چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷
داستان خنده و گریه

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده  چرا گریه می کنی؟

زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!

مرد پرسید:چه اتفاقی؟

زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه ناگوار نیست!!

زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!

مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟

زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!

مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!

زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟

مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم.

زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.

 

+ نوشته شده در ساعت 10:34 توسط عبد الصالح پاک.