چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان گرگ و گوسفند

  گوسفند گرگی را دید و پا به فرار گذاشت.گرگ او صدا زد و پرسید:ای گوسفند!کجا فرار می کنی؟

 گوسفند همانطور که دورتر می شد جواب داد:دارم پیش انسان ها فرار می کنم!

 گرگ دوباره پرسید:چرا فرار می کنی؟

 گوسفند جواب داد:تا از دست درنده ایی مثل تو در امان باشم!!

  گرگ خنده ایی کرد و گفت:ای گوسفند!با من بیا تا چیزی را به شما نشان بدهم بعد از آن هرجا که دوست داری فرار کن.

   گوسفند قبول کرد.آنها به طرف شهر به راه افتادند.  در راه که می رفتند گوسفند از ترس گرگ تمام بدنش می لرزید و با فاصله از او راه می رفت. وقتی به شهر رسیدند صف طولانی آدمها را دیدند و علت را پرسیدند و جواب شنیدند:اینجا مغازه قصابی است و گوشت تازه گوسفند به ارزان می فروشند!

 گوسفند وقتی این حرف را شنید و پی به قضیه برد از ترس خود را به آغوش گرگ انداخت!!!

 گرگ و گوسفند دست در دست هم به جنگل گریختند!!!

+ نوشته شده در ساعت 9:23 توسط عبد الصالح پاک.