چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۸
شرط تلخ
 وحشت زده از خواب پريد.خيس از عرق شده بود.خواب ترسناكي ديده بود و هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست جرئيات خوابش را به ياد بياورد.غمي پنهان وجودش فرا گرفت.نگاهي به بيرون انداخت.هوا كاملا" روشن شده  بود.فكر كرد اگر مدتي ديگر بخوابد التهابش بر طرف مي شود.چشمانش را بست و هرچه به خود فشار آورد خواب به چشمش نيامد.خواست از جايش بلند شود ولي ناي حركت نداشت.حس كرد بار سنگيني روي دوشش گذاشته اند.مدتي به همان حال بي حركت دراز كشيد.كمي بعد حس كرد كسي صدايش مي زند.خوب گوش خواباند.صدايي به گوشش خورد.به زحمت سر از بالش برداشت و نشست و زير لب گفت:"ممكن است چه كسي باشد؟!"

  به زحمت از جايش بلند شد و به طرف پرده ي آلاچيق رفت و نفسي تازه كرد و به آرامي پرده را به كنار زد و نگاهي به جاده انداخت و در جا خشكش زد.سواري با اسب يكدست سفيد به تاخت نزديك مي شد.بار ديگر زمزمه كرد:"چه كسي ممكن است باشد؟!"

با دقت به سوار چشم دوخت وبا تعجب گفت:عراز؟!نه!غير ممكن است!"

سوار مي تاخت و نزديك و نزديكتر مي شد.

با ديدن سوار ناخودآگاه ياد اولين روزي افتاد كه عراز را ديده بود.آن روز جلوي آلاچيق در تنور مشغول پختن نان بود كه متوجه شد سواري با اسب سفيد به تاخت نزديك مي شود.حدس زد سوار بايد غريبه باشد.به همين خاطر چارقدش را مرتب كرد و به پختن نان مشغول شد.لحظه اي بعد حس كرد سوار كنارش ايستاده است.يكباره تنش گرم شد.دست و پايش را گم كرد.نمي دانست مرد غريبه به دنبال چيست.

سوار با صداي آرامي گفت:"از مردها كسي نيست؟"

  نمي دانست چي جواب بدهد.تا به حال با مرد غريبه اي حرف نزده بود.زبانش بند آمد و صورتش گل انداخت.طوري به خودش مسلط شد و از زير چارقدش نگاهي دزدكي به مرد انداخت.مرد سوار بر اسب منتظر جوابش بود.زير زباني گفت:"مردها سر گله هستند،در صحرا!"

سرش را پائين انداخت و سرگرم پختن نان شد تا او راهش را بگيرد و برود.

مرد گفت:امسال مراتع ما خشك شده است.ناچاريم مدتي در همسايگي شما اتراق كنيم.امشب مي خواهيم با بزرگان شما مشورت كنيم و اجازه ماندن بگيريم.وقتي آمدند خبرشان كن!

مرد سكوت كرد.بار ديگر نگاهي به مرد سوار انداخت و نگاهش با نگاه مرد گره خورد و گفت:"امشب به پدرم مي گويم."

مرد سوار گفت:"ما امشب منتظرشان مي مانيم."

سوار سر اسب را برگرداند و به راه افتاد.از زير چارقد نگاهش كرد.مرد يكباره به عقب برگشت و خاموش نگاهش كرد و بعد ضربه اي ملايم به اسب زد و در جاده گم شد. لرزه اي به اندامش افتاد واحساس گرما كرد.حسي ناشناخته وجودش را فرا گرفت كه آميخته به غم و شادماني بود.زير لب نجوا كرد:"قوم همسايه!"

جنب و جوش تاره اي به ميان اوبه افتاده بود.همه از قوم تازه حرف مي زدند و هركس در باره آنها چيزي مي گفت:

-قوم ناشناخته اي بايد باشند!

-مي گويند،هرجا رفتند زياد دوام نياوردند!

-بايد ديد.كم كم معلوم خواهد شد چه كساني هستند!

دير وقت بود كه پدر از پيش آنها برگشت.تا آمدن او كنار مادر نسشته و خود را با كارهاي مختلف مشغول كرده بود تا خبر دقيق را از زبان پدر بشنود.

مادر پرسيد:"كي هستند؟"

پدر دم در آلاچيق نسشت و گفت:"طايفه اي ديگرند.غريبه!"

-تا كي هستند؟

پدر در حالي كه چارقش را از پايش در مي آورد گفت:"قرار شد بهار و تابستان را باشند و از مرتع ما استفاده كنند و اول پائيز بروند جاي ديگر."

مادر بار ديگر پرسيد:"چگونه طايفه اي هستند؟"

پدر به گوشه ي آلاچيق رفت و به متكا تكيه زد و گفت:"به زودي معلوم خواهد شد."

صداي گرومب گرمب سم اسب افكارش را بريد.دستش را سايبان چشمش كرد و به دقت به جاده چشم دوخت.سوار خيلي دور بود ولي صداي پاهاي آن را به وضوح مي شنيد.

قبل از رسيدن سوار تصميم گرفت ْآلاچيق را تميز كند.جاروي كهنه را برداشت،داخل آلاچيق شد ومشغول جارو كردن شد.از صداي كشيده شدن جارو به روي نمد لذت مي برد.هر وقت مشغول كاري مي شد،صداي مادرش در گوشش زنگ مي زد:"كار آبروي دختر است."

او سالها بود كه حرف مادرش را فراموش نكرده بود.مادر به او كارهاي مختلفي آموخته بود و هميشه درباره ي او مي گفت:"از هر انگشتش هزار هنر مي بارد."

دلش مي خواست همين طور تا ابد جارو بدست آلاچيق را دور بزند و جارو بكشد تا اين حس زيبا را از دست ندهد.ولي خيلي زود دستهايش خسته شد و سرش به دوران افتاد و درد گرفت..جارو را گوشه اي گذاشت و با يك دست به كمرش فشار آورد و با دست ديگرش موي يكدست سفيدش را مرتب كرد.بعد به سختي غالوچه ي سياه را روي آتش گذاشت تا براي سوار چاي آماده كند.عرق كرد.دستي به پيشاني اش كشيد و عرقش را پاك كرد.

 سالها بود كه عرق نكرده بود و به ياد روزي افتاد كه از شرم براي اولين بار عرق كرده بود. مادر او را به گوشه اي كشيده و گفته بود:"خواستگار داريم."

ار حرف مادر يكباره بدنش گرم شده و به عرق نشسته بود.تابحال مادر با اودر باره ي خواستگاري حرف نزده بود.

حتي جرات نكرد بپرسد خوستگار چه كسي هست.ولي از همان اول حدس زده بود كه خواستگار همان مرد اسب سفيد سوار باشد.

مادر گفت:"از طايفه غريبه است.اسمش عرازه!امشب مي آيند تا شرط و شروط را ببندند."

بعد مادر صدايش را پائين آورده و يواشكي پرسيده بود:"چي ميگي دخترم؟"

چيزي به مادر نگفته بود ولي ته دلش راضي بود و نمي دانست چرا راضي بود.فقط يكبار با او حرف زده و چند بار هم از دور عراز را سوار بر اسب سفيد ديده بود.

از طرف ديگر دلش شور مي زد.عراز از طايفه ي ديگر بود و مشكل بود پدرش به راحتي راضي به وصلت دخترش با مرد غريبه شود.

خوستگارها آمده بودند.آن روز عراز از فاصله ي خيلي دور از روي آخرين تپه ي مشرف به اوبه سوار بر اسب سفيد براي لحظه اي خود ي نشان داده و به پشت تپه ها رانده و از ديد او پنهان شده بود.

آلاچيق را ترو تميز كرده و پيراهن سفيد با گلهاي سرخرنگ پوشيده و موهاي پرپشت و سياهش را به زيبايي بافته بود و گوشه ي آلاچيق به سوزن دوزي مشغول شده بود.

مدتي كه گذشت كنجكاو شد كه بين خواستگارها و پدرش و سالمندان طايفه ي خودش چه مي گذرد.آنها و مادر در آلاچيق بغلي بودند.به آرامي از آلاچيق بيرون آمد.هوا تاريك و ساكت بود.سياهي شب هم به نظرش زيبا آمد.دلش مي خواست در تاريكي شب بدود و شادي كند ولي ساكت ايستاد و زير لب زمزمه كرد:"اگر مرا ببينند چي؟!"

موي بر تنش سيخ شد.چارقدش را روي سرش مرتب كرد و دل به دريا زد و به طرف آلاچيق راه افتاد و با يك خيز بلند خود را به كنار آلاچيق رساند.حس كرد مسافت طولاني را طي كرده است.به نفس نفس افتاد.مدتي بي حركت ماند.

نفسش كه جا آمد يواش از درز آلاچيق نگاهي به داخل آن انداخت.مردان دو قوم به صورت نيم دايره رو به روي هم نشسته بودند.مادر به تنهايي گوشه اي نشسته و گاهي براي مردها چاي مي ريخت.

يكي از مردان قوم خواستگارگفت:"خب،دير وقت است.بايد برويم"

كسي حرفي نزد.حس كرد خواستگاري بهم خورده است.پس تصميم به رفتن گرفت كه صداي همان مرد به گوشش خورد:"حالا شما چه شرطي را پيشنهاد مي كنيد؟"

با خود گفت:"پس هنوز شرط را نبسته اند!"

صداي پدر آمد:"شرط ما كمي مشكل است!"

يكي در جواب پدر گفت:"شما شرط را پيشنهاد بدهيد.ما هم با داماد مشورت مي كنيم اگر قبول كرد،مجبور است انجامش بدهد.اگر هم قبول نكرد خواستگاري به هم مي زنيم"

پدر سر جايش كمي جابجا شد و پس از مكثي طولاني گفت:"شرط ما اين است كه داماد براي نشان دادن قدرتش يك گرگ شكار كند!"

ناخودآگاه به آلاچيق چنگ زد و ناليد:"نه…پدر!"

لحظه اي از ترس در جا خشكش زد.نكند صدايش را شنيده باشند.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد.به آلاچيق تكيه زد.باورش نمي شد پدر اينگونه شرط بگذرد.

از شنيدن عوعوي سگي به خود لرزيد.از روزي كه گرگ را از نزديك ديده بود ترسي ته دلش لانه كرده بود و آن شبي بود كه گرگ به گله زده و چندين گوسفند را در يك چشم به هم زدن تكه پاره كرده بود.غوغايي به پا خواسته بود و تمام افراد از آلاچيق هايشان بيرون زده و با چماق و آهن پاره و عده اي با تفنگ بدنبال گرگ راه افتاده بودند.چوب به دست جلوي آلاچيق ايستاده بود كه يكباره گرگ زوزه كشان از جلويش رد شد.از ترس داخل آلاچيق پريد و جيغي از ترس كشيد.

  صداي يكي از افراد خواستگار افكارش را بريد:"شرط آسانتري نبود؟!!!"

  هيچكس حرفي نزد.سكوت  و سياهي شب بر روي دوشش سنگيني مي كرد.

پدر جواب داد:"ديگر شرط را گفتم."

-ولي اين شرط...

پدر يكباره از جايش بلند شد و حرف مرد را بريد و گفت:"شما از طايفه ي ديگريد،بيگانه!وصلت كردن با طايفه ديگر اين شرط و شروط ها را هم دارد."

او همانطور كه ايستاده بود ادامه داد:"تازه!من كه نمي توانم رسم و رسوم اجداديمان را زير پا بگذارم و سر خود آن را از بين ببرم."

پدر اين را گفت و از آلاچيق بيرون زد.

هراسان  به آلاچيق خودشان دويد و تا صبح كابوس و ترس خواب به چشمانش نياورد.

صبح روز بعد،با صداي عراز از خواب پريد.پرده را كنار زد عراز سوار بر اسب سفيد از روي نزديكترين تپه رو به روستا با صداي بلند داد زد:"دارم مي روم شكار گرگ."

و پس از مكثي گفت:"حتما" با جسد يك گرگ برمي گردم."

عراز اين را گفت و به پشت تپه تاخت و ديد او پنهان شد.

زيرلب زمزمه كرد:"حتما" با شكار گرگ برمي گردد."

مادر گفت:"خدا كند اينگونه باشد."

پدر گفت:"اگر با شكار گرگ برگردد،داماد ماست و اگر..."

حرفش را ناتمام گذاشت.

چند روز، بعد از رفتن عراز،صبح زود مردي در ميان آلاچيق ها با اسب مي تاخت و داد مي زد:"عراز برگشت...عراز برگشت."

با شنيدن صداي جارچي سراسيمه از خواب پريد.صبح سردي بود.باد زوزه مي كشيد و آسمان و زمين را به هم مي دوخت.

  اين چند روز به اندازه ي چند سال برايش گذشته بود.لحظه لحظه انتظار آمدن عراز را كشيده بود.

با خوشحالي به طرف پرده ي آلاچيق دويد و آن را به تندي به كنار زد و نگاهي به بيرون انداخت و با ديدن جسدي خونين و مچاله شده در جا خشكش زد.سكوتي مرگبار همه جا را فرا گرفته بود.

باد زوزه مي كشيد و پيراهن تكه پاره ي جسد را تكان تكان مي داد.فرياد مرد جارچي در زوزه ي باد گم مي شد و دوباره سكوت به همه جا حاكم مي شد.

بي اختيار پرده را بست و ته دلش جيغ كشيد:"عراز...عراز..!"

صداي پدرش را شنيد كه گفت:"شرط را باخت!"

مادر در سكوت لالايي غمگيني را زمزمه مي كرد.

  نفهميد جسد تا كي جلوي آلاچيقشان در باد تكان خورد ولي صبح فردا جارچي بار ديگر در ميان آلاچيق ها با اسب مي تاخت و فرياد مي زد:"ماداريم كوچ مي كنيم..ما..داريم...كوچ...مي ...كنيم."

صداي جارچي كم تر و كم تر شد و تا اينكه در هياهوي باد گم شد.

صداي غلغل غالوچه افكارش را بريد.با انگشت اشك چشمانش را پاك كرد و ذغالهاي زير غالوچه را بهم زد و از جايش بلند شد و كاسه ها را آب كشيد.سفره را وسط آلاچيق پهن كرد و قوري و كاسه ها را در گوشه سفره مرتب چيد و چند تكه نان گرم وسط سفره گذاشت و از آلاچيق بيرون آمد و به جاده چشم دوخت.

سوار ديگر رسده بود و با تعجب به او چشم دوخت.زبانش بند آمد و پس از مكثي طولاني به سختي گفت:"عر...از..!"

سوار از اسب پايين پريد و لبخند زد.

به زور پرسيد:"آمدي عراز؟"

عراز پرسيد:"آماده اي با هم برويم؟"

-من..سال...هاست...آماده ام!"

 قدمي به طرف عراز برداشت.سبك شده بود و حس مي كرد سوار بر ابرها شده است.نرم نرمك قدم برمي داشت.سختي سالها زندگي يكباره از تنش رخت بر بست.لبخند ي زد و در ميان سبزه زارها دويد.و روي ابرها شروع به تاب خوردن كرد.دستهايش را به هم گره زد و حس كرد در دل آسمان آبي به پرواز آمده است. و در عمق آسمان،جاده اي سفيد سفيد ديد كه عراز در آن داشت دور مي شد.هراسان شروع به صدا زدن او كرد:"عراز...عر...ا...ز...!"

يك يكدفعه پايش سر خورد و روي زمين غلتيد.لحطه اي بعد چشمانش را باز كرد . جاده اي را ديد كه در عمق آسمان آبي كشيده شده بود و سوت و كور بود.هرچه چشم به جاده دوخت نتوانست عراز را ببيند.به زور داد زد:"عراز..عر...ا...ز...ع...ر...ر...ا...ز...!

صدا در گلويش گير كرد صداي سم اسب دورتر و دورتر مي شد.بغض كرد و ديگر نتوانست براي هميشه كسي را صدا بزند.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:3 توسط عبد الصالح پاک.