
اول سلام به همگي. دوم خيلي دلم براي شما تنگ شده بود. سوم اينكه درگير جشنواره ي بين المللي هنرهاي تجسمي در گرگان بودم. نه اينكه پست و مقامي داشته باشم يا در امور اجرايي دست داشتم ..نه.. چون اين جشنواره از 16 كشور جهان از جمله از كشور تركمنستان هم مهمان داشت من شده بودم مترجم آنها. حرفهاي آنها را به زبان فارسي وحرفهاي فارسي زبانان را به زبان تركمني براي آنها ترجمه مي كردم.
روز اول كه مهمانان را تحويل گرفتم براي آشنايي به زبان آنها با استاد نقاشي شروع به صحبت كردم. كمي كه از صحبتمان گذشت متوجه شدم كه او حرفهاي خودش را مي زند و من هم حرفهاي خودم را. به قول ما او راه خودش را مي رود و من هم راه خودم را .پس با بلند كردن دست به او ايست دادم و او ساكت شد و من متوجه شدم كه زبان اشاره بهتر از حرف زدن است و خوب جواب مي دهد. بعد از آن زبان اشاره هم به ترجمه اضافه شد و قيافه ي هر دوتاي ما ديدني.
حتما مي پرسيد كه مگه زبان تركمني اونجا با زبان تركمني اينجا چه تفاوتي دارد؟ زياد متفاوت نيست ولي زبان و كلمات روسي قاطي زبان آنها شده و به زبان ما هم كلمه ی فارسي وارد شده و اين چند كلمه گاهي مشكل ساز مي شد و آن وقت بود كه به زبان اشاره پناه مي برديم و كمي هم به حركات عجيب و غريب هم مي خنديديم. ولي از روز دوم من روس تر از او شده بودم و او فارس تر من. هركلمه ي روسي را كه مي گفتم او فورا فارسي آن را بازگو مي كرد.
روز دوم جشنواره خيلي ديدني بود. نقاش ها نقاشي مي كردند و مجسمه سازها، مجسمه مي ساختند و نگارگرها هم نقش زيبا بركاغذ مي نشاندند. تماشاي نقاشي زنده كه در جلوي چشمانت داشت كامل مي شد بسيار هيجان انگيز و زيبا بود. اول نمي دانستي نقاش در حال فكركردن به چه موضوعي است ولي كم كم تصوير كامل تر مي شد و نقش ناخودآگاه ما را باخود همراه مي كرد و وقتي كامل مي شد تازه متوجه مي شدي كه نقاش به چي فكر مي كرده است.
دراين مدت فقط در حال ترجمه نبودم. نمي شد به شيرين و فرهاد فكر نكنم. هرچه سعي مي كنم اين دو تا بنده ي خدا را ول كنم ، آنها ولم نمي كنند و هر روز با موضوع و جمله اي طلايي تازه به سراغم مي آيند. باور كنيد قبل از اينكه داستان آنها را در وب بنويسم، كلي به كل كل آنها مي خندم و بعد شما را در اين خنده و نشاط شريك مي كنم.
همچنين در اين مدت چند داستان اشك آور و دردناك هم نوشتم كه يكي از آنها را به همين زودي خواهيد خواند و اشكها خواهيد ريخت و غصه ها خواهيد خورد.
...و چهارم اينكه از لطف شما دوستان بسيار ممنونم و امروز تصميم به نوشتن نداشتم چون مترجم بودم و كمي خسته ولي وقتي نظرات را خواندم جهت اداي احترام براي همه ي شما آستين ها را بالا زدم و اين خاطره تازه و گرم را بخاطر لطف و محبت شما نوشتم.
پ.ن اول: این متن ویرایش شده است
پ.ن: ممنونم ویراستار عزیز
پ.ن سوم: زحمت پ.ن سوم را شما بکشید