
او آجر را فروخت و آن شب را به خوشی و شادمانی طی کرد.
چند روز بعد باز هوس خوشی به سرش افتاد.
او با این فکر که" برداشتن یک آجر از دیوار خانه باعث خرابی آن نمی شود" یکی از آجرهای دیوار خانه اش را برداشت و فروخت و شبی دیگر را به خوشی و خوبی گذارند.
او دیگر به خوشی عادت کرده بود و هر روز یکی از آجرهای دیوار خانه اش را می فروخت و شب را به شادمانی می گذراند تا اینکه تمام آجرهای خانه اش را فروخت و فقط یک آجر برایش باقی ماند.
حالا او فقط یک آجر دارد و نمی داند با آن چه کار کند!!!