
خيلي از مشتي مي ترسيد. از روزي كه به خانه اش آمده بود مثل خر ازش كار ميكشيد. دست به كتكش هم ملس بود. جاي خورد و خوراكش را جدا كرده بود. اينجا هم تبعيض وجود داشت. حتي اجازه بيرون رفتن از خانه را هم به او نمي داد. خسته شده بود. بايد از اين وضع بيرون ميآمد. اما چطور؟ خودش هم نميدانست. چند بارسعي كرد. اما هربار ناموفق بود. روزي در راه مزرعه چشمش به لاشه يك اسب افتاد كه بوي تعفنش به فضا عطر نكبت باري داده بود. بغض گلويش را گرفت. نميتوانست كاري كند.
يكي دوبار خواست با كسي مشورت كند، اما فايده نداشت. بقيه يا قابل اعتماد نبودند يا چيزي بارشان نبود. يك روز صبح با سرو صداي حياط از خواب بيدار شد. يك غريبه هم همراه مشتي و پسرانش بود كه تا به حال او را نديده بود. چند كارد دستش بود كه دائم به هم ميكشيد. اسب بيچاره باورش نميشد. جلوي چشم او و بقيه حيوانات ديگه سه تا گوسفند را سر بريدند.
همين جور كه از ترس عقب عقب ميرفت يادش از جمله مادر بزرگ آمد. وقتي كه خيلي از زندگي ناليده بود و او گفته بود برو خدا را شكر كن كه گوشتت خوردني نيست!
نوشته:احمد قلیشلی