
مرد گفت:هوس انار از کجا به سرت زده؟الان که فصل انار نیست!
زن گفت:مگر همیشه ادعا نمی کنی عاشق من هستی وحاضری به خاطرم جانفشانی کنی؟
مرد گفت:عشق چه ربطی به انار دارد؟
زن گفت:خیلی هم ربط دارد! اگر واقعا" دوستم داری باید برای من انار پیدا کنی و عشقت را ثابت کنی!
مرد گفت:اگر اینطور فکر می کنی می روم و تا انار را پیدا نکنم به خانه برنمی گردم.
زن گفت:تا هر وقت طول بکشد منتظرت می مانم!
مرد به طرف جنگل به راه افتاد و وقتی به آنجا رسید مستقیم سر وقت درخت انار رفت.
درخت خشک و بی برگ و بار بود.مرد مقابل درخت زانو زد و شروع کرد به گریه کردن.او مثل ابر بهاری اشک هایش را پای درخت انار می ریخت.
درخت انار وقتی اشک ریختن و خون دل خوردن مرد را دید فهمید که او انار لازم دارد.پس به شکوفه نشست و برگ و بار آورد و خیلی زود انار های درشت و آبدار از شاخه های درخت انار آویزان شد.
مرد با خوشحالی انارها را چید و به طرف خانه اش دوید و انارها را به زنش داد.
زن وقتی لب به انار زد اخم هایش تو هم رفت ابروهایش به هم گره خورد و چین به پیشانیش افتاد.چون انارها ترش ترش بودند.
زن با ناراحتی گفت:اگر با این انارهای ترش می خواستی عشقت را ثابت کنی همان بهتر بود که دست به این کار نمی زدی!
مرد بهتر دید که سکوت کند و چیزی نگوید و نگفت ولی یادش نرفته که انارها را با ریختن اشکهایش آبیاری و با خون دل خوردن بوجود آورده بود.