
1
هوا ناگهان به هم ريخت. باد آرام آرام شروع به وزيدن كرد و لحظه به لحظه به شدت آن افزوده مي شد. هواي گرم و مطبوع بعد از ظهر كم كم از بين رفت و زوزه ي باد،صحرا را در نورديد.
چوپان ها، بي خيال، زير سايه بان نشسته بودند و گله در جاي جاي صحرا پراكنده بود و گوسفندان از علف هاي تازه مي چريدند و تعدادي از آنها همديگر را جست و خيز كنان دنبال مي كردند و صداي بع بع شان دشت را فرا گرفته بود. چوپان ها از تغيير ناگهاني هوا غافلگير شدند و هوا چنان سريع تغيير كرد كه آنها فرصت نكردند گله را جمع و جور كنند و مثل روزهاي قبل با خيالي راحت و آسوده به روستا برگردانند.
«صفرچوپان» هراسان از زير سايه بان بيرون آمد و به جاي اينكه به گله چشم بدوزد، مات و مبهوت به آسمان چشم دوخت. ابرهاي سفيد به تندي از آسمان به نقطه ي نامعلومي كوچ مي كردند و جاي آن را ابرهاي سياه و تيره پر مي كردند.
هرلحظه به شدت باد افزوده مي شد. صفر چوپان به خود آمد و چشم از آسمان برداشت و نگاهي به گله ي پراكنده در دشت انداخت. تصميم گرفت هرچه زودتر آنها را به روستا برگرداند و به آغل برساند.
او براي جمع كردن گله خواست از سگ گله اش تازي كمك بگيرد و هرچه دور و برش را نگاه كرد او را نديد. فرياد زد:«تازي! تازي!»
خبري از سگ نشد. چوبدستي اش را در هوا تكان داد و رو به گله فرياد كشيد:«هي! هي!»
گله، همانطور كه پراكنده بود رو به روستا براه افتاد. صفر چوپان رفت سايه بان را جمع كند كه ديد سگش تازي زير آن لميده است و نفس نفس مي زند. چوپان با ديدن سگ خنده اي كرد و زير لب گفت:«همه سگ گله دارند، من هم سگ گله دارم!»
سگ از زير سايه بان بيرون پريد. باران كم كم شروع به باريدن كرد. صفر چوپان هي هي كنان گله را رو به روستا به راه انداخت. سگ، قبل از گله به طرف روستا شروع به دويدن كرد. چوپان چادر را جمع كرد و قالوچه و كاسه را داخل خورجين انداخت و خودش هم خواست سوار الاغ شود كه صداي زوزه اي او را در جا ميخكوب كرد. با ترس نگاهي به دور و برش انداخت و با خود گفت: گرگ !