شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳
داستان دوست

 

با همه رفتار دوستانه دارم. ولی دوستِ زیادی ندارم. رفیق همراه خوب دارم اما بسیار اندک. یکی از این رفیق ها، رجب محمد پورقاز(آشّان) بود. آشّان لحن محترمانه ای است که او را با این نام صدایش می کردیم. از همان دوران کودکی وقتی توانستم اشخاص اطرافم را بشناسم و تفاوت فصل ها را متوجه بشوم، او را در کنار خودم دیده بودم. حتّی یک بار بین او و من دلخوری و ناراحتی و ذره ای کدورت، پیش نیامده بود. هر چه خوبی در توانش بود، در حق من کوتاهی نمی کرد. راز من، راز او بود و راز او راز من. با آن که من چندین سال است در شهر بندرترکمن ساکن هستم و او ماندگار روستای قره قاشلی شده بود، همیشه با هم در ارتباط بودیم. خیلی ساده و صمیمی بگویم؛ دوستش داشتم و دوستم داشت. هیچ وقت حتی تصوّر نمی کردم یک روز را بدون او زندگی کنم. مرگ خیلی از او دور بود و بعید. چند روز پیش تقریباً سیصد ترانه، از ترانه های محبوبش را در یک دی وی دی برایش برده بودم. از شنیدن ترانه ها خاطراتش گل کرده بود و از هر ترانه خاطره ای دل انگیز برایم تعریف می کرد. وقتی او از خوشحالی می خندید، روحم تازه می شد و دوست داشتم همیشه او را شاد و سرحال ببینم.

امروز صبحِ زود، پیامکی از طرف اوبه دستم رسید. هیچ وقت صبح زود، پیامکی از او دریافت نمی کردم. با عجله قفل گوشی را باز کردم. فهمیدم پیامک را پسرش نوشته است. بهت زده مدّتی سرجای خودم ماندم. پسرش نوشته بود: «سلام! بابا فوت کرد!»

 

+ نوشته شده در ساعت 23:42 توسط عبد الصالح پاک.