چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹
داستان یک شعر کاملا برفی
 

 

 

 

 

 

 

به تو خیره ام در برفها

هوا که صاف شد

به پشت بام می روم

و به جای برف

" دوستت دارم "

پارو می کنم!

 

 

 

                               سید حبیب نظاری

 

 

 

 

 

پ.ن اول :لطفا"روی سید حبیب نظاری کلیک کنید.

پ.ن دوم:شما نیز می توانید جهت درج در وبلاگ " حکایه" شعر یا داستان کوتاه بفرستید.

پ.ن سوم:زحمت نوشتن پ.ن سوم را شما بکشید.

 

+ نوشته شده در ساعت 7:57 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹
داستان یک کتاب خوب و خواندنی دیگر
 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی بزرگتر از آن است که عاشق یک نفر باشی

 

 

                                                                  ازکتاب"شبانه ها"

                                                                نوشته ی: کازوئو ایشی گورو

                                                               ترجمه ی: علی رضا کیوانی نژاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:31 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹
داستان یک کتاب خوب و خواندنی
 

 

 

 

 

 

 

من لخت هستم.پوست کنده مثل درختی در زمستان.لخت مثل دستی که بی انگشتر است...

غارت شده به یغما رفته.همه چیزم را از من دزدیده اند:شوهرم اسمم گذشته ام بچه هام...

 

 

                                                                                                                     از کتاب:همسر اول

                                                                                                                     نوشته ی:فرانسوا شاندر ناگور

                                                                                                                     ترجمه ی:اصغر نوری

 

درباره این کتاب اینجا در وبلاگ آقای نوری عزیز بیشتر بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:18 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹
داستان یک جمله از یک کتاب
 

 

 

 

 

 

 

 

زن ها یا چشم انتظارند یا دل انتظار

 

 

 

 

از کتاب "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل"

 

                                                  نوشته ی:هاروکی موراکامی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:8 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۹
داستان دو نامه ی کاملا عاشقانه

 

 

 

 

 

من و آسمانم کوچک هستیم، به اندازه ی پنجره ی یک واحد آپارتمانی 85 متری، گاهی به اندازه ی محوطه ی یک مجتمع 98 واحدی، خیلی هم که بزرگ بشویم می شویم اندازه ی محدوده ی هزار واحدی یک شهرک دور افتاده در حاشیه ی کویر قم.
تو و آسمانت بزرگ هستید، به اندازه ی دشت های فراخ گرگان، به اندازه ی لطافت بوته های تمشک جزیره ی آشوراده، به اندازه ی جنگل های زیبای هزار پیچ و به اندازه ی شگفتی های تالاب میانکاله و موج هایی که در بندرترکمن می رقصند.
عمو حکایه! سهم من و تو از آسمان یکسان نیست، همان طور که از غم و دلتنگی، همان طور که از تنهایی، از دوست داشتن و عشق.
سهم من از پیاده روی بیشتر است، سهم من از سیمان و بتن بیشتر است، سهم تو از دار و درخت. من ماشین های سنگین تریلر ها، میکسرهای حمل بتن، بولدوزرها و کمپرسی ها را بیشتر می بینم، تو کشتی ها را، با آن صدای بوق ممتد زیبایشان. تو بُز زرد می بینی و من تنها به دیدن گربه های ترسو و موش های خانگی دلخوشم.
خوش به حال تو عمو حکایه! هر کسی به اندازه ی آسمانش توی چشمهاش پرنده داره، تو حتماً دسته دسته فلامینگو و پلیکان های مهاجر توی چشم هات پرواز می-کنند، من فقط چند گنجشک دارم که بین آهن پاره های کارگاه های ساختمان سازی مسیر هزاره ی چهارم تا جاده ی اصلی پردیسان، بازیگوشی می کنند. گاهی هم فقط صدای جیک جیک شان را می شنوم، ظهرها، وقتی زیر آفتاب سوزان کویر قم، از اداره به خانه بر می گردم، قطرات شور عرق روی صورتم سرازیر می شوند و مجبورم می کنند چشمهام را ببندم و کورمال کورمال راه بروم.
خوش به حال تو عمو حکایه! خدا به تو از همه چیز سهم بیشتری داده، حتی از فصل ها، تو هر روزت چهار فصل دارد؛ ولی من اینجا هیچ فصلی ندارم، فقط گاهی احساس سرما می کنم و گاهی گرما آزارم می دهد.
تو که از خوبی ها سهم بیشتری داری برای من دعا کن.
...................................................راستی سلام!

 

 

 سید حبیب نظاری

 

 

 

 

سلام سيد حبيب عزيزم!

وقتي نامه ات را خواندم لحظه اي به اين فكركردم كه تفاوت ما آدمها و محيط زندگي مان چقدر با هم متفاوت است و در روحيه مان تاثير مي گذارد.حقيقتا وقتي توصيف محيط زندگي شما را خواندم يه جورهايي دلم گرفت و تصور زندگي چند ساعته هم در آن گرماي برهوت مرا آزار داد. نمي دام چطور مي شود زيرآسمان كوچك زندگي كرد، نفس كشيد و به نواي دل انگيز طبيعت گوش كرد و عشق ورزيد؟

ولي آدمي تاثير پذير است و خودش را با محيط خود  و مشكلات آن وفق مي دهد و حتي گاهي ديده شده آدم هاي آن محيط سخت و دلگير، احساس خوشبختي و سعادت مي كنند و خوشبخت كسي كه بتواند در آن محيط  سخت ،خوب زندگي كند.

اما آن چيزي كه من بدنبال آن هستم نه  آسمان بزرگ و نه جنگل سرسبز و نه ترانه ي موج هاي دريا و نه بازي بز زرد است كه خوشبختانه همه ي اين ها براي من فراهم است..بلكه من بدنبال دلی بزرگ و مهربان هستم. وقتي دل بزرگ باشد مي توان حتي آسمان بزرگ را بوجود آورد.كوه سربفلك كشيده ساخت، و دريا كه نه بلكه اقيانوس را در آن جاري كرد و دوست داشت و عشق ورزيد و چهار فصل زيباتر از فصل طبيعت  داشت.

سيد! شايد آنچه شما داريد من نداشته باشم .تو دلي بزرگ و قلبي مهربان داري كه هميشه مرا جذب كرده است وآسمان هرچه هم بزرگ ولي دل كوچك باشد، دست آدمي براي هركاري حتي براي دوست داشتن مي بندد.

آيا ديده اي كساني را كه دلشان بسيار كوچك است وهمه چيز را به نا حق براي خود مي خواهند و براي بدست آوردن آن حتي به دوست و دشمن هم رحم نمي كنند؟

خدا كسي  را دچار اين نوع آدمها نكند كه نه  نتها باعث دلزدگي و رنج آدمي را فراهم مي كنند، بلكه كم كم آدم را به انزوا مي كشانند و بر روي ويرانه هاي درد و رنج تو به رقص و پايكوبي مي پردازند.خوشبختانه اين نوع آدم ها همانطور كه بي دليل  با پاهاي خودشان مي آيند بي دليل هم با پاهاي خودشان هم مي روند بدون اينكه نه علت آمدنشان معلوم باشد ونه علت  رفتن خود را بگويند. همان بهتر كه اين نوع آدمها آنقدر از ما دور شوند تا ما بتوانيم آسمان زيبا را تماشا كنيم و به موسيقي دريا گوش فرا دهيم  و مهمتر از همه  دوست بداريم و دوست داشته شويم.

 

 

 

 عبدالصالح پاک

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:17 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه نهم دی ۱۳۸۹
داستان صندوقچه ی اسرار آمیز

 

 

 

 

 

 

 

 

پائيز بود. باد بود، باران و كلاغ. باد زوزه مي كشيد، باران شرشر مي بارید و كلاغي روي تنها درخت حياط ما قارقار مي كرد.

دلم به حال كلاغ سوخت و خواستم او را به خانه بياورم  و از گزند باد و باران نجات دهم.

از خانه برون آمدم. باد زوزه مي كشيد و به سر و صورتم شلاق مي زد. رفتم زير درخت  و همين كه خواستم از آن بلا بروم، كلاغ پرواز كرد و رفت.

مادرم از داخل خانه فرياد زد: «چكار مي كني عراز؟»

گفتم: «خواستم كلاغ را بياورم خانه. داشت از سرما تلف مي شد.»

مادرم گفت:« كلاغ از سرما تلف نمي شود. زودتر بيا خانه! خودت تلف مي شوي.»

مادرم راست مي گفت. هوا بد جوري سرد و گزنده بود. به طرف خانه رفتم و دوباره كنار پنجره نشستم و به كلاغ فكر كردم. هميشه دلم مي خواست يك كلاغ داشته باشم و با او دوست شوم ولي كسي براي داشتن آن كمكم نمي كرد.

از پنجره نگاهي به بيرون انداختم. كلاغ دوباره پرواز كنان برگشت و روي درخت نشست.

هوا روبه تاريكي مي رفت و شرشر باران و زوزه باد شديدتر مي شد.

مادرم مشغول پختن شام بود و رو به من گفت: «عراز راديو را باز كن، گوش كنيم.»

راديو كوچك را كه هميشه روي پنجره بود، باز كردم. موسيقي غمگيني درحال پخش بود. از داخل اتاق ديگر خواهرم داد زد: «صدايش را كمي بالاتر بيار. من هم بشنوم.»

صداي راديو را بلندتر كردم و صداي موسيقي با صداي تق تق  قالي در هم آميخت.

مادرم گفت: «عراز! سفره را بيانداز. تا پدرت بيايد آماده باشد.»

با دلخوري گفتم: «هميشه سفره را من بايد بيندازم؟»

مادرم گفت:«خواهرت كه قالي مي بافد. بيا كمك كن.. تا خواهرت زودتر قالي را ببافد و تمامش كند.»

نگاهي به بيرون انداختم. درخت و كلاغ در سياهي شب گم مي شد و گاه گاهي صداي قارقار كلاغ به گوش مي رسيد.

از كنار پنجره بلند شدم و مشغول انداختن سفره بودم، كه پدرم خيس و آب كشيده وارد خانه شد و گفت: "عجب باراني! اگر تا چند روز ديگر ببارد ، سيل جاري خواهد كرد."

پدرم لباس خيسش را از رخت آويز آويخت و كنار بخاري نشست.

مادرم گفت: «خدا نكند. از اين حرفها نزن كه خيلي ترس برم مي داره.»

پدرم خنديد و گفت: « زن و ترس؟! بي معني است.»

مادرم خنديد. پدرم هم به حرف خودش خنده اش گرفت.

وقتي سفره را انداختم. خواهرم را صدا زدم بيايد شامش را بخورد.

مادرم شام را توي ديس ريخت و آورد روي سفره گذاشت. بخار ملايمي از روي شام برمي خواست. بوي خوش آن فضاي خانه را پر كرد.

پدرم كنار سفره آمد و من براي آخرين بار از پنجره به بيرون نگاه كردم. درخت و كلاغ كاملا در تاريكي شب گم شده بودند. خواهرم از طرف ديگر آمد و كنار پدرم نشست. پدرم به او لبخند زد. خواهرم هم لبخند به لب آورد.

مادرم وقتي در كنار سفره نشست. پدرم بسم الله گفت و مشغول خوردن غذا شد. پس از آن، مادرم و بعد من و خواهرم شروع به خوردن كرديم.

باران هرلحظه تندتر و تندتر مي باريد و صداي زوزه باد واضحتر به گوش مي رسيد.

هنوز خوردن غذا تمام نشده بود كه در زدند. پدرم رو به مادرم گفت: «توی اين باران چه كسي ممكن است باشد؟!!! »

مادرم درحالي كه آخرين لقمه را در دهانش مي گذاشت، گفت:« نمي دانم.»

پدرم سريع دعا خواند و خواهرم و مادرم مشغول جمع كردن سفره شدند.

پدرم روبه من گفت: «برو ببين كيه.»

از جايم بلند شدم و در را باز كردم. گلدي همكلاسيم و مادرش خيس و آب كشيده پشت در ايستاده بودند.

روبه مادرش گفتم: «سلام!»

مادر گلدي جواب سلام را كه داد ، مادرم به طرفش آمد و گفت: « بفرماييد داخل بي بي جان!»

گلدي و مادرش وارد اتاق شدند. پدرم از جايش بلند شد و گفت:«بفرماييد.»

مادر گلدي به پدرم سلام داد و گفت: «ببخشيد مزاحم شديم.»

مادرم گفت: « بفرماييد كنار بخاري كمي گرم شويد. مزاحم چيه؟! بفرماييد.»

وقتي مادر گلدي و گلدي كنار بخاري جابجا شدند، مادر گلدي گفت: «بام خانه مان از فشار آب چكه كرد و خانه را آب برداشت. هرچه آب را خالي كرديم ، فايده اي نداشت. آخر سر مجبور شديم مزاحم شما شويم.»

پدرم گفت:«كار خوبي كرده ايد. پس كريم آقا كجاست؟»

بي بي جان گفت:«الان مي آيد. آب ظرفها را كه خالي كند مي آيد.»

مادرم گفت:« زودتر مي آمديد. خانه ي خودتان است.»

بي بي جان دستهايش را طرف بخاري گرفت و جابجا شد. گلدي هم كنارش نشست و به بخاري چشم دوخت.

پدرم رويه مادرم گفت: «تا كريم آقا بيايد ، زودتر شام را آماده كن!»

بي بي جان گفت:« نه زحمت نكشيد. ما شام را خورديم و آمديم.»

مادرم دو كاسه را از چاي پر كرد و جلوي آنها گذاشت و رو به من گفت: «چايي مي خوري عراز؟»

گفتم: «اگر زحمتي نباشد بله!»

پدرم خنده اش را فرو خورد و گفت: « يك كاسه هم براي من بريز!»

خواهرم گفت: « من هم مي خورم.»

مادرم بدون اينكه جوابي به كسي بدهد براي همه ي ما چايي آورد.

بي بي جان از خواهرم پرسيد: «قالي مي بافي سونا جان؟»

خواهرم گفت: « بله! دارم تمامش مي كنم.»

بي بي جان گفت: « الان كمكت مي كنم تمامش كنيد.»

صداي در، دوباره به گوش رسيد. از جايم بلند شدم و در را باز كردم. كريم آقا بود. تا مرا ديد پرسيد: «پدرت خانه هست؟»

ـ بله! بفرماييد.

كريم آقا وارد خانه شد و پدرم از جايش برخاست و با او احوال پرسي كرد. مادرم يك كاسه چاي هم جلوي او گذاشت.

بي بي جان چايي اش را سر كشيد و رو به خواهرم گفت: «سونا جان برويم  قالي ات را ببينيم.»

مادرم گفت: « بي بي جان خودش مي بافد. تو بنشين استراحت كن.»

ولي بي بي جان بدون توجه به حرف مادرم به همراه خواهرم به اون يكي اتاق رفتند.

مادرم هم قوري چاي را جلوي پدرم گذاشت و پشت سر آنها رفت.

پدرم و كريم آقا هم مشغول گفتگو شدند. بطوري كه خيلي زود، من و گلدي را فراموش كردند. يواشكي كنار گلدي رفتم و گفتم: «من يك كلاغ دارم.»

ـ كجاست؟

فكري كردم و گفتم: « فعلا روي درخت است ولي فردا يا پس فردا ميارم خانه.»

گلدي گفت: « هر وقت به خانه آوردي بگو كلاغ دارم.»

گفتم: «حالا دوست داري آن را ببيني؟»

گلدي نگاهي به پدرش انداخت و گفت: «بيرون هوا سرده شايد اجازه ندهند. فردا ببينيم؟»

گفتم: « اگر الان مي ديديم بد نبود. چون مي ترسم در هواي سرد تلف شود.»

گلدي گفت: «نه. چيزيش نمي شود.»

پدرم گفت:« گلدي راست مي گويد.چيزيش نمي شود.»

بعد به راديو اشاره كرد و گفت: « راديو را بيار اينجا كمي گوش كنيم.»

راديو را به پدرم دادم.

گلدي گفت: «فردا مدرسه نمي روم. قرار است فردا پدرم اوستا بياورد و خانه را تعمير كند.»

پدر گلدي گفت: « مدرسه فردا تعطيل است. توي اين باد و باران كه نمیشود درس خواند.»

با خوشحالي گفتم: « پس، فردا مي توانيم كلاغ را ببينيم.»

از راديو صداي موسيقي قشنگي پخش مي شد. باران شرشر مي كرد و باد زوزه مي كشيد و چشمم كم كم گرم مي شد و من احساس سبكي مي كردم.

***

 

وقتي چشم باز كردم صبح شده بود و هنوز شرشر باران به گوش مي رسيد.. پدر گلدي و پدر من رفته بودند و مادرم و بي بي جان هم داشتند چاي مي نوشيدند. گلدي هم هنوز كنار من خوابيده بود.

گلدي هم بيدار شد و من و گلدي صبحانه را كه خورديم ، مادر گلدي گفت: گلدي با عراز برو خانه مان و سر و گوشي  آب بدهيد و ببينيد چه خبر است.ا گر لگن و كاسه بشقاب هم پر شده باشد خالي كنيد.پدرت رفته دنبال اوستا. قبل از او خانه را مرتب كنيد.

ما هم از خدا خواسته فوري شال و كلاه كرديم و از خانه زديم بيرون. وقتي  وارد خانه شديم، اولين چيزي كه نظرم را جلب كرد ، يك صندوقچه ي كوچك و زيبا بود كه روي تاقچه قرار داشت. گلدي مشغول خالي كردن آب لگن و ظرفهاي ديگر بود و من غرق تماشاي صندوقچه. خيلي دلم مي خواست در آن را باز كنم و داخلش را ببينم.

موضوع را به گلدي گفتم. او هم آن را از روي تاقچه برداشت و جلوي من گذاشت و گفت: «درش كه قفل است ، فقط مي تواني نگاهش كني.»

پرسيدم: پس كليدش كجاست؟

ـ پيش پدرم است. فقط او مي تواند آن را باز و بسته كند.

ـ نمي داني توي آن چيست؟

ـ نه!!! غير از پدرم ، هيچ كس نمي داند داخل آن چي هست، ولي گفته توي صندوقچه چيزهايي را براي من جمع مي كند. وقتي مدرسه ها تعطيل شد، آن را به من مي دهد، تا سرم گرم شود و توي كوچه و پس كوچه هاي خاكي روستا علاف نباشم.

با حسرت گفتم: « پس صندوقچه مال توست؟»

گلدی كه گويا تازه متوجه مي شد صاحب صندوقچه است، با خوشحالي گفت: « بله، مال من است.»

دستي به قفل صندوقچه كشيدم و گفتم: «خوش بحالت!»

هنوز داشتيم به صندوقچه نگاه مي كرديم كه يكدفعه پدر گلدي به همراه اوستا، وارد اتاق شدند. خيس از آب باران شده بودند. ولي پدر گلدي بي توجه به خيسي لباسش، روبه ما كرد و پرسيد: «با آن صندوقچه ي جادويي چه كار داريد؟!! بگذاريد سر جايش !»

من كه از حرف پدر گلدي شوكه شده بودم، پس از مدتي رو به گلدي گفتم: « مگر اين صندوقچه جادويي است؟»

پدر گلدي و اوستا نگاهي به هم انداختند و لبخند زدند. پدر گلدي گفت: «بله ، هم جادويي است و هم اسرار آميز!»

بعد ادامه داد: «نكند يك وقتي در آن ر اباز كنيد، چون دود زيادي از صندوقچه مي زند بيرون و تمام اسرار آن به هوا مي رود و به هيچ دردي نمي خورد.»

پدر گلدي اين را گفت و با اوستا براي وارسي خانه رفتند و من مات و مبهوت ايستاده و به صندوقچه زل زده بودم.

گلدي صندوقچه را سر جايش روي تاقچه گذاشت و رو به من گفت: «حالا برويم كلاغ شما را ببينيم.»

پرسيدم:«كلاغ؟!»

گلدي گفت: «آره ديگه! ديشب مگه خودت نگفتي؟»

ديگر كلاغ براي من مفهومي نداشت. دلم يك صندوقچه ي اسرار آميز مي خواست. به گلدي گفتم: «حالا برويم خانه ي ما.»

دوان دوان به خانه ي ما برگشتيم. همينكه وارد خانه شديم راديو را كه از جان خودم بيشتر دوست داشتم به طرف گلدي دراز كردم و گفتم: «بيا تا هر چقدر دوست داري گوش كن!»

گلدي با تعجب به راديو زل زد و گفت: «با هم گوش مي كنيم.»

ديگر راديو هم برايم بي معني شده بود. من چيزي داشتم كه همه مي توانستند از آن استفاده كنند ، ولي گلدي صندوقچه اي داشت كه نه تنها مخصوص خودش بود، جادويي و اسرار آميز هم بود و كسي نمي دانست اسرار آن چيست. از اين قضيه كم كم داشتم رنج مي كشيدم.

خيلي زود كار بالا گرفت و خبر صندوقچه جادويي به گوش بزرگتر ها هم رسيد، ولي آنها فقط با يك لبخند از كنار آن گذشتند و خيلي زود فراموشش كردند و اين براي من قابل هضم نبود و باعث دلخوري من شد.

آن شب از بس دم گوش گلدي از صندوقچه حرف زدم ، كم كم حس كنجكاوي او هم گل كرد. وقتي ديدم حس گلدي هم مثل تنور گرم شد، فرصت را غنيمت شمردم و نان را چسباندم و گفتم: « پس فرق من و تو در چيست؟ تو صاحب آن هستي و نميداني داخل آن چيست. اگر مال من بود، در يك چشم بهم زدني راز آن را كشف مي كردم.»

گلدي كه حسابي گرم شده بود، گفت: « راز اين صندوقچه تا شب بر ملا خواهد شد.»

گفتم: «فكر نمي كنم.»

گلدي گفت: «اگر مرا همراهي كني ، قول مي دم شب كارش را تمام كنم.»

گفتم: «قول»

 او هم گفت: «قول.»

 

موقع شام باران تندي مي باريد و همه خانواده ي من و گلدي دور سفره نشسته بوديم و همه مشغول خوردن بودند جز من و گلدي.

من همه اش به صندوقچه ي اسرار آميز فكر مي كردم و هيچ به ميل غذا نداشتم.

پدرم وقتي ديد غذا نمي خوريم، پرسيد:«چرا غذا نمي خوريد؟! اتفاقي افتاده است؟

ناگهان بي اختيار بغضم تركيد و به گريه افتادم. يكباره سكوت سنگيني حكم فرما شد.

موضوع را از گلدي پرسيدند. او هم با گريه و زاري و صداي غم گرفته ماجراي صندوقچه ي اسرار آميز را تعريف كرد.

خواهرم پقي زد زير خنده و به اتاق ديگر رفت. بي بي جان مادر گلدي هم بدنبال او رفت.

من و گلدي هم از سر سفره بلند شديم و از خانه زديم بيرون ولي بيرون خيلي سرد بود و دوباره وارد خانه شديم و به اتاق ديگر رفتيم و در را محكم پشت سر خودمان بستيم.

وقتي گوشه ي اتاق نشستيم گلدي گفت: «حالا چي ميشه؟»

گفتم: «بازي را شروع كرديم و بايد ببريم.»

گلدي گفت: «يعني مي بريم؟»

گفتم: «اگر پدرم عصباني نشود و مرا زير مشت و لگد نگيرد حتما مي بريم.»

گلدي گفت: «اگر مي داني پدرت عصباني مي شود چرا اصرار مي كني؟»

جواب دادم: «فعلا عصباني نمي شود.»

ـ چرا؟

ـ چون پدر و مادر تو هستند. تا شما هستيد امنيت بر قرار است.

گلدي چيزي نگفت ولي با تعجب به من نگاه كرد.

پس از مدتي مادرم مارا صدا زد. ما صدايمان را در نياورديم.

كمي بعد صداي پدرم را شنيدم كه مي گفت: «بياييد بيرون بچه ها! كريم آفا صندوقچه را آورده ، تا شما نياييد در آن را باز نمي كند.

گلدي از جايش بلند شد برود. دستش را كشيدم و گفتم: «بشين سرجات!»

ـ ديگه چي مي خواهي؟

همين موقع صداي مادرم را شنيدم كه مي گفت: «شايد خوابيده باشند.»

ديگه معطل نكردم و قبل از گلدي از اتاق بيرون آمدم و پيش آنها رفتم. گلدي هم پشت سرم آمد و كنارم نشست.

تا چشم من و گلدي  به صندوقچه ي اسرار آميز افتاد، نگاهي به يكديگر انداختيم و لبخند زديم. ديگران هم دور صندوقچه نشسته بودند و كنجكاوي آنها هم گل كرده بود.

پدر گلدي خيس آب كنار صندوقچه ي اسرار آميز نشسته بود. وقتي همه دور صندوقچه جابجا شديم، او كليدي كوچك از جيبش بيرون كشيد و رو به من و گلدي گفت: « توي اين صندوقچه هرچه هست جفت است و مال هر دوي شما است.»

بعد كليد را داخل قفل كوچك صندوقچه انداخت و ادامه داد: «چيزهاي خوبي توي آن براي شما گذاشته بودم تا وقتي كه مدرسه تعطيل شد، آن را به شما دو نفر بدهم تا با آن سرگرم شويد و وقتتان را توي گرد و غبار كوچه بيهوده تلف نكنيد.»

او حرفهاي ديگري هم زد، ولي من اصلا گوش ندادم. دلم تاب تاب مي زد و مي خواستم هر چه زودتر در صندوقچه جادويي باز شود و من از اسرار آن با خبر شوم.»

وقتي حرفهاي كريم آقا تمام شد. كليد را چرخاند. از خوشحالي يك لحظه چشمانم را بستم. وقتي چشمم را باز كردم، از تعجب دهانم باز ماند. ديگران هم دست كمي از من نداشتند.

كريم آقا از داخل صندوقچه چند جلد كتاب زيبا بيرون كشيد و آن را بين من و گلدي گذاشت. تا بحال چنين كتابهايي نديده بودم.

كريم آقا لبخندي زد و گفت: «با خواندن اين كتابها خواهيد فهميد كه آن صندوقچه چرا جادويي و اسرار آميز بود.»

از خوشحالي كتابها را گرفتيم و به اتاق ديگر رفتيم. ديگر صندوقچه ي اسرار آميز پر كشيده و رفته بود و برای من اسرار آمیز نبود. دوباره صداي قار قار كلاغ به گوش رسيد. خواستم در باره ي او با گلدي حرف بزنم ولي سكوت كردم. چون هنوز كلاغ را بدست نياورده بودم و راز آن كلاغ براي من كمتر از صندوقچه ي اسرار آميز نبود .راز كلاغ رازي بود كه فقط به من تعلق داشت و مال خودم بود. با اين فكر شروع به خواندن كتاب كردم.

« يكي بود.يكي نبود...كلاغي بود كه به تنهايي روي درختي زندگي مي كرد.... »

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:21 توسط عبد الصالح پاک.
سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹
داستان دونامه قدیمی

 

 

 

 

 

 

 

 

روزی همه چیز تمام خواهد شد. طعم چای از دهان من و تو خواهد رفت، توان نوشتن از انگشتها، رنگ شرم از پیشانی و برق زندگی از چشمهایمان. همه چیز روزی به پایان خواهد رسید و من دیگر رویای هیچ دریاچه ای را در شهرک پردیسان نخواهم دید. حکایه ی من! کجای زندگی ایستاده ایم من و تو که خوابهای شیرینمان به راحتی تلخ می شوند؟!!
ای کاش دیرتر به دنیا می آمدم، آن قدر دیر که هرگز سقوط هیچ کارگری را، از داربستهای آپارتمان های هزاره ی چهارم نمی دیدم، حتی اگر کارگر افغانی باشد. کارگرهای افغانی لک لک نیستند که از برج ها سقوط نکنند.
او دیگر هرگز به خانه اش بر نخواهد گشت و چشم های منتظر کودکانش احتمالا دیگر هرگز او را نخواهند دید. او دیگر مرا در بین راه نخواهد دید و من صدای مهربان سلام کردنش را نخواهم شنید. ای کاش دیرتر به دنیا می آمدم تا خنده ی آدم ها را نمی دیدم بر جنازه ی او و زوزه ی تلخ سگ ها را نمی شنیدم، کاش سگی بودم تا من هم زوزه ای می کشیدم بر جنازه ی او............راستی سلام!

 

                                                                                                           سید حبیب نظاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام سيد حبیب عزیز!
نامه ات را دريافت كردم و من نيز اين باور را دارم كه روزي همه چيز تمام خواهد شد و هيچ رودخانه اي به ياد ما نخواهد خروشيد. هيچ مرغ عشقي به ياد ما نخواهد خواند و بر ما هيچ نسيمي نخواهد وزيد و دلي نخواهد لرزيد. اما همه ي اينها قابل تحمل است و هر دردي را كه بر جسم و روح ما چنگ بيندازد، آن را در سكوت تحمل خواهيم كرد و آن را همچون راز عشق كه بالاتر از آن رازي در دنيا وجود ندارد در دل خودمان نگه خواهيم داشت.
سيد عزيز! اما درد و رنج دوستاني را كه هر روز از اطرافمان كم و صدايشان قطع مي شود و يا صدمه اي مي بينند را نمي توانيم تحمل كنيم و خيلي زود فرياد بر مي آوريم و به خاطر او دلمان مي لرزد و اشکمان جاری می شود. پس براي ما هيچ تفاوتي ندارد كه زود به دنيا بياييم و يا خيلي دير!!!
ما هر زمان كه پا به روي اين كره خاكي بگذاريم، همين خواهيم بود كه هستيم. چون سلسله ي رنج انساني تمامي ندارد. انسان از روز ازل تا ابد در رنج غوطه خواهد خورد.
نمي دانم چرا وسعت شادي دنیای ما خيلي كوچك و زود گذر ولي وسعت درد و رنج آن بسيار گسترده و ماندني است. هيچ وقت شنيده ايد شادي را به دريا يا به اقيانوس و يا حتي به رود خانه تشبيه كنند؟!! ولي كلمه هاي درياي غم خوراك روزانه ي ما است و گاهي بدنبال بهانه اي مي گرديم كه رنج بكشيم و اشك بريزيم !
شما راست مي گوييد، حتي تجسم كردن چشمان منتظر كودكی براي به آغوش كشيدن پدر نیز سخت است. چه رسد به دردي كه پدر ديگر باز نخواهد گشت و تا دنيا دنياست از آغوش گرم او محروم خواهد بود. دركنار آن بي پناهي مادر نيز غم جانفرسايي است كه به درد هاي كودك اضافه شده است.

سيد عزيز! يادگرفتيم كساني را كه در كنارمان هستند و نفس مي كشند و با ما خاطره مي سازند را ناديده بگيريم و حتي گاهي دلشان را هم بشكنيم و خاطرشان را آزرده كنيم و گاه تا آنجا پيش مي رويم كه زندگي او را، كه عزيز ما است، به تاراج مي بريم و آن را براي او تلخ و ناگوار مي كنيم و حتی برای لحظه ای به این فکر نمی کنیم که با او چه کرده ایم.
سيد خوب من! تا زماني كه ما فقط خود را نبینیم و دست از خودخواهي هاي خودمان برنداريم و به زندگي ديگران نيش نزنيم، تفاوتي ندارد كه دير به دنيا بياييم يا زود.

مهم آن است كه هر زمان كه به دنيا بياييم، قدر داشته هاي خودمان را بدانيم .

 

 

                                                                         عبدالصالح پاک

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:29 توسط عبد الصالح پاک.