سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹
داستان مهمانی و میزبانی حکایه

 

 

 

 

 به مناسبت هفته ي كتاب و ترويج كتابخواني روز 30 آبان به استان هرمزگان، شهر بندر عباس دعوت شدم.... فرصت مناسبي است كه براي اولين بار به اين شهر قديمي و زيبا سفر كنم و به يكي از آرزوهايم جامه ي عمل بپوشانم. آرزويي كه سالهاست در سر دارم و حيف است آن را از دست بدهم.

اما از طرف ديگر در همان تاريخ شاعر و دوست عزيزم، آقاي اسدالله شعباني را به گرگان به همان مناسبت دعوت كرده بودم و داشتيم كم كم براي نشست با او آماده مي شديم....  نشستي كه سالها منتظرش بودم و خيلي دوست داشتم در خدمت ايشان باشم. ولي بخاطر سفر به بندر عباس احتمالا اين نشست برگزار نخواهد شد و حيف است اين نشست را هم از دست بدهم.

حالا مانده ام از بين اين دو برنامه ي حيفي، كدام يكي را حيف و كدام يكي را انتخاب كنم.

رفتن به بندر عباس را بسيار دوست دارم. قرار است كتابهايم با عنوان هاي "گرگ آواز خوان" و "روباه دم بريده" در حضور خودم نقد و بررسي شود. اين يعني خوشبختي عظيمي است كه مي توانم با خواننده هاي خود رو در رو حرف بزنم و از ايراد هاي فراوان كتابهايم با خبر شوم و براي نوشتن كتاب بعدي نكته ها بياموزم و حيف است اين خوشبختي عظيم را از دست بدهم.

از طرفي بعد از مدتها انتظار توانسته بودم نظر آقاي شعباني عزيز را براي آمدن به گرگان جلب كنم و فرصتي خوبي است كه يكي دو روز در كنارش باشم و از او هم نكته ها بياموزم و خاطرات گذشته را دوباره زنده كنم.

مرور خاطرات و نشستن و حرف زدن با آدمهاي با سواد و هنرمند يك سعادت است و حيف است كه اين سعادت را هم از دست بدهم.

اگر شما جاي من بوديد،خوشبختي را انتخاب مي كرديد يا سعادت را؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:18 توسط عبد الصالح پاک.