سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸
داستان من و بهار

نوروز است،اما نوروز هيچ وقت براي من به مفهوم عيد و ديد و بازديد نبود.اما مفهوم هاي ديگري داشت و خواهد داشت .

نوروز براي من به مفهوم آب شدن قنديل ها و صداي چك ،چك قطره هاي آب در سايه ي سرد پشت خانه، تمام شدن بارش ملايم برف، آرام گرفتن باد سرد و سركش و خشك شدن گل و لاي انباشته در كوچه پس كوچه هاي روستا و از همه مهم تر راحت شدن از به دنبال كشيدن چكمه هاي بلند و سرد و سنگين بود. چكمه اي كه نه تنها هيچ گرمايي نداشت ، بلكه وقتي پايم را در آن فرو مي كردم،سوز سرما از نوك انگشتان پايم تا فرق سرم هجوم مي آوردند.بهار كه مي شد و پايم را از داخل چكمه بيرون مي كشيدم تازه يادم احساس مي كردم چقدر دلم براي پاهايم تنگ شده است.

نوروز به مفهوم بي خبر كوچيدن سارها بود. سارهايي كه در طول زمستان با چكمه ي سرد و سنگين بدنبالشان دويده  و براي شكار آنها دام هاي گوناگوني پهن كرده بودم، ولي سارها زرنگ تر از من بودند و دانه ها را مي خوردند ولي گرفتار دام نمي شدند . حسرت داشتن سار تا سال بعد در دلم مي ماند.

نوروز يعني، بي خبر آمدن پرستوها بود، پرستوهايي كه نسل به نسل لانه هايشان را شبيه هم مي ساختند و شبيه هم زندگي مي كردند و همانطور كه بي خبر آمده بودند، بي خبر هم كوچ مي كردند و مي رفتند.

نوروز يعني ، آمدن خواهرم به خانه مان بود.هميشه زمستان كه فرا مي رسيد، فكر مي كردم خواهرم با بچه هايش پشت كوپه هاي برف  و در ميان سوز سرما گير كرده است و براي رسيدن به خانه ي ما شبانه روز سوز و سرما را تحمل مي كند و با بچه هايش مشغول برف روبي مي شود.

تا اين كه قنديل ها آب مي شد و سارها مي رفتند و پرستوها برمي گشتند.نور خورشيد رمين خيس و تر را خشك مي كرد و سبزه ها مي روييد و گندم زار بي انتها با نوازش ملايم باد بهاري به رقص در مي آمد و در يك روز آفتابي و روشن از ميان سبزه زاران، خواهرم دست در دست بچه هايش،خنده بر لب پيدايش مي شد. خنده ي شاد آنها  باعث تركيدن بغض گلويم مي شد و از اينكه خواهرم بعد كلي رنج و زحمت ، صحيح و سالم به خانه مان رسيده است، از خوشحالي دزدكي اشك مي ريختم. خواهرم هيچ وقت نفهميد و نخواهد فهميد كه چرا با ديدن آنها اشك چشمانم سرازير مي شود.

نوروز يعني، به برگ و بار نشستن درخت توت بود. درختي كه ما بين خانه ي ما و همسايه مان روييده بود. بهار كه مي شد درخت توت از نفس گرم بهار، دوباره جان مي گرفت و ما و همسايه مان حق داشتيم  به اندازه ي مساوي  از توت هاي شيرين آن بچينيم و بخوريم.

نورز يعني ، قطع شدن صداي يك نواخت تق،تق تبر پدرم بود. در طول زمستان بلند پدرم با تبر كوچك و تيز، هيزم ها را براي روشن نگهداشتن بخاري  ريز ريز مي كرد و به همراه صداي تبر پدرم، صداي تبرهاي ديگر نيز از جاي جاي روستا به گوش مي رسيد. بهار كه مي شد پدر تبر را تميز مي كرد و در جاي مناسبي مي گذاشت و با خوشحالي شعري زيبا را زير لب زمزمه مي كرد.

نوروز يعني ، گرم شدن دست هاي مادرم بود.او در طول زمستان سياه و سرد، شسته ، پخته ، و دوخته بود و دستش از شدت سرما كبود شده و مي لرزيد.

و خوبي بهار اين بود كه ديگر دست هاي مادرم از سوز و سرما نمي لرزيد و بهار به خاطر مادرم آمده بود.

نوروز يعني ، كند شدن زمان و مكث خورشيد در آسمان آبي بود. ما از سر صبح تا غروب آفتاب فرصت زيادي داشتيم تا از شهد نور خورشيد بنوشيم و هنگام شب غرق در گرماي لطيف و دل انگيز آن به خواب شيريني فرو رويم و خستگي يك روز بازي و بالا و پايين پريدن را در كنار ديگر برادرها و خواهرها و پدر و مادر،از تن مان بدر كنيم.

روزها و سال هاي گذشته هرچند كه تلخ و گزنده  هم گذشته باشد، با آمدن نوروز، روزها و لحظه ها زيبا و پرشكوه جلوه مي كند.

نوروز نزديك است.......... نوروزتان سبز و پر مفهوم باد.

+ نوشته شده در ساعت 13:8 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۸
داستان عاقبت عشق شیرین به فرهاد بعد از حضور خسرو
 

 

 

 

 

 

تمام!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 7:52 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸
داستان جواب خالصانه ی شیرین به سئوال مغرضانه ی فرهاد:چی باعث شد بیست سال منتظرم باشی؟
 

 

 

 

 

 

حماقت!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:10 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸
داستان جواب عارفانه ی فرهاد به سئوال عاشقانه ی شیرین:مرا که دیدی یاد چی افتادی؟
 

 

 

 

طبل تو خالی!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸
داستان جواب عاقلانه ی خانم مورچه به سئوال آقا فیل:چرا دوستم نداری؟
 

 

 

 

 

تو دلم جا نشدی!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:7 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸
داستان بسیار زیبا و هیجان انگیز این روزهای من
 

 

 

دلتنگی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:36 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه یکم اسفند ۱۳۸۸
داستان تکراری ماه و ماهی

 

مرد پرسيد:ماه من می شوی؟ 

زن جواب داد:آنوقت دستت به من نمی رسد

مرد گفت:حالا میگی چکار کنم؟

زن گفت:ماهی ات می شوم

مرد باخوشحالی گفت:چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد

زن گفت: حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است

مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟

زن گفت:چشمان زلال ات جان می دهد برای شنا کردن

مرد گفت:راست می گویی،چگونه؟

زن گفت:تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من

مرد قبول کرد و گفت:باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو،می ترسم غرق شوی

    زن به شکل ماهی در آمد وبه داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود

مرد پرسید: چی شده ماهی من،کجا می روی؟

زن جواب داد:می روم ماهت بشوم

مرد گفت:آنوقت دستم به تو نمی رسد

زن گفت:همان بهتر که نرسد

مرد پرسید:آخه چرا؟

زن گفت: چرایش را از دلت بپرس 

+ نوشته شده در ساعت 8:49 توسط عبد الصالح پاک.