و دختر كوچكي بنام شهربانو زندگي ميكردند آنها زندگي خوب و با صفايي داشتند . پسرها با تلاش بسيار بر روي زمين پدر كار ميكردند و محصولات آنها در بين مردمان آن سرزمين بهترين محصول بود . يكروز حاكم شهر گذرش به زمين آنها افتاد پسرها در زمين مشغول كار بودند حاكم در دلش گفت:« چه زمين خوبي بايد آنرا از چنگ پسرها در آورم !»
بعد به آنها گفت:« همين الان بايد زمين را ترك كنيد اين زمين مال من است!»
پسرها از زورگويي حاكم ناراحت شده و با عصبانيت به او گفتند:« حالا فصل برداشت محصول ما است . ما زحمات زيادي براي محصولات خود كشيده ايم و ميخواهيم از دسترنج خود استفاده كنيم .»
حاكم براي آنها خط و نشان كشيد و رفت . پسرها به خانه بازگشتند و ماجرا را براي پدرشان تعريف كردند . پدر خيلي ترسيد و با نگراني گفت : «چرا با حاكم در افتاديد؟ شما جوان هستيد و او را نميشناسيد مطمئن باشيد كه دودمان ما را به باد ميدهد حالا هم بايد هر چه زودتر فرار كنيد و به كوه و صحرا برويد .من پيش حاكم ميروم و به دست و پايش ميافتم تا شما را ببخشد.
سه روز ديگر از دور به خانه نگاه كنيد اگر به سر در خانه پارچه سفيد آويزان بود با خيال راحت برگرديد يعني حاكم شما را بخشيده است و اگر به سردر خانه تيرو كمان آويزان بود ديگر بر نگرديد كه جان شما در خطر است .
مرد با هزار سختي توانست آتش شعله ور حاكم را خاموش كند و با خوشحالي به خانه برگشت و به سر در خانه پارچه سفيدي آويزان كرد و با زن و دخترش منتظر بازگشت پسرها بودند .
از قضا پيرزن بد جنسي كه هميشه به صفا و صميميت خانواده آنها حسادت ميكرد از اين ماجرا با خبر شد . او جاي پارچه را با تيرو كمان عوض كرد
سه روز بعد پسرها از دوردستها به سردر خانه نگاه كردند و تيروكمان را ديدند و ديگر هيچوقت فكر بازگشت را نكردند .
سالها گذشت مرد و زن از غصه دوري پسرها دق كردند و از دنيا رفتند و شهربانو خواهر آنها تنهاي تنها شد . پيرزن بدجنس دچار عذاب وجدان شد و ماجراي به اشتباه انداختن برادرهايش را براي شهربانو تعریف كرد .
با شنيدن ماجرا شهربانو تصميم گرفت دنبال برادرهايش به كوه برود و آنها را پيدا كند .
او پرسان پرسان كلبة برادرها را پيدا كرد وارد كلبة آنها شد . كسي داخل كلبه نبود و همه جا بهم ريخته و كثيف بود . شهربانو همه جا را آب و جارو كرد و روي اجاق غذا درست كرد . نزديكي هاي غروب خود را داخل پستوي خانه قايم كرد .
برادرها وقتي وارد كلبه شدند همگي با تعجب به يكديگر نگاه كردند يعني چه كسي ميتواند باشد .
خلاصه آن شب گذشت و چند روز به همين ترتيب سپري شد . تا اينكه برادر بزرگتر تصميم گرفت خود را به مريضي و خواب زده و از كلبه بيرون نرود . شهربانو به آرامي از پستو بيرون آمد و بي سرو صدا مشغول تميز كردن خانه شد . برادرش چشمهايش را باز كرد و آرام آرام به طرف او رفت و دستهايش راگرفت و به او گفت :« ببينم تو پري هستي ، چه هستي؟»
شهربانو تمام ماجرا رابراي برادرش تعريف كرد و برادر از ديدن خواهرش بسيار خوشحال شد . نزديكي هاي غروب كه برادرهابه كلبه بازگشتند با تعجب دختري زيبا را در كنار برادر بزرگشان ديدند . برادر بزرگ از آنها خواست كه بنشينند تا ماجرا را از زبان شهربانو بشنوند .
آنها يكديگر را پيدا كرده و روزهاي خوبي را پشت سر ميگذاشتند تا اينكه يك روز يك دانه كشمش وسط خانه افتاده بود شهربانو خواست آنرا بخورد . گربة سياه هم كشمش را ميخواست كه شهربانو آنرا خورد . گربه سياه با عصبانيت اجاق خانه را با ادار خود خاموش كرد . دختر كه نميتوانست هيزم را بدون آتش روشن كند . براي آوردن آتش به بيرون كلبه رفت .
رفت و رفت تا به غاري رسيد كه محل زندگي ديو بود . دختر با ديدن ديو خيلي ترسيد اما به روي خودش نياورد . ديو گفت : «چه ميخواهي؟»
شهربانو گفت :« آتش براي هيزم اجاق!»
ديو گفت :« به تو ميدهم اما به يك شرط كه يك سر اين كلاف را با خود ببري .»
دختر هم ندانسته براي اينكه از شر ديو نجات پيدا كند اين كار را كرد وقتي به خانه رسيد مشغول روشن كردن هيزم اجاق بود كه سرو كلة ديو پيدا شد . ديو گفت : «با تو و برادرهايت كاري ندارم به شرطي كه هر روز تا ظهر سر مرا بجوري و شپش هاي آنرا در آوري .»
شهربانو هم از ترس قبول كرد و از ترس اينكه مبادا خطري براي برادرهايش به وجود آيد به آنها چيزي نگفت.
او از صبح تا ظهر ديو را تحمل ميكرد و موهايش را ميجوريد و تا غروب كارهاي خانه را انجام ميداد.
شهربانو هر روز لاغر و لاغرتر ميشد . برادرها متوجه ضعف و لاغري او شدند و هر چه از او سؤال ميكردند چيزي نميگفت . تا اينكه برادرها تصميم گرفتند كه پرده از اين راز بردارند . اين بار برادر كوچكتر در پستوي خانه قايم شد و بقيه به شكار رفتند . برادر كوچك متوجه همه ماجرا شد . غروب كه همه برادرها به خانه بازگشتند آنها را در جريان گذاشت . آنها تصميم گرفتند ديو را از بين ببرند از شهربانو خواستند كه داروي بيهوشي را به جاي دارويي كه شپش هاي سر را از بين ميبرد به ديو بدهد . شهربانو هم اين كار راكرد . ديو آرام آرام به خواب رفت ، برادرها كه پشت در كلبه قايم شده بودند با خوابيدن ديو وارد كلبه شدند دست و پاي او را بستند و او را داخل رودخانه انداختند و خود و تمام مردم آن اطراف از شر او نجات يافتند وهفت برادر به همراه خواهرشان سالها ی سال به خوبی و خوشی زندگی کردند .
راوي:شازنان السادات صبوري -كرمانشاه
پ.ن اول:دلم برای تک تک شما تنگ شده است.
پ.ن دوم:دلم برای تک تک شما بسیار بسیار تنگ شده است
پ.ن سوم: دلم برای...