دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲
داستان دلشوره

 

نمی دانم کی و چگونه شروع شده بود. دلبسته ی صفورا شده بودم و شب و روز به او فکر می کردم. در مدرسه پشت یک میز بین من و پیرقلی می نشست. پیرقلی در هیچ کاری جدی نبود. زیاد به فکر درس و مشقش نبود. هر مسئله ای که پیش می آمد، آن را به شوخی می گرفت و می خندید. خیلی هم حاضر جواب بود. به قول امروزی ها دریده. در جا حرفی به زبان می آورد که حتی به فکر جن هم نمی رسید. به خاطر همین اخلاقش خیلی دوستش داشتم. من در ردیف اول می نشستم. بعد صفورا و آن طرف صفورا هم پیرقلی می نشست.

از مدتی پیش ناخودآگاه به صفورا فکر می کردم. هرچه بیشتر فکر می کردم، دلشوره ام هم بیشتر می شد. از بس به او فکر کرده بودم، دُچار خیالبافی شده بودم. به خاطر این که درسِ من و صفورا خوب بود، معلم ما را خیلی دوست داشت. ما هر چه به پیرقلی در یاد گرفتن درس کمکش می کردیم، به خرجش نمی رفت و درس را جدی نمی گرفت. هر حرفی هم که می گفتی، جوابی هر چند نامربوط در چنته آماده داشت.

کم کم از پیرقلی بدم آمد. فکر می کردم او هم صفورا را دوست دارد. به همین خاطر، به او به چشم یک رقیب نگاه می کردم نه به عنوان یک رفیق. به دلایلی ساده و موضوع های پیش پا افتاده، با پیرقلی درگیر می شدم و بساط قهر را پهن می کردم.

تصمیم گرفتم نقشه ای بریزم و پیرقلی را به ته کلاس بفرستم. اما هر چه تلاش کردم،هیچ کدام از نقشه هایم نگرفت و او همچنان آن طرف میز جا خوش کرده بود. ولی پیرقلی فهمید دل در گروه صفورا دارم. فاش شدن این راز باعث شد پیرقلی بیشتر در مقابل من جبهه بگیرد. تنها حربه ی من برای از راه برداشتن پیرقلی، درس خواندن و گرفتن نمره های عالی بود. گاهی در همه ی درس ها نمره ی بیست می گرفتم، افسوس می خوردم که؛ ای کاش درس های زیادتری وجود داشت و تعداد بیست هایم بیشتر و بیشتر می شد. کم کم به کوچکترین حرکت پیرقلی مشکوک می شدم. به جای این که به صفورا توجه کنم، حواسم بیشتر به پیرقلی بود.

وقتی هیچکدام از نقشه هایم نگرفت، کارمان به جر و بحث کشید. لقب های نامربوط و خنده دار روی هم می گذاشتیم.

یک روز که پیرقلی حسابی از دست من دلخور شده بود، گفت:« صفورا مرا بیشتر از تو دوست دارد.»

این حرفش حسابی مرا به آتش کشید. در حالی که داد می کشیدم، گفتم:« چطور مطمئنی؟»

پیرقلی لبخند مسخره ای زد و گفت:« برای این که تو هیچی نداری! چگونه می خواهی شکم صفورا را سیر کنی و شادی اش را فراهم کنی؟»

من گفتم:« درس من خوب است. زرنگ هستم. نمره های بیست می گیرم. این ها کافی نیست؟»

پیرقلی ادایم را در آورد و گفت:« نه که کافی نیست. هی میگی بیست، بیست! بیست به چه درد او می خورد. نمره برای خرخوان ها خوب است نه برای دیگران.»

گفتم:« مگه خودت چی داری؟ حتی یک نمره خوب هم نداری.»

پیرقلی گفت:« اول به من ثابت کن که با نمره بیست می شود شکم کسی را سیر کرد. ها؟»

گفتم:« خُب، در آینده حتماً به دردم می خورد. ولی تو یک نمره ی خوب هم نداری. معلم می گوید؛ افراد تنبل در آینده دُچار مشکل می شوند.»

پیرقلی گفت:« اگر به نمره باشه، من نمی خوام آینده ی خوب داشته باشم.»

گفتم:« حالا بگو دیگه! خودت چی داری؟»

پیرقلی گفت:« فردا که برای خواندن درس به صحرا بیایی، بهت میگم چی دارم. فقط تا فردا صبر کن. آن وقت می بینی من چی دارم.»

از حرف پیرقلی شب خواب به چشمم نیامد. نکند پدرش معلم را دیده و سفارشش را کرده باشد و فردا از داخل دفترش نمره های خوب نشانم بدهد. یا نکند رفته شهر و لباس های تازه و قشنگ خریده باشد. داشتن لباس تازه و قشنگ از نظر من امتیاز محسوب می شد.

ولی هی به خودم دلداری می دادم که؛ نه بابا! هیچ لباسی به تن پیرقلی نمی آید و قشنگترش نمی کند.

فردا در مدرسه حتی یک کلمه هم با پیرقلی حرف نزدم. فقط فرصتی گیرم می آمد، دفترم را طوری باز می کردم که نمره های بیستم را ببیند. در عوض، او هم با اشاره دست و صورت به من می فهماند؛ عصر در صحرا!

در مقابل اداهای پیرقلی کم آوردم و از بالای سر صفورا محکم به سر پیرقلی کوبیدم. همزمان با مشت من، معلم وارد کلاش شد. صفورا با جیغ و داد و داد گفت:« چرا دعوا می کنید؟»

معلم، با تعجب نگاهم کرد و گفت:« چی کار می کنی؟»

پیرقلی خودش را به موش مُردگی زد و گفت:« آقا اجازه؟ مرا با مشت زد.»

معلم از صفورا پرسید:« اول کی زد؟»

صفورا که از ترس می لرزید، گفت:« آقا اجازه! فقط همین یک مشت بود.»

معلم که طرف من بود، دوباره پرسید:« پیرقلی حرف زشتی زد؟»

صفورا گفت:« حرفی نزد. با دست هایش اشاره کرد.»

معلم که بهانه گیر آورده بود، یقه ی پیرقلی را گرفت و داد زد:« ادای چه کسی را در می آوردی میمون؟! درس که نمی خوانی، مشق هم که نمی نویسی، ادای بچه ی زرنگ کلاس را هم در می آوری؟ شاید هم ادای مرا در می آوردی؟»

پیرقلی گفت:« آقا اجازه! من به صحرا اشاره می کردم.»

معلم نگاهی به صحرا انداخت. همه ی بچه ها هم خم شدیم و به صحرا نگاه کردیم. معلم گفت:« در صحرا که جز چند تا گوسفند چیز دیگری نیست. نکند هوای چوپانی به سرت زده تنبل.»

من از فرصت استفاده کردم و گفتم:« آقا اجازه! من دوست ندارم این جا بنشینم.»

معلم فکری کرد و رو به پیرقلی گفت:« ببین!ادب را از دوستت یاد بگیر!»

معلم این طرف و آن طرف قدم زد. پس از مدتی، روبه روی پیرقلی ایستاد و گفت:« جای تو این جا نیست. ته کلاس است. امروز که هیچ! از فردا نبینم این جا نشسته باشی!»

لذتی توی رگ هایم دوید. پیرقلی داشت از میدان بدر می شد. دلم می خواست همین الان پیرقلی را به ته کلاس می فرستاد.

معلم شروع به درس دادن کرد. حواسم اصلاً به درس نبود. به صفورا هم نبود. حواسم همش پیش پیرقلی بود که آن طرف صفورا نشسته بود. او فرصت پیدا می کرد، با دست و صورت و ابرو به من می فهماند که عصر در صحرا.

زنگ که به صدا در آمد، پیرقلی کتاب هایش را زیر بغلش زد و به طرف خانه دوید. من خیلی آرام از کلاس بیرون آمدم. معلم صدایم زد و پرسید:« راستش را بگو! پیرقلی به چی اشاره می کرد؟»

گفتم:« به صحرا!»

معلم فکری کرد و گفت:« واقعاً؟ چرا به صحرا؟»

با من و من گفتم:« آقا اجازه! من به پیرقلی گفتم؛ من نمره های بیست زیاد دارم. اما تو هیچی نداری. او هم به من گفت؛ عصر بیا صحرا نشانت می دم چی دارم چی ندارم.»

معلم گفت:« این کارها به خاطر چیه؟»

گفتم:« آقا اجازه! به خاطر صفورا.»

معلم با تعجب به دور شدن بچه نگاه کرد و گفت:« به خاطر کی؟»

گفتم:« صفورا.»

معلم با دقت به من نگاه کرد و گفت:« او حتماً میخواد کتکت بزنه. نشنوم به صحرا رفته باشی و کتک خورده باشی. عصر پا به صحرا نمی گذاری! چرا زودتر نگفتی؟»

گفتم:« آقا اجازه! پدر پیرقلی خیلی فقیر است. چیزی ندارند که.»

معلم خیلی جدی گفت:« این ربطی به تو نداره. دیگه هم نشنوم صفورا، صفورا بگویی! باشه؟»

خیلی یواش گفتم:« چشم.»

 

 

                                                                                   عزیزانم ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در ساعت 19:15 توسط عبد الصالح پاک.