یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان آجر
   مردی خانه ی بزرگی ساخت و یک آجر اضافه آورد.او به فکر افتاد حالا که خانه ای دارد آجر اضافی را بفروشد و دود و دمی راه بیندازد و شبی را خوش بگذارند.به قول گفتنی" دنیا فقط دو روز است."

   او آجر را فروخت و آن شب را به خوشی و شادمانی طی کرد.

   چند روز بعد باز هوس خوشی به سرش افتاد.

  او با این فکر که" برداشتن یک آجر از دیوار خانه باعث خرابی آن نمی شود" یکی از آجرهای دیوار خانه اش را برداشت و فروخت و شبی دیگر را به خوشی و خوبی گذارند.

 او دیگر به خوشی عادت کرده بود و هر روز یکی از آجرهای دیوار خانه اش را می فروخت و شب را به شادمانی می گذراند تا اینکه تمام آجرهای خانه اش را فروخت و فقط یک آجر برایش باقی ماند.

حالا او فقط یک آجر دارد و نمی داند با آن چه کار کند!!!

+ نوشته شده در ساعت 7:58 توسط عبد الصالح پاک.