
مسواک بزن!!!
آرزو نوشت:یلدایتان بلند مثل بخت و عمر و فالتان
روزي ،روزگاري پادشاهي به همراه همسرش به خوبي و خوشي زندگي مي كرد.آن ها فقط يك غصه داشتند و آن اين بود كه بچه دار نميشدند و فرزندي نداشتند.
يكي از روزها پيرزن گدا به در قصر پادشاه آمد همسر پادشاه غذاي فراوان به او داد واو شروع به دعا كرد و گفت : « انشاء ا... خدا بچههايت را حفظ كند.»
زن از ته دل آه سردي كشيد و گفت : « اي مادر! ما بچه اي نداريم و تنها مشكل ما حسرت داشتن يك فرزند است.»
پيرزن دست در جيب خود كرد و يك سيب سرخ به زن داد وگفت : « اي بانوي بزرگوار وقتي شب شد اين سيب را خود و همسرت آن را بو كرده سپس از وسط دو نيم كرده نصف آن را خودت بخور و نصف ديگر آن را به همسرت بده، مطمئن باش كه همين فردا باردار ميشوي.»
برق شادي در چشمان بانو پديدار شد و گفت : « اگر اينگونه باشد من يك حوض عسل، يك حوض شير و يك حوض روغن نذر مي كنم تا بين فقرا تقسيم كنم.»
پيرزن از او تشكرکرد و خداحافظي گفت ورفت.
زن پادشاه گفته های پيرزن را انجام داد و بعد از نه ماه پسري بسيار زيبا به دنيا آورد.
يكي از روزها كه پسرك داشت "نو دسته چليك بازي"[1] مي كرد چوبش به كوزه پيرزن گدا خورد و كوزه را شكست. پيرزن گدا گفت : « حيف كه يكي يكدانه هستي.برو به مادرت بگو كه نذرش را ادا كند.»
پسر به خانه رفت و ماجرا را براي مادرش تعريف كرد. بلافاصله همسر پادشاه به نوكران دستور داد تا از عسل و شير و روغن از هر كدام يك حوض خيرات كنند و نذرش را ادا كرد. پيرزن گدا خيلي دير رسيد و به زور توانست كوزه خود را از عسل باقيمانده در ته حوض پركند.
ساليان درازي گذشت و پسر پادشاه جوان برومندي شده بود. یک روز كه داشت با اسبش چوگان بازي مي كرد ناگهان چوبش به كوزه پيرزن گدا خورد و كوزه شكست.
پيرزن گفت: « حيف كه يكي يكدونه هستي ، نميتونم نفرينت كنم . انشاءا... كه دختر نارنج پادشاه قسمتت شود! »
پسر پادشاه به قصر رفت و از پدر و مادرش از دختر نارنج پادشاه پرسيد، پادشاه و همسرش گفتند : « در سرزميني دور از اينجا باغ بسيار بزرگي است كه ديوها نگهبان آن هستند و در آن درختان نارنج بسياري است در يكي از ميوه هاي درختان آن باغ ، دختري به زيبايي پنجه آفتاب در آن طلسم شده است و كسي باید به باغ رفته و دختر نارنج پادشاه آزاد کند.»
پسر پادشاه از آن روز به بعد تمام فكرش دختر نارنج پادشاه بود و به پدر و مادرش گفت:« تصميم خود را گرفته ام تا دختر نارنج پادشاه را نجات دهم.»
پادشاه و همسرش از شنيدن اين موضوع بسيار ناراحت شدند و به پسر گفتند : « تو تنها فرزند ما هستي و بعد از ساليان دراز خداوند تو را به ما داده.آن سرزمين طلسم شده و ديوها نگهبان باغ هستند و تاكنون كسي نتوانسته از دست ديوها نجات پيدا كند. آنها تو را ميخورند. به ما رحم كن! هر دختري را كه بخواهي برايت عقد ميكنيم فقط كافي است كه او را فراموش كني.»
اما پسر گفت : « فقط ميخواهم با او ازدواج كنم.»
او از پدر و مادرش خداحافظي كرد. مادرش گفت : «حالا كه ميروي گردنبد مرا با خودت ببر و به عروست هديه كن!»
پسر به راه افتاد پرسان پرسان سرزمين نارنج پادشاه را پيدا كرد. ابتداي شهر دروازه بسيار بزرگي بود كه قفلهاي گنده اي به آن زده بودند. پسر در حاليكه به دروازه نگاه ميكرد ناگهان صدايي آمد و گفت : « اي جوان چه ميخواهي مگر از جانت سير شده اي ، اينجا چه ميخواهي؟»
پسر پادشاه گفت : « من به دنبال دختر نارنج پادشاه به اين سرزمين آمده ام.»
مرد گفت :« اي ديوانه! ميداني چندين ديو از اين باغ حفاظت ميكنند، بي شك تو را هم مثل بقيه خواهند خورد.»
پسر پادشاه گفت : « من تصميم خود را گرفته ام.»
مرد گفت : « حالا كه تصميم ات را گرفته اي ، پس به حرفهاي من خوب گوش كن! ديوها سه روز مي خوابند و سه روز بيدارند. اميدوارم اكنون خواب باشند . اگر خواب بودند اين باغ سه در پشت سر هم دارد و كنار هر در يك ديو خوابيده است، كه كليد هر باغ را به گردنشان آويخته اند، ميتواني كليدها را در آوري و در باغها را به ترتيب باز كني .اما اگر بيدار بودند حتماً تو را خواهند خورد.اما اگر موفق شدي بعد از در سوم به باغ اصلي ميرسي . به ترتيب يكي يكي نارنجها را پوست ميكني و در يكي از آنها دختري همچون پري كه همان دختر نارنج پادشاه است را مي يابي. اگر او را پيدا كني طلسم باطل شده و ديوها دود شده و از بين ميروند.»
پسر پادشاه از مرد تشكر كرد و از روي ديوار به داخل باغ پرید.
دیو بسيار بزرگي كنار در خوابيده بود . پسر پادشاه باترس آرام، آرام كليد را از گردن او در آورد و به ترتيب براي درهاي دوم و سوم هم اين كار را انجام داد. بعد كه به باغ اصلي رسيد نارنج اول را شكافت فقط نارنج بود. دومي را شكافت باز هم نارنج بود. نارنج سوم را كه باز كرد دختري به زيبايي پنجه آفتاب از آن بيرون آمد . آنقدر زيبا و دوست داشتني بود كه پسر پادشاه باورش نميشد . انگار كه خواب ميديد.
دختر نارنج پادشاه به پسر پادشاه سلام كرد و گفت : « خيلي خيلي متشكرم كه مرا نجات دادي.»
پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق او شد. يكباره دود غليظي همه جا را فرا گرفت و بعد همه جا زيباتر از اول شد . ديوها دود شده و از بين رفتند اما پسر پادشاه در حاليكه از خجالت سرخ شده بودگفت : «من عاشق تو هستم و دوست دارم با تو ازدواج كنم.»
دختر نارنج پادشاه هم خيلي خوشحال شد. پسر پادشاه گفت : « بر روي همين درخت منتظر بمان تا من هم برايت لباس بياورم و هم اينكه پدر و مادرم را هم با خود به همراه بياورم تا از اين جا با ساز و پايكوبي و همراه مردم تو را به سرزمين خود ببرم. زيرا من تنها فرزند پدر و مادرم هستم و آنها آرزوهاي زيادي براي من دارند و تو را آنگونه كه شايسته است به خانه بخت ببرم.»
بعد گردنبند مادرش را به گردن دختر نارنج پادشاه آويخت و به ناچار از دختر نارنج پادشاه خداحافظي كرد.
از زير همان درخت چشمه اي عبور ميكرد و فرداي آن روز پيرزن كلفت براي بردن آب از چشمه كوزه بدست آمد اما در آب، تصوير دختر نارنج پادشاه افتاده بود. پيرزن زشت به محض ديدن آن تصوّر كرد كه آن تصوير خود اوست . ابتدا خوشحال شد. اما پس از لحظه اي بسيار خشمگين شد و با فرياد گفت:« بي بي باشم!خانم باشم! كلفت آب كشي باشم!»
كوزه را محكم به زمين زد و آن را شكست. بعد كه پيرزن كلفت به خانه رفت خانم ارباب گفت:« چرا آب نياوردي؟»
پيرزن زشت روي به دروغ گريه كرد و گفت : « خانم ببخشيد! كنار چشمه پايم سر خورد و كوزه شكست.»
خانم خانه كوزه ديگري به او داد تا آب بياورد.
پيرزن دوباره به سرچشمه رفت و باز هم تصوير زيباي دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و اين بار بيشتر عصباني شد و گفت : « بي بي باشم ، خانم باشم ، كلفت آب كشي باشم! »
اين بار محكم تر كوزه را به زمين زد و شكست. همه اين چيزها را دختر نارنج پادشاه مي ديد و صدايش در نمي آمد. باز كلفت زشت روي به خانه ارباب آمدو به خانم ارباب گفت : « خانم تو را به خدا مرا ببخشيد ديگر تكرار نمي شود. نمي دانم چرا سرخوردم و كوزه شكست.»
خانم ارباب خيلي ناراحت شد و اين بار به او يك مشك داد و گفت:« برو آب بياور!»
باز هم پيرزن به سرچشمه رفت و دوباره تصوير دختر نارنج پادشاه را در آب ديد و گفت:« بي بي باشم ، خانم باشم ، كلفت آب كشي باشم!»
اين بار با حرص بيشتري با دندانهايش مشك را پاره پاره كرد. اما اين دفعه دختر نارنج پادشاه كه از بالاي درخت شاهد ماجرا بود خنده اش گرفت و پيرزن دختر نارنج پادشاه را ديد. تازه فهميد تصويري را كه در آب افتاده عكس او نيست و اشتباه كرده است. پيرزن كه بسيار به زيبايي دختر نارنج پادشاه حسادتش گرفته بود به دختر نارنج پادشاه سلام كرد و گفت:« بالاي درخت چه مي كني؟»
دختر نارنج پادشاه كه بسيار مهربان بود گفت : «موهايم را به پايين مياندازم و همچون طنابي ميتواني آن را بگيري و توهم به بالاي درخت بيايي.»
دختر نارنج پادشاه تمام جريان را از سير تا پياز براي پيرزن تعريف كرد و گفت كه منتظر پسر پادشاه است تا بيايد .
پيرزن حسود از طريق مكر وحيله وارد شد و خود را مهربان نشان داد به دختر نارنج پادشاه گفت : « دخترم تو خسته شده اي بهتر است كه سرت را روي پاهاي من بگذاري و بخوابي.»
دختر سرش را روي پاي پيرزن گذاشت و به خواب رفت . وقتي مدتي از خوابيدن دختر گذشت پيرزن گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و او را از درخت به پايين انداخت.
از خوني كه از سر دختر نارنج روي زمين ريخته بود نهال بسيار زيبايي سبز شد و در عرض مدت كمي به درخت زيبايي تبديل شد .
بعد از چند روز پسر پادشاه با ساز و دهل به همراه سربازان و پدر و مادرش ولباسهاي زيبا و هداياي فراوان به باغ رسيدند. پسر پادشاه وقتي بالاي درخت رفت و پيرزن را ديد اصلاً باورش نشد.
پسر پادشاه گفت : « چرا اينقدر سياه شده اي؟»
پيرزن گفت :« آنقدر كه در انتظار تو در آفتاب سوزان در بالاي درخت منتظر تو بودم.»
پسر پادشاه گفت :« چرا اينقدر پير شده اي؟»
پيرزن گفت :« آن قدر كه دوري تو براي من سخت بود و من در انتظار تو پير شدم.»
پسر پادشاه گفت :« چرا صورتت اينقدر دون ،دون شده ؟»
پيرزن گفت :« به خاطر اينكه در انتظار تو كلاغها به صورتم نوك زدند. »
پسر پادشاه دروغهاي پيرزن را باور كرد و به او گفت كه لباس بپوشد ،تا به قصر بروند. موقع رفتن پسر پادشاه چشمش به درخت افتاد. يك دل نه ص دل عاشق درخت شد وبه همراهانش دستور داد درخت را از ريشه در آورده و به قصر بياورند . پيرزن كه ميدانست درخت از خون دختر سبز شده است مي گفت : « اين درخت خيلي زشت است و آوردن آن ما را به زحمت مي اندازد.»
پسر پادشاه درخت را با خود به همراه آورد و آن را در قصر كاشت.
پسر پادشاه عروسي مفصلي گرفت و از آن پس به جاي پدر ، پادشاه آن سرزمين شد.
بعد از آن پيرزن كه همسر پادشاه شده بود باردار شد و بعد از نه ماه و نه روز پسر بسيار زشتي به دنيا آورد .
در همين فاصله درخت بزرگ و بزرگتر شده بود و شاخه اي از آن به داخل خانه پيرزن همسايه سرازير شده بود.
پيرزن كه همسايه قصر پادشاه بود فرزندي نداشت و به تنهايي زندگي مي كرد و بافتني ميبافت و آنها را به بازار ميبرد و ميفروخت اما چند روز بود كه وقتي از خواب بيدار ميشد ميديد كه همه سفارشات و بافتنيهاي او آماده است. و وقتي از بازار به خانه بر ميگشت ميديد كه تمام خانه از تميزي برق مي زند و غذاي او بر سر اجاق آماده و گرم است.
يك روز پيرزن به دروغ آماده شده تا به بازار برود اما پشت در ايستاده بود تا ببيند چه كسي اين كارها را انجام ميدهد. از داخل شاخه درخت دختري همچون پنجه آفتاب به بيرون آمد به محض بيرون آمدن دختر ، پيرزن در را باز كرد و دخترك را در آغوش گرفت و او را بوسيد و گفت:« تو چه قدر زيبايي حتماً فرشته هستي؟»
دختر نارنج پادشاه تمام داستان خود را براي پيرزن مهربان تعريف كرد. پيرزن خيلي خوشحال شد و به او گفت كه او تنهاست و بهتر است كه با هم زندگي كنيم. دختر نارنج پادشاه قبول كرد و از آن روز دختر خوانده پيرزن مهربان شد.
پيرزن بدجنس كه ميديد پادشاه به آن درخت علاقه بسياري دارد و ميدانست كه اين درخت در عرض يك ساعت بزرگ شده و جادويي است ميترسيد و به پادشاه گفت : « اگر من و پسرم را دوست داري دستور بده اين درخت را قطع كنند و از آن
گهواره اي براي فرزندمان بسازند.»
پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره اي ساختند.
چند ماه بعد كودك زشت پادشاه ، گلوبند مادرش را كه پادشاه به او يادگاري داده بود پاره كرد. پادشاه بسيار ناراحت شد و كسي نتوانست آن را درست كند . پادشاه دستور داد تا همه مردم شهر را دعوت كنند و هر كس در ضمن اينكه قصه زندگي خودش را تعريف ميكند سعي خود را بكند شايد بتواند اين گردنبند را درست كند.
پسر پادشاه به درخانه پيرزن همسايه رفت و از او دعوت كرد اما پيرزن گفت : « من كه خيلي پير هستم اما دخترم را ميفرستم.»
همه مردم آمده بودند تا قصه هاي خود را تعريف كنند. بالاخره نوبت به دختر نارنج پادشاه رسيد. دختر نارنج پادشاه صورت خود را پوشانده بود تا شناخته نشود.او كمي که حرف زد پيرزن بدجنس فهميد كه او همان دختر نارنج پادشاه است.
پس شروع به سر و صدا كرد و گفت : « اين دختر را به بيرون بياندازيد. من سرم درد مي كند من احتياجي به گردنبند ندارم!»
اما پادشاه به فريادهاي او توجهي نكرد و گفت كه داستان را تا آخر تعريف كند.
دختر نارنج پادشاه داستان را تا آخر گفت. پادشاه روبند را از روي صورت دختر نارنج پادشاه برداشت و ديد كه او همان دختر نارنج پادشاه است .
پادشاه كه ديگر دختر نارنج پادشاه حقيقي را پيدا كرده بود، دستور داد تا پيرزن بدجنس و پسر زشتش را به پشت خرسياهي ببندند و در تمامي سرزمين بگردانند تا مايه عبرت همه شوند.
هفت روز و هفت شب عروسي آنها را جشن گرفتند و همه شهر را آيينه بندان كردند و پيرزن مهربان همسايه را نيز به عنوان مادر دختر نارنج پادشاه را به قصر آوردند و تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي کردند.
راوي: مریم مهرداد -گرگان
يكي بود ، يكي نبود . غير از خدا هيچكس نبود .
در زمانهاي خيلي قديم زن و مردي بودند كه همديگر را خيلي دوست داشتند . چرا؟ چون زن تا حالا هفت پسر براي مرد بدنيا آورده بود،
البته همسايه ها بخاطر داشتن این هفت پسر به آن ها حسادت مي كردند.
يك روز برادر ها به مادرشان گفتند: «بايد براي ما يه خواهر بدنيا بياروي! مادوست داريم يه خواهر داشته باشيم اگر براي ما يه خواهر بدنيا نياروي ما از اينجا مي رويم.»
مدتها گذشت مادرشان حامله شد و وقت زايمانش رسيد.پسرها گفتند: «ما مي رويم ،اگه بچه دختر بود لنگه كفش به در آويزان كن و اگر پسر بود تير و كمان ، اگر بچه پسر بود ما ديگه به خانه برنمي گرديم.»
پسرها اين را گفتند و رفتند.
بالاخره مادر يك دختر زيبا كه صورتش مثل خورشيد مي درخشيد بدنيا آورد و لنگه كفش را به در خانه آويزان كرد . اما همسايه ها كه با آنها لج بودند لنگه كفش را با تير و كمان عوض كردند
پسرها وقتي به در خانه رسيدند و تير و كمان را از در آویزان ديدند خيلي ناراحت شدند و رفتند و ديگر به خانه برنگشتند.
مادر كه منتظر پسرهایش بود تا خوشحالي آنها را ببيند. اما هر چه انتظار کشید ،خبري از آنهانشد .
دختر زيبا كه اسمش "سروناز" بود بزرگ شد و وقتي شنيد که هفت برادر داشته، سراغشان را از مادرش گرفت، مادرش هم حال و حكايت را براي سروناز تعريف كرد.. سروناز هم كه خيلي مشتاق ديدار برادرانش بود بقچه اش را بست و براي پيداكردن آنها به راه افتاد،
او رفت و رفت و رفت تا به یک دشت رسید . وسط دشت یک خانه ی خيلي بزرگ د ید وطرف آن رفت و لی هيچ كس توي خانه نبود.
سروناز كه خيلي خسته شده بود رفت توي خانه كمي استراحت كند. كه يكدفعه برادرها وارد خانه شدند. سروناز ترسيد و داخل «تاپوي» توي حياط قايم شد .
يكي از پسرها گفت: «آخ چقدر خسته ام، اگر ما يه خواهر داشتيم حالا آب دستمون مي داد غذا برامون درست مي كرد .»
يكي ديگر از پسرها گفت:«اگر مادرمون يه خواهر بدنيا مي آورد....»
يكي ديگشون گفت: «اگه اون روز به جاي تير و كمان، لنگه كفش از در خانه اویزان بود حالا اين حال و روز ما نبود......»
سروناز كه حرفهاي آنها را شنيد فهميد كه آنها برادرهاش هستند اما نمي خواست كه يكدفعه خودش را ظاهر كند. سروناز توي تاپو از خوشحالی در پوست خودش نمي گنجيد.
صبح شد.برادرها يكي يكي به شكار رفتند، سروناز از داخل تاپو بيرون آمد و تمام كارهاي خانه را انجام داد، غذا درست كرد، آب و جارو كرد و رفت دو باره توي تاپو قايم شد
برادرها وقتي به خانه آمدند با ديدن خانه ی تر و تميز و غذاهاي آماده از تعجب دهانشان باز ماند و هر چه صدا كردند:« چه كسي اينهمه كار را انجام داده» هيچ جوابي نشنيدند.
يك روز ديگر هم گذشت .
دوباره سروناز همة كارهاي خانه را انجام داد و توي تاپو قايم شد.
برادرها كه ديگر نمي توانستند دست روی دست بگذارند واين وضع را تحمل كنند تصمیم گرفتند بفهمند بالاخره اين كيه كه كارهاشون رو انجام مي دهد، و بین خود قدار گذاشتند نوبتی شب بيدار بمانند تا ناشناس را شناسایی كنند..
شب اول نوبت برادر بزرگتر بود. دست برادر بزرگتر را زخمی كردند و نمك روي زخمش پاشيدند تا خوابش نبرد.
اما برادر بزرگ وقتي درد زخمش كمتر شد خوابش برد.
شبهای بعدبرادرهای دیگرهم ازپس خواب بر نیامدند تا اينكه شب هفتم نوبت برادر هفتمي رسيد .زخمش را عميق تر كردند و نمك بیشتري روي زخمش پاشيدند تا مثل بقيه برادرهاش خوابش نبرد.
بالاخره دم دماي صبح برادر هفتي ديد كه از تاپو يك فرشتة زيبا كه چشمانش به رنگ فيروزه و موهايش مشكيتر از شبق بود، بيرون آمد، از او پرسيد : «تو كي هستي؟ كارهاي مارا تو انجام مي دهي؟»سروناز به او گفت:«من خواهر شما هستم!»
او همة برادرها را خبر كرد.
برادرها وقتي فهميدند سروناز خواهرشان است تعجب كردند و گفتند:« ولي مادرمان كه پسر بدنیا آورده بود! ما كه خواهر نداشتيم!»
سروناز هم ماجرا را براي برادرهاش تعريف كرد. برادرها از ديدن خواهرشان حسابي خوشحال شدند جشن گرفتند و از سروناز خواستند تا پيش آنها بماند.
برادر بزرگتر به سروناز گفت: «بايد خيلي مواظب باشي و از خونه بيرون نروي ،چون اون بيرون يه « اَلازنگي » زشت و بدتركيب هست كه از دهنش آتيش بيرون مي زند و عاشق خوردن آدميزاد است و نبايد چشمش به تو بيفتد.»
سروناز هم قبول كرد
مدتها خواهر و هفت برادر در كنار هم به خوبی و خوشي زندگي مي كردند. برادرها به شكار مي رفتند. سروناز هم به كارهاي خانه و به سر و وضع برادرهاش مي رسيد.
تا اينكه يك روز وقتي برادرها به شكار رفتند سروناز خواست غذا درست كند كه ديد آتش ندارد. چاره اي نداشت جز اينكه براي آوردن آتش از خانه بيرون برود . سروناز براي آوردن هيزم به سمت جنگل به راه افتاد كه يكدفعه از پشت درختها صداي وحشتناكي شنيد! ترسيد و با خودش گفت : «نكنه الا زنگي باشه؟!»
همان موقع الازنگي فرياد زد:« بو مياد .بو ی آدميزاد مياد.!»
سروناز تا سرش را چرخاند الازنگي را بالاي سرش ديد، رنگ از صورت سروناز پريده بود. دندانهاش از ترس بهم مي خوردند و صدا مي كردند . «الازنگي گفت:« دستت را بیارجلو توي آن آتش بذارم.»
سروناز هم با ترس و لرز دستش را جلو برد. الازنگي دستش را چنان گاز گرفت كه سروناز از حال رفت و روي زمين افتاد.
شب شد هفت برادر خسته و گرسنه از شكار برمی گشتند که در راه خواهرشان را ديدند كه بیهوش روي زمين افتاده است. خيلي ناراحت شدند و فهمیدند كار كارِ الازنگي است.
آنها سروناز را به خانه بردند و ازش مراقبت كردند تا حالش خوب شد. از آن به بعد برادرها خيلي بيشتر مراقب سروناز بودند،.
مدتها گذشت و سروناز تصميم گرفت به زندگي برادرهاش سر و سامان بدهد و آستين بالا بزند اما آنها قبول نكردند و گفتند:« ما تا تو را داريم نه كم داريم نه غم داريم.»
ولي سروناز آنقدر دعا كرد تا خدای آسمان هفت تا كبوتر براي سروناز فرستاد كه هر كدامشان يك زن زيبا براي برادرهاش شد. اولش زن برادرها سروناز را خيلي دوست داشتند موهايش را گيس مي كردند برايش لباس مي دوختند و به او هديه مي دادند تا اينكه مدتي گذشت و عروسها احساس كردند شوهرهايشان سروناز را خيلي بيشتر از آنها دوست دارند. پس به او حسادت كردند و تصميم گرفتند كاري بكنند تا سروناز را از چشم برادرهايش بياندازند .
يك روز عروسها يك مشك آب را پر از قورباقه و مارمولك كردند و از سروناز خواستند كه از آب مشك بخورد. سروناز هم كه از همه جا بي خبر بود و از نيت بد زن برادرهايش خبر نداشت آب مشك را تا آخر خورد و يكدفعه شكمش باد كرد و گنده شد. سروناز با ديدن شكم گنده اش زد زير گريه اونقدر گريه كرد تا به هق هق افتاد. وقتي برادرها به خانه برگشتند و سروناز را با شكم گنده ديدند فكر كردند خواهرشان حامله شده و خيلي ناراحت شدند و نتوانستند اون ننگ رو تحمل كنند و سروناز را از خانه بيرون انداختند
سروناز با غصة فراوان راهي بيابان شد. او همانطور توي بيابان آواره بود که يكدفعه صداي نيِ چوپاني را شنيد وبه سمت چوپان رفت. چوپان با ديدن چهرة غمگين سروناز از او علت ناراحتی اش را پرسید. سروناز هم ماجرا را براي چوپان تعريف كرد .چوپان هم زود شيرِ بز دوشيد و به سروناز داد، قورباقه ها و مارمولك هاي توي شكم سروناز بيرون پريدند و شكمش مثل روز اول صاف صاف شد.
سروناز خيلي خوشحال شد از چوپان تشكر كرد و به او گفت :«از اين به بعد من و تو مثل خواهر و برادريم.»
آنها مدتها با هم زندگي كردند و سروناز خواهر مهرباني براي چوپان شده بود و چوپان برادری زحمتکش برای سرو ناز.
يك روز كه پسر پادشاه سوار بر اسبش از كنار رودخانه مي گذشت چشمش به سروناز افتاد همانجا يك دل نه صد دل عاشق او شد. سروناز به پسر پادشاه گفت:« اگر مرادوست داري و ميخواهي با من ازدواج كني ،بايد اجازه ام را از برادرم بگيري.»
پسر پادشاه هم پيش چوپان رفت و از سروناز خواستگاري كرد. عروسي سروناز و پسرپادشاه تاهفت شب و هفت روز طول كشيد و بعد آنها رفتند سر زندگي خودشان.
روزها و ماهها گذشت .... يك روز كه سروناز و پسر پادشاه سوار بر اسب با همراهانشان از دشت مي گذشتند. چشم سرو ناز به خانه ي برادرانش افتاد.
سروناز تا خانه ی برادرهايش را ديد ،دلش براي آنها تنگ شد. ازپسر پادشاه خواهش كرد تا او را پيش آنها ببرد. پسر پادشاه هم قبول كرد.
برادرها وقتي خواهرشان را ديدند خيلي خوشحال شدند و از رفتار خودبا اوپشیمان شدند.
سروناز همة ماجرا را براي آن ها تعريف كرد. برادرها كه تازه به حسادت زنهاشان پي برده بودند آنها را توي تاريكي زيرزمين انداختند، عروسها كه هفت تا كبوتر بودند تبديل به هفت تا كلاغ شدند.
سروناز هم از برادرهاش خواست تا همراه آنها پيش پدر و مادرشان بروند چون پدر و مادرشان خيلي دلتنگ شده بودند. همه با هم پيش آنها رفتند و تا آخر عمر به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي كردند.
راوي: بساك كاظمی اهواز
* تاپو: خمرة بزرگ كه در آن آرد و گندم را نگهداري مي كنند. TAPOO
*الازنگي: ديو در افسانه هاي بختياري
اول سلام گرم و صمیمی به شما دوستان بسيار بسيار عزيزم كه در اين مدتي هم كه نبودم فراموشم نكردند و به حكايه سر زدند و لطف كردند و حالي پرسيدند.مدتي بود كه بدنبال فرصتي بودم تا سلام گرم خودم را به شما ابلاغ كنم.
دوم اينكه سفر بندر عباس بسيار خوب و بسيار عالي بود.براي نقد و بررسي كتاب "گرگ آواز خوان و "روباه دم بريده "بچه هاي بندر عباس و بجه هاي شهرهاي دور و نزديك و بچه هاي جزاير اطراف دور هم جمع شده بودند و در كنار آنها يك روز خوب و زيبا را سپري كردم.بچه ها به دقت كتابها را خوانده بودند و سئوال هاي خوبي در ايراد كتابها مطرح كردند.بعضي ازسئوالها خيلي دقيق و فني بود و من تازه فهميدم كه با رفع آن ايراد ها مي توانم كتابها ي بهتر و زيباتري بنويسم.از اين بابت از همه ي آن بجه هاي صميمي تشكر مي كنم.
همچنين مدير محترم كانون بندر عباس با همه ي زحمتي كه برايشان ايحاد كرده بودم روز برگشت كه مصادف با اول آذر روز تولدم بود مراسم زيبا و به ياد ماندني با مجموعه همكارانشان به همين مناسبت برگزار كردند و اين اولين مراسم روز تولدم بود كه در شهري ديگر برگزار مي شد.از اين بابت هم از مدير محترم بندر عباس جناب آقاي حسيني و همكاران محترمش خانم سلجوقي و خانم اسدي و ساير همكاران ایشان تشكر مي كنم.
سوم اينكه بعد از بندر عباس به تهران رفتم و چند روزي در كنار بزرگ مرد دوبيتي جناب آقاي سيد حبيب نظاري و دوستان عزيزم آقاي مجيد عسگري و لطيف محسني بودم.روزهاي خوب و زيبايي بود.روزها را به نوعي سپري مي كرديم و شبها هم تا دير وقت چاي مي نوشيديم و حرف مي زديم.
چهارم اينكه كتاب "55افسانه ي تركمني" را كه در سال 88 به چاپ رسانده بودم، از طرف نشريات "سلام بچه ها ، پوپك ، و سنجاقك" به عنوان كتاب برگزيده سال در بخش داستانهاي آييني انتخاب شده بود.مراسم آن در تهران برگزار شد و من بار ديگر براي حضور در مراسم به تهران سفر كردم.مراسم خوبي بود.اكثر نويسندگان و شاعران و تصوير گران كتاب كودك و نوجوان در مراسم خضور داشتند.
پنجم اينكه دوست عزيزم جناب آقاي "اسدالله شعباني" را جهت حضور در نمايشگاه كتاب گرگان دعوت كردم و روز پنچ شنبه 18/9/89 در خدمت ايشان هستم.
...و ششم اينكه سر فرصت به وبلاگهاي زيباي شما سر خواهم زد.و بار ديگر از شما دوستان عزيزم صميمانه تشكر مي كنم كه حكايه را فراموش نكرده ايد.
روزي بود و روزگاري بود .
در سرزمين دوري زن و مرد مهرباني با شش پسر و دختر كوچكي بنام شهربانو زندگي ميكردند آنها زندگي خوب و با صفايي داشتند . پسرها با تلاش بسيار بر روي زمين پدر كار ميكردند و محصولات آنها در بين مردمان آن سرزمين بهترين محصول بود . يكروز حاكم شهر گذرش به زمين آنها افتاد پسرها در زمين مشغول كار بودند حاكم در دلش گفت:« چه زمين خوبي بايد آنرا از چنگ پسرها در آورم !»
بعد به آنها گفت:« همين الان بايد زمين را ترك كنيد اين زمين مال من است!»
پسرها از زورگويي حاكم ناراحت شده و با عصبانيت به او گفتند:« حالا فصل برداشت محصول ما است . ما زحمات زيادي براي محصولات خود كشيده ايم و ميخواهيم از دسترنج خود استفاده كنيم .»
حاكم براي آنها خط و نشان كشيد و رفت . پسرها به خانه بازگشتند و ماجرا را براي پدرشان تعريف كردند . پدر خيلي ترسيد و با نگراني گفت : «چرا با حاكم در افتاديد؟ شما جوان هستيد و او را نميشناسيد مطمئن باشيد كه دودمان ما را به باد ميدهد حالا هم بايد هر چه زودتر فرار كنيد و به كوه و صحرا برويد .من پيش حاكم ميروم و به دست و پايش ميافتم تا شما را ببخشد.
سه روز ديگر از دور به خانه نگاه كنيد اگر به سر در خانه پارچه سفيد آويزان بود با خيال راحت برگرديد يعني حاكم شما را بخشيده است و اگر به سردر خانه تيرو كمان آويزان بود ديگر بر نگرديد كه جان شما در خطر است .
مرد با هزار سختي توانست آتش شعله ور حاكم را خاموش كند و با خوشحالي به خانه برگشت و به سر در خانه پارچه سفيدي آويزان كرد و با زن و دخترش منتظر بازگشت پسرها بودند .
از قضا پيرزن بد جنسي كه هميشه به صفا و صميميت خانواده آنها حسادت ميكرد از اين ماجرا با خبر شد . او جاي پارچه را با تيرو كمان عوض كرد
سه روز بعد پسرها از دوردستها به سردر خانه نگاه كردند و تيروكمان را ديدند و ديگر هيچوقت فكر بازگشت را نكردند .
سالها گذشت مرد و زن از غصه دوري پسرها دق كردند و از دنيا رفتند و شهربانو خواهر آنها تنهاي تنها شد . پيرزن بدجنس دچار عذاب وجدان شد و ماجراي به اشتباه انداختن برادرهايش را براي شهربانو تعریف كرد .
با شنيدن ماجرا شهربانو تصميم گرفت دنبال برادرهايش به كوه برود و آنها را پيدا كند .
او پرسان پرسان كلبة برادرها را پيدا كرد وارد كلبة آنها شد . كسي داخل كلبه نبود و همه جا بهم ريخته و كثيف بود . شهربانو همه جا را آب و جارو كرد و روي اجاق غذا درست كرد . نزديكي هاي غروب خود را داخل پستوي خانه قايم كرد .
برادرها وقتي وارد كلبه شدند همگي با تعجب به يكديگر نگاه كردند يعني چه كسي ميتواند باشد .
خلاصه آن شب گذشت و چند روز به همين ترتيب سپري شد . تا اينكه برادر بزرگتر تصميم گرفت خود را به مريضي و خواب زده و از كلبه بيرون نرود . شهربانو به آرامي از پستو بيرون آمد و بي سرو صدا مشغول تميز كردن خانه شد . برادرش چشمهايش را باز كرد و آرام آرام به طرف او رفت و دستهايش راگرفت و به او گفت :« ببينم تو پري هستي ، چه هستي؟»
شهربانو تمام ماجرا رابراي برادرش تعريف كرد و برادر از ديدن خواهرش بسيار خوشحال شد . نزديكي هاي غروب كه برادرهابه كلبه بازگشتند با تعجب دختري زيبا را در كنار برادر بزرگشان ديدند . برادر بزرگ از آنها خواست كه بنشينند تا ماجرا را از زبان شهربانو بشنوند .
آنها يكديگر را پيدا كرده و روزهاي خوبي را پشت سر ميگذاشتند تا اينكه يك روز يك دانه كشمش وسط خانه افتاده بود شهربانو خواست آنرا بخورد . گربة سياه هم كشمش را ميخواست كه شهربانو آنرا خورد . گربه سياه با عصبانيت اجاق خانه را با ادار خود خاموش كرد . دختر كه نميتوانست هيزم را بدون آتش روشن كند . براي آوردن آتش به بيرون كلبه رفت .
رفت و رفت تا به غاري رسيد كه محل زندگي ديو بود . دختر با ديدن ديو خيلي ترسيد اما به روي خودش نياورد . ديو گفت : «چه ميخواهي؟»
شهربانو گفت :« آتش براي هيزم اجاق!»
ديو گفت :« به تو ميدهم اما به يك شرط كه يك سر اين كلاف را با خود ببري .»
دختر هم ندانسته براي اينكه از شر ديو نجات پيدا كند اين كار را كرد وقتي به خانه رسيد مشغول روشن كردن هيزم اجاق بود كه سرو كلة ديو پيدا شد . ديو گفت : «با تو و برادرهايت كاري ندارم به شرطي كه هر روز تا ظهر سر مرا بجوري و شپش هاي آنرا در آوري .»
شهربانو هم از ترس قبول كرد و از ترس اينكه مبادا خطري براي برادرهايش به وجود آيد به آنها چيزي نگفت.
او از صبح تا ظهر ديو را تحمل ميكرد و موهايش را ميجوريد و تا غروب كارهاي خانه را انجام ميداد.
شهربانو هر روز لاغر و لاغرتر ميشد . برادرها متوجه ضعف و لاغري او شدند و هر چه از او سؤال ميكردند چيزي نميگفت . تا اينكه برادرها تصميم گرفتند كه پرده از اين راز بردارند . اين بار برادر كوچكتر در پستوي خانه قايم شد و بقيه به شكار رفتند . برادر كوچك متوجه همه ماجرا شد . غروب كه همه برادرها به خانه بازگشتند آنها را در جريان گذاشت . آنها تصميم گرفتند ديو را از بين ببرند از شهربانو خواستند كه داروي بيهوشي را به جاي دارويي كه شپش هاي سر را از بين ميبرد به ديو بدهد . شهربانو هم اين كار راكرد . ديو آرام آرام به خواب رفت ، برادرها كه پشت در كلبه قايم شده بودند با خوابيدن ديو وارد كلبه شدند دست و پاي او را بستند و او را داخل رودخانه انداختند و خود و تمام مردم آن اطراف از شر او نجات يافتند وهفت برادر به همراه خواهرشان سالها ی سال به خوبی و خوشی زندگی کردند .
راوي:شازنان السادات صبوري -كرمانشاه
پ.ن اول:دلم برای تک تک شما تنگ شده است.
پ.ن دوم:دلم برای تک تک شما بسیار بسیار تنگ شده است
پ.ن سوم: دلم برای...
سفر بندر عباس بسیار خوب و به یاد ماندنی بود و باید سر فرصت گزارش آن را بنویسم و در روزهای۶و۷و۸ آذر هم در تهران هستم.
از اینکه نتوانستم در این فرصت اندک به وبلاگ شما دوستان عزیز سر بزنم عذر خواهی می کنم.
گزارش کامل سفر بندر عباس و تهران را هفته ی آینده نوشته و به وبلاگ های زیبای شما سر خواهم زد.
و از خانم شکیبا که بخاطر روز تولدم متنی بسیار زیبا و دلنشین در وبلاگ زیبای "حقیقت زندگی" نوشته بود از صمیم قلب تشکر می کنم.