یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۹
داستان خاطره فوتبالی حکایه

 

 

 

در بازي آلمان –آرژانتين گل خوردن دروازه بان آرژانتين مرا ياد خاطره اي انداخت كه براي خودم پيش آمده بود.با اين تفاوت كه من شش تا گل خورده بودم نه چهارتا.به نظرم هركاري كاملش خوبه يا اصلا گل نخور يا اگر هم خوردي از شش تا كمتر نباشه.حتما الان اين سئوال در ذهن شما بوجود آمده كه مگر حكايه هم فوتباليست بوده؟جوابش قاطعانه بله است.چند عكس هم با شورت و لباس ورزشي دارم ولي حيف بلد نيستم عكس در وبلاگ بگذارم وگرنه عكس ها به تماشا مي گذاشتم و شما با ديدن آن باور مي كرديد كه فوتباليست ماهري بودم.البته گاهي!!!
حالا ماجرا چه بود؟ماجرا از اين قرار بود كه يك روزيك عكاسي پيدا شد كه از يكي از بازي هاي ما عكس بگيرد و عكس ها را چاپ و به ما بفروشد.ما هم قبول كرديم و عكاس قبل از بازي به ورزشگاه آمد.پسر جواني بود و عشق عكاسي داشت.اون روز چون دروازه بان نبود من قرار شد دروازه بان باشم.هركس نبود من جاي آن بازي مي كردم منظور ازفوتباليست ماهر بودن همين بود.البته در طي چند سالي كه فوتبال بازي مي كردم از دست من چند سرپرست به بيماري فراموشي دچار شدند و يادشان مي رفت كه من در چه پستي بازي مي كنم.به همين خاطر از دروازباني گرفته تا نوك حمله بازي كرده ام. و چند مربي هم عقلشان را از دست دادند واز خير فوتبال گذشتند و به مربيگري واترپلو و شنا و شيرجه پرداختند.

اما اصل ما جرا اين بود كه من فوري با عكاس دوست شدم و او چند عكس با اداهاي مختلف از من گرفت.وآتش لذت داشتن چند عكس ورزشي در من شعله ور شد و اين بهترين فرصت بود و تكرارش غيرممكن.
پس حسابي من و عكاس روهم ريختيم و پيمان دوستي ابدي امضاء كرديم.وقتي اعتماد كامل او را جلب كردم گفتم:ببين موقع بازي مي خوام يه عكس در حين گل خوردن و شيرجه زدن داشته باشم!
عكاس پرسيد:مگر بازي رسمي نيست. بخاطر عكس مي خواي عمدا گل بخوري؟!!!
در جوابش يك جمله ي فلسفي گفتم:اين زندگي ما رسمي نيست و موقت است،انوقت اين بازي كه در مقابل آن هيچ ارزشي ندارد.
با شنيدن اين جمله، دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش داشت ار حدقه بيرون مي زد.بطوري كه باور نمي كرديد اين دهن و چشم يك انسان است.
بهرجهت او قبول كرد و بازي شروع شد.مدتي كه از بازي گذشت يك توپ تر و تميز به گوشه دروازبان من آمد و من الكي شيرجه ي بلندي زدم و توب ازكنج دروازه گل شد.
كمي بعد عكاس خبر آورد كه نتوانسته عكس بگيرد.پس به او فهماندم كه دومي را هم خواهم خورد و همين دومي تبديل به سومي و چهارمي و پنجمي و ششمي شد و عكاس نتوانست هيچ عكس مناسبي از من بگيرد.

 

 

 

پ.ن اول: هیچ وقت منتظر عکس های ورزشی نباشید

پ.ن دوم: زحمت پ.ن دوم را شما بکشید

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:41 توسط عبد الصالح پاک.