
درختان و آدم ها به سرعت به عقب فرار می کردند.مردان و زنان و کودکان در حال کشاورزی با دیدن قطار کمر راست می کردند و به طرفش با شادمانی دست تکان می دادند و او هم با تكان دادن دست و لبخند به ابراز و احساسات آنها پاسخ مي داد.
پس از مدتي قطار صدايي كرد و ايستاد.مدير برنامه هايش وارد كوپه شد و گفت:رسيديم.
صداي هلهله ي وشادي مردم به گوشش خورد.ازكوپه بيرون آمد و قتي روي پله ي قطار پا گذاشت از ديدن حمعيت و خبر نگاران شگفت زده شد.نور فلاش صدها دوربين ايستگاه را نور باران كرد.
مدير برنامه هايش گفت:اينها طرفدارانت هستند و خواهان امضاء و عكس!
مدير با نگراني ادامه داد:البته وقت كم داريم وبه تعداد كمي مي تواني امضاء بدهي.بقيه مي مانند براي شايد وقتي ديگر!
ولبخند زد.
سوپر استار گفت:نه!براي همه امضاء مي كنم و عكس مي گيرم.مردم بر گردن ما حق فراوان دارند.اصلا" هنر براي مردم است و ما فقط وظيفه مان را انجام مي دهيم و لي مردم از زندگي و وقت خود رابراي آن هزينه مي كنند.
بعد خود نويسش را بدست گرفت و شروع به امضاء كرد و با ديدن هر دوربين هم لبخند مي زد.او همانطور كه در حال امضاء و عكس انداختن بود وارد سالن بزرگي شد و روي صندلي مخصوص نشست.يقه ي پيراهنش را مرتب كرد و نگاهي به ساعتش انداخت و بعد روبه جمعيت انبوه لبخند زد.ومنتظر سئوال خبرنگاران ماند.
يكي پرسيد:نظرتون راجع به هنر چيست؟
سوپراستار گفت:هنر مثل آتش است.نه اينكه بسوزاند.بلكه پاك و منزه كننده است.
يكي ديگر پرسيد:كدام نقشتان را بيشتر دوست داريد؟
از ميان جمعيت صداي بع بعي آمد.سوپراستر يادش آمد كه نقش بز را بازي كرده بود.بعد صداي مع معي آمد.ياد نقش گوسفند افتاد.سگي در دور دست عوعو كرد.اسبي شيهه كشيد.خري به عرعر افتاد.
سوپراستار همه نقش هايش را در ذهنش مرور كرد و گفت:اصلا"من عاشق باغ وحش هستم و همه ي نقش هايم را دوست دارم.
مردم هورا كشيدند و شروع به كف زدن كردند.
يكي پرسيد:تا كي نقش باري خواهيد كرد.
جواب داد:تازماني كه نفس در سينه دارم .هنر مند بايد باهنرش زندگي كند .باهنرش به مردم خدمت بكندو با هنرش به گور برود.....
مردم دوره اش كردندو اطرافش شلوغ شد.يكدفعه ضربه ي سنگيني به پس گردنش خورد.سوزش عجيبي كرد.از ترس چشمانش را باز كرد.ارباب با غضب روبرويش ايستاده بود.او با غضب گفت:اين مزخرفات چيه به هم مي بافي!! هنر ديگه كيه ؟!!!برو گوسفندارو جمع و جور كن!!!
یک روز که خنده ی هر هر و کر کر شان گوش فلک را کر کرده بود.مرد گفت:بهارکم!
زن جواب داد:بله عزیزکم!
مرد گفت:پنجره را ببند که زشت است مردم صدای خنده ی ما را بشنوند!
زن در حالی که هنوز ریز ریز می خندید.از جایش بلند شد تا با بستن پنجره صدایشان به بیرون درز نکند.
زن از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و چشمش به حیاط همسایه افتاد که در حال ساحتن خانه ی بزرگ بودند.
زن پنجره را بست و پیش مرد برگشت و گفت:عزیزکم؟!!
مرد جواب داد:بگو بهارکم!!
زن گفت:می تونی اتاق دیگری به خانه مان اضافه کنیم؟
مردگفت:می تونیم!ولی آنوقت مجبور می شوی دو تا اتاق را آب و جارو بکشی و این وقت شما را می گیرد و کمتر همدیگر را می بینیم!
زن گفت:خب زحمت یکی اش را شما می کشید و دیگریش را من!ما باز هم با هم خواهیم بود.
مرد قبول کرد و اتاقی دیگر به خانه شان اضافه کرد.
بعد از آن زن این اتاق و مرد آن اتاق را جمع و جور می کرد بطوریکه آنها کمی از هم جدا افتادند.
چند روز بعد باز چشم زن به خانه ی همسایه افتاد.و پیش مرد آمد و گفت:عزییییییییییییییییییزکم!
مرد جواب داد:باشه بههههههههههههههههههههههههههارکم!فهمیدم چه می خواهی!
چند روز بعد زن بازهم گفت:عزیزکم!
و اتاقی به خانه شان اضافه شد.زن چند بار دیگر هم عزیزکم گفت و هر عزیزکم آن اتاقی به اتاق های دیگر اضافه کرد.
حالا سالهاست که زن و مرد در اتاق های تو در تو بدنبال هم می گردند و همدیگر راصدا می زنند ولی نمی توانند همدیگر را پیدا کنند و لحظه ای در کنار هم باشند.چون مجبورند هر کدام چندین اتاق را جمع و جور کنند.
حالا تنها صدایی که از خانه ای آنها به جای هر هر و کر کر خنده به گوش می رسد داد و فریاد های آنها ست:
-عزیزکم کجایییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!!
-بهارکم کجاییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!
زن آه... بلندی کشید!
مرد گفت:آه...نکش عزیز دلم!!!
زن پرسید:چرا نباید آه بکشم؟!!!
مرد گفت:عزیز دلم!شنیدم که با هر بار آه... کشیدن یک روز از عمر آدم کم می شود!
زن گوش به حرف مرد نکرد و بازهم آه... کشید.آه...!!!
مرد از آه... کشیدن زن غصه دار شد و در برابر یک آه زن دوبار آه کشید!!
زن دوباره آه... بلندی کشید.!!!
مرد خیلی خیلی ناراحت شد و چهار بار آه کشید:آه.....آه.....آه.....آه...!!!
زن روزی جند بار آه کشید.
مرد بسیار ناراحت شد و روزی چندین و چند بار آه کشید و مرد!!!
زن گفت:چه مرد نازنینی بود!!!به من عزیز دلم می گفت!!!بیچاره از آه ...کشیدن مرد!!!خدا رحمتش کند. حالا کسی هست که به من بگه عزیز دلم...آه...!
مرد گفت:ببخشید خانم!ساعت چند است؟
زن نگاهی به ساعتش انداخت و ساعت را گفت و لبخند زد.مرد هم لبخند زد.زن رفت.
فردای آن روز مرد باز هم گوشه ی خیابان ایستاده بود.زن از راه رسید و قدم سست کرد.مرد از او ساعت را پرسید.
زن اول لبخند زد و بعد ساعت را گفت و به آرامی دور شد.
پس فردای آن مرد بازهم گوشه ی خیابان ایستاده بود.زن لبخند زنان و با خوشحالی به طرف مرد آمد و گفت:سلام!
مرد جواب سلامش را داد و لبخند زد و پرسید:ساعت چند است؟!!
زن با عشوه و طنازی نگاهی طولانی به ساعتش انداخت و لبخند شیرینی زد و ساعت را اعلام کرد.
مرد گفت:چه ساعت جالبی داری! زیبا قشنگ ظریف و دقیق!
زن پرسید:همین؟!!! دیگه چی؟!!!
مرد جواب داد:فقط همین!!!
سه روز بعد مرد گوشه ی خیابان ایستاده بود.زن دیر کرده و هنوز نیامده بود.
زن دیگری از راه رسید.مرد از او پرسید:ببخشید خانم! ساعت چند است؟
زن قدم سست کرد و لبخند زد و گفت:ببخشید ساعت ندارم!
همین موقع زن قبلی آمد و قدم سست کرد.ولی مرد چیزی از او نپرسید و ساکت ایستاد.
زن لحظه ای بعد به آرامی دور شد.
چهار روز بعد مرد گوشه ی خیابان ایستاده بود.زن دوان دوان و با عجله آمد.
مرد من و من کرد و پرسید:ساعت چند است؟
زن جواب داد:ساعت را فروختم!
مرد پرسید:به کی؟
زن جواب داد:به همان زنی که دیروز از او ساعت می پرسیدی!
مرد دیگر معطل نکرد و راهش را کشید و رفت.
ولی زن جای مرد ایستاد تا از مرد دیگری ساعت بپرسد!!!