
چون خیلی راه رفته بودیم خسته شدیم و او مرا بردوش خود سوار کرد تا کمی خستگی در کنم.
کمی بعد از دوش او پایین آمدم واو را بر دوش خود سوار کردم.
حالا سالهاست که او از دوش من پایین نمی آید و یکریز در باره دوستی مهر و وفا و درد تنهایی با من سخن می گوید.
من فقط به حرفهای او گوش می دهم.