شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان حامی
  آواره کوه و بیابان بودم .اما دوستم خانه ای داشت و راحت و آسوده زندگی می کرد.

  وقتی دوستم حال و روز مرا دید تصمیم گرفت کمی از انسانیتش خرج کند و به کمک من بشتابد تا برای خودم خانه ای داشته باشم و از آوارگی و دربدری نجات پیدا کنم.

  با کمک او شروع به ساختن خانه برای من کردیم.وقتی خانه به نیمه رسید پولم تمام شد و کار ساختمان خوابید.

   دوستم از اینکه دارم سر و سامانی می گیرم خوشحال و ذوق زده بود و به خاطر آن خانه اش را فروخت و پول آن را خرج خانه ی نیمه تمام من کرد تا اینکه ساختن خانه تمام شد.

     حالا مدتی است که صاحب خانه شده ام و راحت و آسوده زندگی می کنم  ولی دوستم بی خانمان و آواره کوچه و خیابان است!

   

+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط عبد الصالح پاک.