شنبه یکم اسفند ۱۳۸۸
داستان تکراری ماه و ماهی

 

مرد پرسيد:ماه من می شوی؟ 

زن جواب داد:آنوقت دستت به من نمی رسد

مرد گفت:حالا میگی چکار کنم؟

زن گفت:ماهی ات می شوم

مرد باخوشحالی گفت:چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد

زن گفت: حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است

مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟

زن گفت:چشمان زلال ات جان می دهد برای شنا کردن

مرد گفت:راست می گویی،چگونه؟

زن گفت:تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من

مرد قبول کرد و گفت:باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو،می ترسم غرق شوی

    زن به شکل ماهی در آمد وبه داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود

مرد پرسید: چی شده ماهی من،کجا می روی؟

زن جواب داد:می روم ماهت بشوم

مرد گفت:آنوقت دستم به تو نمی رسد

زن گفت:همان بهتر که نرسد

مرد پرسید:آخه چرا؟

زن گفت: چرایش را از دلت بپرس 

+ نوشته شده در ساعت 8:49 توسط عبد الصالح پاک.