شنبه سوم دی ۱۳۹۰
داستان سوپراستار

 

خورشید در حال غروب بود.نسیم به آرامی می وزید و برگ درختان را به بازی گرفته بود. حس کرد چشمانش گرم و سنگین می شوند.ازجایش بلند شد و از دریچه ی پنجره ی قطارنگاهی به بیرون انداخت.یادش نمی آمد چرا و چطور و کی سوار قطار شده و سختی مسافرت آن را به راحتی هواپیما ترجیح داده است. درختان و آدم ها به سرعت به عقب فرار می کردند.مردان و زنان و کودکان در حال کشاورزی با دیدن قطار کمر راست می کردند و به طرفش با شادمانی دست تکان می دادند و او هم با تكان دادن دست و لبخند به ابراز و احساسات آنها پاسخ مي داد.پس از مدتي قطار صدايي كرد و ايستاد.مدير برنامه هايش وارد كوپه شد و گفت:«رسيديم.»

صداي هلهله ي وشادي مردم به گوشش خورد.ازكوپه بيرون آمد. وقتي روي پله ي قطار پا گذاشت، از ديدن حمعيت و خبر نگاران شگفت زده شد.نور فلاش صدها دوربين ايستگاه را نور باران كرد.مدير برنامه هايش گفت:«اينها طرفدارانت هستند و خواهان امضاء و عكس!»

مدير با نگراني ادامه داد:«البته وقت كم داريم وبه تعداد كمي مي تواني امضاء بدهي.بقيه مي مانند براي شايد وقتي ديگر!»

ولبخند زد.

 سوپر استار گفت:« نه!براي همه امضاء مي كنم و عكس مي گيرم.مردم بر گردن ما حق فراوان دارند.اصلا" هنر براي مردم است و ما فقط وظيفه مان را انجام مي دهيم. ولي مردم از زندگي و وقت خود را براي آن هزينه مي كنند.»

بعد خود نويسش را بدست گرفت و شروع به امضاء كرد و با ديدن هر دوربين هم لبخند مي زد.او همانطور كه در حال امضاء و عكس انداختن بود، وارد سالن بزرگي شد و روي صندلي مخصوص نشست. يقه ي پيراهنش را مرتب كرد و نگاهي به ساعتش انداخت و بعد روبه جمعيت انبوه لبخند زد.ومنتظر سئوال خبرنگاران ماند.

يكي پرسيد:« نظرتون راجع به هنر چيست؟»

سوپراستار گفت:« هنر مثل آتش است.نه اينكه بسوزاند.و خاکستر کند. بلكه پاك و منزه كننده است.»

يكي ديگر پرسيد:«كدام نقشتان را بيشتر دوست داريد؟»

از ميان جمعيت صداي بع بعي آمد.سوپراستار يادش آمد كه نقش بز را بازي كرده بود.بعد صداي مع معي آمد.ياد نقش گوسفند افتاد.سگي در دور دست عوعو كرد.اسبي شيهه كشيد.خري به عرعر افتاد.

سوپراستار همه نقش هايش را در ذهنش مرور كرد و گفت:«اصلا"من عاشق باغ وحش هستم و همه ي نقش هايم را دوست دارم.»

مردم هورا كشيدند و شروع به كف زدن كردند.

يكي پرسيد:« تا كي نقش بازي خواهيد كرد؟»

جواب داد:« تازماني كه نفس در سينه دارم. .هنر مند، بايد باهنرش زندگي كند .باهنرش به مردم خدمت بكندو با هنرش به گور برود.....»

مردم دوره اش كردند و اطرافش شلوغ شد.يكدفعه ضربه ي سنگيني به پس گردنش خورد. سوزش عجيبي كرد.از ترس چشمانش را باز كرد.ارباب با غضب روبرويش ايستاده بود. او با غضب گفت:«اين مزخرفات چيه به هم مي بافي!!! هنر ديگه كيه ؟!!!برو گوسفندارو جمع و جور كن!!!»

 

 

پ.ن: به دلیل مشغله زیاد این داستان هم تکراری است. البته این داستان را خیلی دوست دارم.

 

+ نوشته شده در ساعت 10:43 توسط عبد الصالح پاک.