شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۸
داستان فیل و بچه

 

داستان فیل و بچه
 
 
 

بچه فيل را قورت داد.

 مادر فرياد کشيد: واي بچه­ام! بچه­ام فيل را قورت داد!

خبر به گوش پدر رسيد. او گفت: بيچاره بچه­ام! فيل را درسته قورت داد!

   خبر به گوش همسايه­ها رسيد و خيلي سريع در سطح شهر پخش شد و به گوش همه جهانيان رسيد. «بچه­يي فيل گنده ا­يي را زنده زنده قورت داده است».

جمعيتي عظيم گرد آمد. همه نگرانِ حال فيل بودند و مي­خواستند سهمي در نجات دادنِ او داشته باشند.

پيرزنی هن هن کنان آمد و از جمعيت پرسيد: اينجا چه خبر شده؟

يک نفر از ميان جمعيت به او جواب داد:بچه­ايي، فيل را درسته قورت داده!

   پيرزن به تأسف سري تکان داد و گفت: بيچاره حيوونکي فيل! الان چه زجري مي­کشد. بايد زودتر فکري به حالش کرد.

   مردم بچه را بالا و پايين مي­انداختند تا شايد باعث نجات فيل بشوند. پدر و مادر بچه سعي مي­کردند چيزي به مردم بگويند ولي مردم فرصت حرف زدن به آنها نمي­دادند. آنها در ميان جمعيت نگران و هراسان مانده بودند. دکترها و دامپزشک­ها جمع شده بودند و تأکيد مي­کردند که وظيفه ی انساني آنها حکم مي­کند که فيل را صحيح و سالم از شکمِ بچه خارج کنند.

    مادر خواست به فرياد بگويد:آخه، بچه­ام فقط ...

    مجال حرف زدن به او ندادند و بر سرش فرياد کشيدند که «ديگر حق ندارد، يک کلمه حرف بزند».

     دکتري با هيجان سخنراني مي­کرد. مردم يکباره به طرفِ بچه هجوم بردند و پاي او را طناب پيچ کردند و از درخت وارونه آويزان کردند تا بلکه فيل بتواند از راه گلوي بچه بيرون بيايد. دکتر پيشنهاد کرد: تنها راه نجات فيل، قطعه قطعه کردن بچه است.

    يک نفر از ميانِ جمعيت که براي نجات دادنِ فيل عجله مي­کرد و از اين پا و آن پا کردنِ مردم کاسه صبرش لبريز شده بود، يکباره دستش را به دهان بچه فرو بُرد و از شکم بچه فيلِ کوچک شيشه­ايي براقي را بيرون کشيد، بعد مثلِ يک سردارِ فاتح دستش را به علامت پيروزي بالا برد. مردم به شدت او را تشويق کردند، کف زدند و هورا کشيدند.

   يکي پرسيد:بالاخره حيوونکي را نجات دادند؟

   يکي ديگر در جواب او گفت:آره، نجاتش دادند. بدون اينکه يک تار مو از سرش کم بشود.

    يکي ديگر گفت:نجاتِ فيل توسط انسان واقعاً يک معجزه است!

    مردم که خيالشان از بابت فيل راحت شده بود پراکنده شدند و هر کس پيِ کار خودش رفت. پدر و مادرِ بچه، مات شده بودند و قدرتِ سخن گفتن نداشتند. فيلِ ريزه ميزه شيشه­اييِ اسباب بازي، کنار بچه ايستاده بود، زار زار گريه مي­کرد.

+ نوشته شده در ساعت 8:33 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۸
داستان انار ترش
   زن گفت:الان دوست دارم انار بخورم!

   مرد گفت:هوس انار از کجا به سرت زده؟الان که فصل انار نیست!

زن گفت:مگر همیشه ادعا نمی کنی عاشق من هستی وحاضری به خاطرم جانفشانی کنی؟

 مرد گفت:عشق چه ربطی به انار دارد؟

  زن گفت:خیلی هم ربط دارد! اگر واقعا" دوستم داری باید برای من انار پیدا کنی و عشقت را ثابت کنی!

   مرد گفت:اگر اینطور فکر می کنی  می روم و تا انار را پیدا نکنم به خانه برنمی گردم.

   زن گفت:تا هر وقت طول بکشد منتظرت می مانم!

     مرد به طرف جنگل به راه افتاد و وقتی به آنجا رسید مستقیم سر وقت درخت انار رفت.

   درخت خشک و بی برگ و بار بود.مرد مقابل درخت زانو زد و شروع کرد به گریه کردن.او مثل ابر بهاری اشک هایش را پای درخت انار می ریخت.

    درخت انار وقتی اشک ریختن و خون دل خوردن مرد را دید فهمید که او انار لازم دارد.پس به شکوفه نشست و برگ و بار آورد و خیلی زود انار های درشت و آبدار از شاخه های درخت انار آویزان شد.

   مرد با خوشحالی انارها را چید و به طرف خانه اش دوید و انارها را به زنش داد.

   زن وقتی لب به انار زد اخم هایش تو هم رفت ابروهایش به هم گره خورد و چین به پیشانیش افتاد.چون انارها ترش ترش بودند.

زن با ناراحتی گفت:اگر با این انارهای ترش می خواستی عشقت را ثابت کنی همان بهتر بود که دست به این کار نمی زدی!

مرد بهتر دید که سکوت کند و چیزی نگوید و نگفت ولی یادش نرفته که انارها را با ریختن اشکهایش آبیاری و با خون دل خوردن بوجود آورده بود.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:25 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه دهم فروردین ۱۳۸۸
داستان ماه و ماهی
مرد گفت:ماه من می شوی؟ 

زن جواب داد:آنوقت دستت به من نمی رسد!

مرد گفت:حالا میگی چکار کنم؟

زن گفت:ماهی ات می شوم!

مرد باخوشحالی گفت:چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد!

زن گفت حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است!

مرد گفت کجا می خواهی شنا کنی؟

زن گفت:چشمان زلال ات جان می دهد برای شنا کردن!

مرد گفت:راست می گویی،چگونه؟

زن گفت:تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!

مرد قبول کرد و گفت:باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو،می ترسم غرق شوی!

    زن به شکل ماهی در آمد وبه داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.

مرد پرسید چی شده ماهی من،کجا می روی؟

زن جواب داد:می روم ماهت بشوم!

مرد گفت:آنوقت دستم به تو نمی رسد!

زن گفت:همان بهتر که نرسد!

مرد پرسید:آخه چرا؟!

زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!

 

+ نوشته شده در ساعت 18:31 توسط عبد الصالح پاک.