
مرد پرسيد:ماه من می شوی؟
زن جواب داد:آنوقت دستت به من نمی رسد
مرد گفت:حالا میگی چکار کنم؟
زن گفت:ماهی ات می شوم
مرد باخوشحالی گفت:چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت:چشمان زلال ات جان می دهد برای شنا کردن
مرد گفت:راست می گویی،چگونه؟
زن گفت:تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من
مرد قبول کرد و گفت:باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو،می ترسم غرق شوی
زن به شکل ماهی در آمد وبه داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود
مرد پرسید: چی شده ماهی من،کجا می روی؟
زن جواب داد:می روم ماهت بشوم
مرد گفت:آنوقت دستم به تو نمی رسد
زن گفت:همان بهتر که نرسد
مرد پرسید:آخه چرا؟
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس