پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان تفاهم
زن و مرد حرفشان شد و حسابي زدند تو سر و كله هم.

آخر سر طاقت زن طاق شد و داد كشيد: بي عقل!

مرد هم فرياد كشيد:بي مزه!

زن به جاده جنوب اشاره كرد و گفت: اگر بي مزه ام، رد اين جاده را مي گيرم و سر خود مي روم تا به مرد بي عقلي مثل شما برخورد نكنم!

مرد هم به حاده ي شمالي اشاره كرد و گفت:من هم رد جاده شمالي را مي گيرم و آنقدر مي روم تا از زن بي مزه اي مثل شما دور باشم.

زن به طرف جنوب رفت و مرد به طرف شمال.

آنها رفتند و رفتند و چون زمين گرد بود،زمين را دور زدند و دو باره با هم روبرو شدند.

مرد تا چشمش به زن افتاد،گفت:باز هم كه تو هستي بي مزه!

زن گفت:هنوز هم بي عقلي!

مرد گفت:اگر بي عقلم،رد جاده غرب را مي گيرم و مي روم تا ديگر به مرد بي عقلي مثل من برخورد نكني!

زن گفت:خواب ديدي خيرباشد.من هم از جاده شرق مي روم تا ديگر ازبي مزه بودن من در رنج و عذاب نباشي!

مرد به طرف غرب رفت و زن به طرف شرق.

آنها دو باره رفتند و رفتند و چون هنوز زمين گرد بود،دوباره روبروي هم سبز شدند.

مرد تا زن را ديد،گفت:باز هم كه...

زن گفت:اگر عقلت سرجايش آمده باشد،حرفي كه داري مي زني تمام كن!

مرد سرش را پايين انداخت و گفت:باز هم تويي عزيزم!

زن سرش را پايين تر انداخت و جواب داد: بله! عزيزترينم!!!




+ نوشته شده در ساعت 10:28 توسط عبد الصالح پاک.