شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹
داستان یک شعر خیس از سید حبیب نظاری عزیز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آب از سر ما گذشته
یا از سر آنها
فرقی نمی کند
مهم بارانی ست
که ناگهان بارید و
کلمات را غافلگیر کرد
تا شعر
با پیراهنی خیس به خانه باز گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:8 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹
داستان جواب استادانه ی شیرین به سئوال شاگرد گونه ی فرهاد:چه کتابی با روحیه ی من سازگار است؟
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سگ ولگرد!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن اول: دلم برای سید حبیب نظاری عزیز و شهرام قلی زاده عزیز  تنگ شده است.

پ.ن دوم:منشاء دلتنگي كجاست؟

پ.ن سوم:...؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:47 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹
داستان یک داستانک و یک شعر
 

 

 

 

 

 

 

 

عدد بزرگ ۳۴۵۲ُ۳۴۵۳ُ۳۴۵۴

 

 

می شمارم تا خوابم ببرد.تعداد زیادی از مردانی که از روی حصار می پرند و هیچ کدام دلباخته ی من نخواهند بود.

 

 

                                                                                                                        آنا ماریا شوا(آرژانتین)

 

                                                                                                                      ترجمه:اسدالله امرایی

 

 

 

 

 

عجیب است

تنها چیزی که می توانم

به جهان تقدیم کنم

شعرهایم است

که جهان به من

داده است

 

                 بیژن جلالی

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:25 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۹
داستان جواب غرور انگیز فرهاد به سئوال شورانگیز شیرین:در کنار من احساس می کنید جای کدام شخصیت مهم ادب
 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا طاهر عریان!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن اول:این داستان به مناسبت روز تولد بابا طاهر عزیز که نمی دانم چه روزی است نوشته شده است.

پ.ن دوم:تا توانی دلی بدست آر...وگرنه دل شکستن که کاری ندارد.

پ.ن سوم:از اینکه فرصت سر زدن به وبلاگ عزیزان را ندارم از تک تک آنها عذر خواهی می کنم.

پ.ن چهارم:هرچه می خواهد دل تنگت بگو.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 7:3 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹
داستان قدیمی سوپراستار

 

 خورشید در حال غروب بود.نسیم به آرامی می وزید و برگ درختان را به بازی گرفته بود.حس کرد چشمانش گرم و سنگین می شوند.ازجایش بلند شد و از دریچه ی پنجره ی قطارنگاهی به بیرون انداخت.یادش نمی آمد چرا و چطور و کی سوار قطار شده و سختی مسافرت آن را به راحتی هواپیما ترجیح داده است.

درختان و آدم ها به سرعت به عقب فرار می کردند.مردان و زنان و کودکان در حال کشاورزی با دیدن قطار کمر راست می کردند و به طرفش با شادمانی دست تکان می دادند و او هم با تكان دادن دست و لبخند به ابراز و احساسات آنها پاسخ مي داد.

پس از مدتي قطار صدايي كرد و ايستاد.مدير برنامه هايش وارد كوپه شد و گفت:رسيديم.

صداي هلهله ي وشادي مردم به گوشش خورد.ازكوپه بيرون آمد و قتي روي پله ي قطار پا گذاشت از ديدن حمعيت و خبر نگاران شگفت زده شد.نور فلاش صدها دوربين ايستگاه را نور باران كرد.

مدير برنامه هايش گفت:اينها طرفدارانت هستند و خواهان امضاء و عكس!

مدير با نگراني ادامه داد:البته وقت كم داريم وبه تعداد كمي مي تواني امضاء بدهي.بقيه مي مانند براي شايد وقتي ديگر!

ولبخند زد.

سوپر استار گفت:نه!براي همه امضاء مي كنم و عكس مي گيرم.مردم بر گردن ما حق فراوان دارند.اصلا" هنر براي مردم است و ما فقط وظيفه مان را انجام مي دهيم و لي مردم از زندگي و وقت خود رابراي آن هزينه مي كنند.

بعد خود نويسش را بدست گرفت و شروع به امضاء كرد و با ديدن هر دوربين هم لبخند مي زد.او همانطور كه در حال امضاء و عكس انداختن بود وارد سالن بزرگي شد و روي صندلي مخصوص نشست.يقه ي پيراهنش را مرتب كرد و نگاهي به ساعتش انداخت و بعد روبه جمعيت انبوه لبخند زد.ومنتظر سئوال خبرنگاران ماند.

يكي پرسيد:نظرتون راجع به هنر چيست؟

سوپراستار گفت:هنر مثل آتش است.نه اينكه بسوزاند.و خاکستر کندبلكه پاك و منزه كننده است.

يكي ديگر پرسيد:كدام نقشتان را بيشتر دوست داريد؟

از ميان جمعيت صداي بع بعي آمد.سوپراستر يادش آمد كه نقش بز را بازي كرده بود.بعد صداي مع معي آمد.ياد نقش گوسفند افتاد.سگي در دور دست عوعو كرد.اسبي شيهه كشيد.خري به عرعر افتاد.

سوپراستار همه نقش هايش را در ذهنش مرور كرد و گفت:اصلا"من عاشق باغ وحش هستم و همه ي نقش هايم را دوست دارم.

مردم هورا كشيدند و شروع به كف زدن كردند.

يكي پرسيد:تا كي نقش باري خواهيد كرد.

جواب داد:تازماني كه نفس در سينه دارم .هنر مند بايد باهنرش زندگي كند .باهنرش به مردم خدمت بكندو با هنرش به گور برود.....

مردم دوره اش كردندو اطرافش شلوغ شد.يكدفعه ضربه ي سنگيني به پس گردنش خورد.سوزش عجيبي كرد.از ترس چشمانش را باز كرد.ارباب با غضب روبرويش ايستاده بود.او با غضب  گفت:اين مزخرفات چيه به هم مي بافي!! هنر ديگه كيه ؟!!!برو گوسفندارو جمع و جور كن!!!

 

 

 

پ.ن اول:این داستان برای دومین بار آپ شد.

پ.ن دوم:خیال ما را به کجاها که نمی برد.

پ.ن سوم:زحمت پ.ن سوم را شما بکشید

+ نوشته شده در ساعت 7:25 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹
داستان کوتاه:کابوس

 

 

 

پيشكش به مادران

 

 

 

... در صحراي برهوتي سرگردان بودم. به هرطرف كه نگاه مي كردم، بيابان بود وشن و ماسه. گرما بيداد مي كرد وازفشار گرما مغز سرم مي جوشيد. عرق از سرورويم سرازير مي شد و آزارم مي داد. صحراي گرم و هراس انگيزي بود و من از ترس و تنهايي هول كرده بودم.

براي فرار از گرما حتي تك درختي هم نبود كه در سايه اش پناه بگيرم. مانده بودم چكار بايد بكنم. اصلا نمي دانستم چرا در آن صحراي گرم  سرگردان هستم.

مدتي مات و مبهوت ايستادم. ترس، آرام آرام،  به اعماق جانم نفوذ مي كرد. ترسي پنهان، كه رعشه بر اندامم مي انداخت و قدرت فكر كردن را از من مي گرفت.

براي نجات خود بايد فكري مي كردم . احساس كردم اگر به سمتي بدوم شايد راه نجاتي بيابم. با اين تصميم لحظه اي گوش ايستادم و حس كردم از جايي دور صداي چشمه ساري مي آيد. صداي چشمه كمي آرامم كرد. باورم نمي شد در اين صحراي بيكران و سوزان، چشمه اي هم وجود داشته باشد.

خواستم به طرف چشمه بدوم ولي نمي دانستم كه آن در كدام سمت قرار دارد. بايد كاري مي كردم ومي رفتم. با اين فكر خواستم به سمتي بروم ولي هرچه به خودم فشار آوردم نتوانستم قدم از قدم بردارم و پاهايم را از زمين داغ جدا كنم. مثل اين بود كه پاهايم را به زنجير كشيده باشند. باز هم دست از تلاش برنداشتم. مي خواستم هر طور شده به راه بيافتم ولي بر اثر تقلاي من صحراي بي كران رنگ مي باخت و به مرداب وحشت انگيزي تبديل مي شد و ديگر اين مرداب بود كه مرا مي بلعيد. كم كم مرگ جلوي چشمانم به رقص در آمده بود.

از ترس فريادی كشيدم و طلب كمك كردم. همانطور كه فرياد مي زدم، كم كم در مرداب فرو مي رفتم. در آخرين لحظه كه داشتم با تمام وجود غرق مي شدم فريادي از درد كشيدم  و كمك خواستم. ناگهان دستي لطيف و زيبا بطرفم دراز شد. اول باورم نشد كه كسي به كمكم آمده باشد ولي دست را شناختم. ساليان سال، اين دست زيبا و مهربان را ديده بودم. سعي كردم صاحب دست را بشناسم ولي هرچه به ذهنم فشار آوردم، موفق  نشدم به یاد آورم  دست از آنِ کیست.

دستم را به طرفش دراز كردم و خواستم آن را بچسبم ولي هرچه تلاش كردم نتوانستم به آن برسم. عرق كرده بودم .از ترس فرياد كشيدم. نفسم داشت بند مي آمد.

كم كم بي حال مي شدم و دست از من دور و دور تر مي شد. گريه ام گرفت و خواستم بار ديگر داد بزنم ولي هرچه به گلويم فشار آوردم هيچ صدايي از آن خارج نشد.

دست ناپديد شده بود ومن كمترين اميدي براي نجات خود از مرداب نداشتم. ديگر قيدِ رها شدن از مرداب را زدم و خودم را به آن سپردم.

اما، كم كم، مرداب هم رو به نابودي رفت و بار ديگر در صحراي گرم و برهوت بودم. خسته و تشنه ، از خستگي خودم را روی ماسه ها انداختم. ماسه گرم و سوزان بود. با اين حال گرماي آن را تحمل كردم تا دمي بياسايم. چشمانم از بي خوابي مي سوخت. گلويم از تشنگي مثل چوب خشك شده بود و بيش از همه، ترس توانم را گرفته بود.

اگر الان يك قطره آب، فقط يك قطره آب مي خوردم، نيرو مي گرفتم و خودم را از اين بيابان گرم و خشك نجات مي دادم. اگر مي دانستم در صدها فرسنگي اينجا آب پيدا مي شود به طرف آن مي دويدم و خودم را به آن مي رساندم.

از فشار گرماي ماسه ها سرم را بلند كردم و آرامشي وجودم را پر كرد. چشمانم را ناباورانه باز كردم.... درخانه بودم. نه خبري از صحراي گرم بود و نه خبري از مرداب. از رختخواب بلند شدم و به كنار پنجره آمدم و نگاهي به بيرون انداختم. باران بشدت مي باريد و باد زوزه مي كشيد.

هنوز گيج گيج بودم. نفسم بسختي بالا مي آمد و تازه به ياد خوابي كه ديده بودم، افتادم . از ترس به خود لرزيدم. چه خواب وحشتناكي بود!!

به خواب فكر كردم. ازآوارگي و بيچارگي خودم تعجب كردم. چقدرحقيروكوچك شده بودم.

هنوز به خوابي كه ديده بودم فكر مي كردم كه تصوير شكسته ي مادرم با موهاي يكدست سفيد و صورت چروكيده  و دستهاي پينه بسته ودو چشم ستاره گونش و با دوتا سطل آب هميشه همراهش، جلوي چشمانم ظاهر شد.

صداي مادرم از دور به گوش رسيد :آب نداريم!

جواب دادم: اگر بروي سرچاه آب هست و كسي جلوي شما را نگرفته است.

بدون اينكه حرفي بزند سطل ها را برداشت و به طرف چاه آب به راه افتاد. او مي دانست من آب بيار او نيستم.

پس از مدتي نفس نفس زنان با دو سطل آب برگشت و آن را گوشه ي حياط گذاشت. رفتم وازيكي از سطل ها كمي آب خوردم و بقيه آب را روي سرم خالي كردم و سطل را بطرفش پرتاب كردم.

مادر چيزي نگفت. مدتي جلوي خانه نشست و دوباره سطل ها را برداشت و به طرف چاه آب به راه افتاد.

تصوير مادرم شكست و از جلوي چشمم محو شد. ياد آوري اين تصويربه قدري ناراحتم كرد كه  قلبم فشرده شد. از درد به خودم پيچيدم و سرم را روي بالش گذاشتم.

...در صحراي برهوتي بودم و به طرف در بزرگي مي دويدم. حس مي كردم كسي دنبالم مي كند. با سرعت زياد خودم را به در رساندم و شروع به كوبيدن آن كردم. ولي در باز نشد. محكمتر كوبيدم و فرياد كشيدم. ولي فايده اي نداشت. در، مثل كوه استوار ايستاده بود.

از خير وارد شدن به در گذشتم و همانجا روي زمين نشستم. لحظه اي بعد در ناگهان تكان خورد و به هوا رفت.

با تعجب ديدم كه پشت درهم  صحراي برهوت خوابيده است. از ترس جيغ كشيدم. عرق كرده بودم و نفسم داشت بند مي آمد. نگاهي به اطراف انداختم و از دور مردي را ديدم كه بار سنگيني را بر دوش مي كشيد.

مرد وقتي نزديكتر شد از تعجب دهانم باز ماند. اورا شناختم. پدرم بود.عرق كرده و كمرش زير بار سنگين خم شده بود. با صداي بلند داد زدم: پدر...پدر..پدر!

آرامشي به من دست داد. چشمانم را باز كردم. در خانه بودم. باد بشدت زوزه مي كشيد و باران يك ريز مي باريد.

به ياد پدرم افتادم.او با شلاق چرمي اش و با مشت هاي سنگين و آهنينش قويترين مرد روي زمين بود و من شده بودم عاشق و شيداي شلاقش. پيش او اصلا نمي توانستيم نفس به راحتي بكشيم. با كوچكترين بهانه اي خشمگين مي شد و شلاق بود كه چون باران سوزان بر گرده ي ما مي باريد.

كم كم تصوير شكسته ي مادرم جلوي چشمم ظاهر شد، كه در گوشه اي مشغول الك كردن آرد بود.از بس غرق كار شده بود حواسش به اطراف نبود. يكباره سرو كله ی پدرم پيدا شد. اين موقع روز هيچ وقت در خانه نبود ولي امروز معلوم نبود چرا به خانه آمده است. پدرم لحظه اي در آستانه ي در ايستاد و به مادرم نگاه كرد. مادرم متوجه ي او نبود و مشغول الك كردن آرد بود كه يكباره پدرم با شلاق محكم به پشت مادرم كوبيد.

مادرسراسيمه و با هراس به هوا پريد و ناله كرد. من از ترس خواستم فرار كنم ولي صداي محكم پدرم مرا در جايم ميخكوب كرد: جايي نرو!همين جا باش و ازحالا ياد بگير با اين ها چگونه رفتار كني!

از ترس همان جا ايستادم.

پدرم دوباره به سمت مادرم رفت و چند ضربه ي شلاق به پشت مادرم زد. مادر!! هيچ، حتي آخ نگفت. پدر بيشتر عصباني شد و داد و فرياد راه انداخت و مادرم را زير مشت و لگد گرفت.

به حال زار مادرم گريه كردم. روزها و شب ها به حال مادرم گريه كردم. ماهها و سالها به حال مادرم گريه كردم و همانطور كه مادرم به ضربه ي شلاق عادت كرده بود، من به تماشاي آن عادت كردم و كار به آنجا كشيد كه عاشق و شيداي شلاق زدن شدم.

يك روز كه پدرم بعد از چند روز به خانه برگشته بود،به طرفش دويدم و خودم را براي او لوس كردم. مادرم مثل مجسمه ايستاده بود و ما را تماشا مي كرد. پدرم مرا روي دستهايش به هوا بلند كرد و گفت: براي تو سوغاتي آوردم!

ذوق زده پرسيدم: چي آوردي؟

پدرم جواب داد: عجله نكن! الان مي دهم.

بعد از خورجين بسته ي نسبتا" درازي بيرون كشيد و به طرف من دراز كرد. فوري بسته را باز كردم و از ديدن سوغاتي پوست تنم مورمور شد. سوغاتي يك شلاق بود.درست شبيه شلاق خودش ولي كمي كوچكتر از آن.

نگاهم به سمت مادرم چرخيد. هنوز مثل مجسمه ايستاده بود ولي كمي دهانش از تعجب باز مانده بود. پدرم نه تنها براي او چيزي نياورده بود، بلكه بلاي جانش را دو تا كرده بود.

...و مادرم سالها كار كرد و بي دليل شلاق خورد. در تنهايي غذا خورد. در تنهايي گريست و هيچ خم به ابرو نياورد و هيچ آخ نگفت.

با تمام اين مصيبت ها بازهم مادرم هر وقت چشم پدرم را دور مي ديد مرا به آغوش مي كشيد و موي سرم را نوازش مي كرد و با گريه ي آرام گونه هايم را مي بوسيد.

... در صحراي برهوتي سرگردان بودم. دلم براي مادرم تنگ شده بود ولي كسي در اين بيابان برهوت نبود. يادم آمد ديشب ملحفه اي سفيد روي خودم كشيدم و خوابيدم  و وقتي هم كه چشم باز كردم در اين بيابان برهوت سرگردان بودم.

بايد مادرم را صدا مي زدم. او هر كجا باشد، خودش را به من خواهد رساند. تمام قدرتم را جمع كردم و داد زدم: مادر...ما...د...ر...

صدايم سكوت صحرا را شكست.

وقتي پژواك صدايم در ميان صحرا گم شد، يادم آمد كه مادرم سالها پيش با بدبختي و فلاكت و در تنهايي مرده بود. مدتها ي طولاني مريض ودرمانده و ناتوان گوشه ي اتاق افتاده بود و هيچ ناي حركت نداشت و پدر هر روز سركوفتش مي زد: ديگر آدم بشو نيستي!

مادرم فقط در سكوت اشك مي ريخت و گاهي هم لالايي غمگيني زير لب زمزمه مي كرد و به هق هق مي افتاد تا زماني که چشم از جهان فرو برد.

حركتي به خودم دادم .دلم مي خواست همه ي اين ماجرا خواب زود گذر باشد كه مثل كابوسي هولناك به جانم افتاده بود.

به دقت به اطراف چشم دوختم. بيابان تا دوردست كشيده شده بود و تمامي نداشت.

خواستم از پدرم كمك بگيرم ولي او هم مرده بود.

پدرم بدتر ازمادرم زجر كشيده بود. او بعد از مرگ مادرم ، به درد لاعلاجي دچار شده بود و سالها در بستر بيماري خوابيد و مرگ به سراغش نيامد. روزهاي آخر، ناله هاي دردناكي مي كرد كه به زوزه ي حيوان زخمي مي مانست. شبها يكباره از خواب مي پريد و ناله مي كرد و به زمين و زمان بد و بيراه مي گفت. اما كسي به سراغش نمي آمد و او يك شب تا صبح، ناليد و ناليد  و صبح در سكوت و تنهايي مرد.

ياد آوري مرگ مادر و پدرم به وحشتم انداخت كه نكند خودم هم مرده باشم؟

ديشب كه از تنهايي و درد ناله هاي دردناكي سر مي دادم. به زور از جايم بلند شدم و خودم را در آينه نگاه كردم. با ديدن قيافه خودم در جا خشكم زد. اول فكر كردم كه پدرم را توي آينه مي بينم. اما نه خودم بودم ولي شبيه پدرم شده بودم. اصلا قيافه ام با پدرم مو نمي زد.

از ترس جيغ بلندي كشيدم وآينه را به زمين كوبيدم. آينه تكه تكه و قيافه پدرم تكثير شد.

من كه سالها عاشق پدرم بودم نمي دانم چرا از قيافه ي او، ترسیدم.

...در صحراي برهوتي  آواره بودم.از دور كسي مي آمد. دل و جرئتي گرفتم و آرامشي وجودم را پر كرد. زني بود كه نزديك مي شد. ياد زنم افتادم و دلم گرفت. او هم مثل مادرم از زجر شلاق هاي بي حساب و كتاب من، دق كرده بود.

زن داشت نزديك و نزديكتر مي شد. او پيراهن آبي روشن پوشيده و چارقدي به رنگ پيراهن روي سرش بود. با هر قدمي كه بر مي داشت درخت هاي سبز در اطرافش مي روئيد و بيابان داشت كم كم به جنگل سرسبزي تبديل مي شد.

وقتي به نزديكم رسيد باورم نشد. او مادرم بود. گويي سالها جوان شده بود. دستش را بطرفم دراز كرد و مرا با دستهاي لطيف و زيبا به آغوش كشيد و از پيشانيم بوسيد و گفت: چقدر شكسته شده اي ، شبيه آدميزاد نيستي!

وحشت زده از خواب پريدم. دردي سوزناك در شكم خود احساس كردم. از درد به خودم پيچيدم. مثل حيوان درنده اي زوزه كشيدم. به زور از گوشه ي اتاق ملافه ي سفيد برداشتم و آن را به روي خودم انداختم و دراز كشيدم و چشمانم را بستم...

 

... در صحراي برهوتي، سرگردان بودم...

 

 

 

 

 پ.ن اول:ممنونم ویراستار عزیز

پ.ن دوم:نوشتن این داستان خیلی سخت بود

پ.ن سوم:خواندن این داستان هم سخت بود؟

+ نوشته شده در ساعت 7:6 توسط عبد الصالح پاک.