چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۸۹
داستان نامه ی حکایه به مهدی آذر یزدی
 

 

 

سلام جناب آقاي مهدي آذر يزدي عزيز!
حال شما چطور است؟ اميدوارم روزهاي خوبي داشته باشيد كه به يقين همين گونه است.
از وقتی كه از بين ما رفته ايد تازه ديشب متوجه شدم كه يك سال از رفتن شما گذشته است و در اين مدت هيچ بفكر شما نبوديم. حتي به كتابهايي كه با خون و دل نوشته و براي ما به يادگار گذاشته بوديد، نيم نگاهي هم نينداخته ايم. ولي خود شاهد هستيد كه هميشه شما را استاد صدا مي زديم و شما با لبخند معني داري نگاهمان مي كرديد و جواب ما را با سكوت مي داديد و من تازه و آن هم كم كم متوجه مي شوم كه آن خنده هاي بي صدا چه معنايي داشته است.
شما گرفتار نوشتن و خلق كردن بوديد و لي ما خود را گرفتار فقط نوشتن كرديم. شما هر آنچه را كه دوست داريد مي نوشتيد و ما هرآنچه را كه ديگران دوست دارند مي نويسيم . اين شايد تفاوت اندكي باشد اما فاصله آن به قول قديمي ها از زمين تا آسمان است.
هنوز هم كه هنوز است نوشته هاي شما گرم و صميمي است و با هر بار خواندن آن نكات تازه اي را مي آموزيم ولي نوشته هاي ما مثل روزنامه عمل مي كند و تازگي خود را فقط يك روز حفظ مي كند. مثل انسان يك روزه اي مي ماند كه همان روز اول از دنيا رفته است و از انسان يك روزه كسي مي تواند چيزي بياموزد؟
شما را نمي دانم ولي من گاهي آلوده ي روزمرگي ها و مسائل بشدت پيش پا افتاده مي شوم و ذهنم و روحم را درگير آن مي كنم ولي شما چطور درمدت زندگي خود تن به روزمرگي ها نداده ايد و فقط مطالعه كرده ايد و نوشته ايد.؟

درحالي كه شما هيچ امكاناتي نداشتيد. حتي خانه اي براي سرپناه كه بتوانيد از گرما و سرما در امان بمانيد و فارغ از غم عالم در زير سقف آن بياساييد و بسيار جالب آنكه شما هيچ وقت از دست روزگار نناليده ايد و به كار خود مشغول بوده ايد و روزگار را به راحتي مغلوب خود كرده ايد.
هم اكنون كه اين نامه را براي شما مي نويسم بغضي تلخ و گزنده گلوي مرا گرفته و حقيقتا دلم براي شما تنگ شده است. دلم گرفته نه از دست زمانه و ديگران بلكه دلم از خودم گرفته است و اين دل گرفتگي گاهي كلافه ام مي كند و اين كلافگي گاهي غمگينم مي كند و اين غمگيني مرا به سكوتي عميقي فرو مي برد كه دوستش دارم. چون خلوتي براي من به ارمغان مي آورد كه كسي توان ورود به آن را ندارد و آن خلوت مخصوص دل خودم است. خلوتي كه مي توانم در آن بنويسم، موسيقي گوش كنم و هركاري كه دلم بخواهد انجام دهم. ولي اين خلوت گاهي به تاراج مي رود و به تاراج مي روم و از همه چيز بازمي مانم.

مهدي عزيز! مي داني مظور از به تاراج رفتن خلوت انساني يعني چي؟...

 

 

 

پ.ن اول:ممنونم ویراستار عزیز

پ.ن دوم:در آسمان عشق من نوری نمی تابد چرا؟

پ.ن سوم:پی نوشت دوم مصراع اول یکی از ترانه های بیاد ماندنی عماد رام است

پ.ن چهارم:گول رید وبم پرید و رفت پی کارش.لطفا اگر آپ کردید بی حبرم نذارید

پ.ن:پنجم:زحمت این یکی را شما بکشید

+ نوشته شده در ساعت 8:53 توسط عبد الصالح پاک.