یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۸
نيشگون بستني

 

 

 

 

ويرم گرفته بود در هواي گرم و دم كرده تابستان از مغازه بستني بگيرم و ليس بزنم. ولي نمي‌دانم چه شد كه پدرم از همان اول صبح با من لج كرد.

- بستني بي‌بستني!

مي‌دانستم پدر وقتي مي‌گفت: «نه»، غيرممكن بود زير حرفش بزند. براي راضي كردنش هر نقشه‌اي كه كشيدم بي‌مزه و آبكي بود و از طرفي هم هوس خوردن بستني حسابي كلافه‌ام كرده بود و مي‌خواستم هر طور شده، به آرزويم برسم.

ولي همه راه‌ها بسته بود و كم‌كم احساس نااميدي مي‌كردم. به ناچار پاهايم را از ايوان خانه آويزان كردم و به روستا زل زدم. در دور دست بچه‌ها هلهله‌كنان مشغول بازي بودند. پدرم در حال تميز كردن طويله بود و مادرم به كارهاي خانه مي‌رسيد و گاهگاهي چيزي به من مي‌گفت:

-برو با بچه‌ها بازي كن! بلكه خوردن بستني از سرت بيفتد.

نگاهي به مادرم انداختم و گفتم:

-بستني چيزي نيست كه از سرم بيفتد.

مادرم ادامه داد:"اگر بچه‌ي خوبي  باشي و به حرف‌هاي پدرت گوش بدهي بستني كه چيزي نيست، او چيزهاي بهتري هم براي تو خواهد خريد."

پاهايم را به ايوان كوبيدم و گفتم:"تو هم همش از او طرفداري مي‌كني، يكبار نشد طرف مرا بگيري."

مادرم گفت:"يادت نيست خيلي طرفداري‌ات كردم. ولي تو جايي براي طرفداري نمي‌گذاري. اگر همين امروز دست از پا خطا نكني قول مي‌دهم همين فردا برايت بستني بخرد."

گفتم:"فردا خيلي ديره، اگر مي‌تواني همين امروز يه كاري بكن!"

مادرم گفت:"خودداني، از من گفتن و از تو نشنيدن!"

هنوز صداي مادرم تو گوشم زنگ مي‌زد كه از دور عرازآقا را ديدم كه به طرف خانه ما مي‌آمد. با ديدن او جرقه‌ي اميدي در دلم روشن شد. با هيجان گفتم:

-خودشه!

عرازآقا مردي درشت اندام است و سبيل پرپشتي دارد و در كنار روستاي ما زمين دارد و خودش در روستاي مجاور زندگي مي‌كند. او هراز چند گاهي كه سري به زمينش مي‌زند به خانه ما هم مي‌آيد. پدرم مي‌گويد: "عراز از دوستان دوران كودكي‌ام است."

لحظه‌اي از خوشحالي مات و مبهوت ماندم و بعد بدون اين كه به پدرم اطلاع بدهم كه عراز آقا مي‌آيد، به طرفش دويدم و گفتم:

-سلام، عراز دايي!

عراز آقا با خوشحالي جواب سلامم را داد و گفت:"عليك سلام پسرم. به‌به قد كشيده‌اي؟!"

پدرم كه در حال تميز كردن طويله بود، از همان جا داد زد:"كيه؟"

جواب دادم: عراز دايي آمده!

پدرم بيل به دوش از طويله بيرون آمد و گفت:"به‌به! چه عجب! پارسال دوست امسال آشنا."

بعد چشم غره‌اي به من كرد. يعني اين كه آنجا را تخليه كنم و پيش مادرم بروم.ولي من توجهي به او نكردم و رو به عرازآقا گفتم:

-عراز دايي بفرماييد، خوش آمديد!

پدرم دنبال حرفم را گرفت و گفت:"بفرماييد."

عرازآقا گفت:"هميشه مزاحمت مي‌شوم."

فوري گفتم:"اين چه حرفيه، مُراحميد."

پدرم نگاهي به من و بعد به عرازآقا انداخت و گفت:"برو پيش مامان‌ات، عراز آقا بفرماييد."

عرازآقا به همراه پدرم وارد خانه شد.

از خوشحالي در پوست خودنمي‌گنجيدم. پشت‌سر آنها وارد خانه شدم.

پدرم گفت:"برو با دوستانت بازي كن پسرم!"

گفتم: باشه، خيلي خسته‌ام، كمي استراحت مي‌كنم و مي‌روم.

پدرم گفت: برو پيش مامان‌ات استراحت كن عزيزم!

هنوز جوابي براي پدرم پيدا نكرده بودم كه عراز آقا گفت:"بچه‌س ديگه بذار بنشينه."

خيالم راحت شد، ولي پدر بدجوري نگاهم مي‌كرد.

مادرم سيني چاي را كه آورد، صحبت پدر و عرازآقا گل انداخت و من به كل فراموش شده بودم. براي اين كه خودي نشان بدهم گفتم:

-هوا خيلي گرمه!!!

پدرم كه نمي‌توانست حضور مرا تحمل كند، گفت:"برو پيش مادرت!"

گفتم: هنوز خستگي‌ام درنرفته!

پدرم كه كم‌كم اعصابش خورد مي‌شد، گفت:"برو پيش مامان‌ات پسرم!!!"

بدون توجه به حرف‌هاي پدر، رو به عرازآقا گفتم:"عرازدايي! مي‌داني توي اين هواي گرم چي به آدم مي‌چسبد؟"

پدرم از خشم مشت‌هايش را گره كرد.

عراز آقا گفت:"يك كاسه چاي داغ!"

پرسيدم: ديگه چي؟

پدرم گفت:"برو به مامان‌ات بگو نهار را آماده كند."

  بلند شدم و به اتاق ديگر رفتم و هنوز چيزي به مادرم نگفته بودم كه پدرم با عجله پشت‌سرم وارد اتاق شد و گفت:

مبادا پيش مهمان از من پول بخواهي!

گفتم: پس همين الان حساب كن و  راحت  باش!

پدرم با عصبانيت ضربه‌اي به پس گردنم زد و گفت:"ببينم، اگر امروز بچه‌ي خوبي باشي حتماً پول مي‌دهم. اما اول بايد امتحانت كنم.

بعد از اتاق بيرون رفت ولي دوباره برگشت و گفت:"ديگه پيش ما نيا!"

مادرم گفت:"راست مي‌گه، امروز خوب باش، فردابستني بخور!"

اداي مادرم را درآوردم:"امروز خوب باش، فردا بستني بخور!"

بعد ادامه دادم:"حتماً امروز! فردا نمي‌شه، كي فردا را ديده!"

مادرم گفت:"باشه، حالا كه اداي مرا در مي‌آوري و حرف‌هاي گنده گنده مي‌زني، هيچ وقت به بستني نمي‌رسي!"

بعد مشغول آماده كردن نهار شد.

يواشكي از اتاق بيرون آمدم و جلوي پنجره‌ي كوچك اتاقي كه پدرم و عراز آقا نشسته بودند، رفتم و نگاهي به داخل انداختم. آنها گرم صحبت بودند. لحظه‌اي جلوي پنجره ايستادم بعد روي ايوان دراز كشيدم و هر دو پايم را از پنجره به داخل اتاق آويزان كردم. يك لحظه سكوت شد. عراز آقا پرسيد:"پا مال كيه؟"

پدرم جوابي نداد. عراز آقا گفت:"بذار بياد پيش ما، بچه‌س ديگه."

صداي بلند شدن پدرم را شنيدم، او به آرامي در اتاق را باز كرد و گفت:"پا شو بيا!"

گفتم: پول مي‌خواهم، وگر نه همين‌طوري راحتم!"

پدرم با غيظ گفت:"هيس! اگر تو لج‌بازي، من لج‌بازترم. بلندشو!"

با صداي بلند گفتم:"پول! پول! پول!"

پدرم مرا از روي ايوان بلند كرد و گفت:"اگر از عرازآقا پول بخواهي، من مي‌دانم و تو!"

بعد وارد اتاق شد. من هم از روي ناچاري پا شدم و وارد اتاق شدم.

هنوز سرجايمان جابه‌جا نشده بوديم كه مادرم آمد و به پدرم اشاره كرد بيرون بيايد.

پدرم كه رفت، رو به عراز آقا گفتم:"عراز دايي، بيا مسابقه بدهيم."

-چه مسابقه‌اي؟

كمي فكر كردم و گفتم: مسابقه‌ي اعضا شناسي.

عرازآقا گفت:" من بلد نيستم."

گفتم: ياد مي‌گيري، خيلي راحت است، من مثلاً سوال مي‌كنم چراغ انسان، جوابش هم چشم است.

عراز آقا خنديد و گفت:"اي بچه شيطان!"

گفتم: هر سوال50 تومان، اگر حدس بزني من به تو مي‌دهم و گر نه تو بايد پرداخت كني.

قبول كرد و گفت: بپرس ببينم.

پرسيدم:چيزي توي صورت شما هست كه جان مي‌دهد براي تاب بازي!

يك دفعه رنگ عراز آقا برگشت و گفت:"منظورت چيه؟"

گفتم: خودت حدس بزن!

-اگر حدس نزنم چي؟

با جديت گفتم:"آن وقت مسابقه را مي‌بازي و بايد 50تومان به من بدهي."

او هم جدي شد و گفت:اگر ندهم چي؟

گفتم:"آن وقت نامردي كرده‌اي و حق يك بچه‌ي بي‌گناه را خورده‌اي!"

عراز آقا عصباني شد و گفت:"به من مي‌گويي نامرد، بچه فسقلي!"

گفتم:"ديو گنده، به من نگو فسقلي!"

عراز آقا خيلي ناراحت شد و نگاهي به دور و برش انداخت و بعد نيشگون محكمي از رانم گرفت. جاي نيشگون مثل آتش مي‌سوخت.

سوزش نيشگون را تحمل كردم و اداي فرياد زدن را درآوردم كه عراز آقا با دستپاچگي گفت:هيس! داريم بازي مي كنيم ديگه .پول خوبي به تو مي‌دهم.

بعد يك بيست توماني از جيبش بيرون كشيد و به طرف من دراز كرد.

گفتم:"فقط20 تومان، نيشگوني كه گرفتي خيلي بالاتر مي‌ارزه.

صورتش سرخ شد. گفت:"حالا چند؟"

گفتم:"يك كلام صد!"

عراز آقا50 تومان به طرفم دراز كرد.

گفتم: گريه و زاري به راه مي‌اندازم.

عراز آقا با ناراحتي گفت:"عجب بچه‌ي تخسي. آمدم كمي استراحت كنم، حالا بايد تاوان هم بدهم."

گفتم: عرازدايي من دارم مي‌روم پيش بابام.

عراز آقا صدايش را پايين آورد و گفت: نه، صبر كن!

بعداز جيبش صد توماني بيرون كشيد و گفت:"بيا اين را بگير و گورت را گم كن!"

گفتم: پول را بده، يك كارش مي‌كنم.

صدتوماني را تا كردم و توي جيب پيراهنم گذاشتم و همان‌جا نشستم. عراز آقا گفت:"ديگه چه نقشه‌اي داري؟برو ديگه!"

گفتم: نترس، بازي تمام شد.

همين موقع پدرم آمد و گفت:"به‌به مثل دوتا آدم بزرگ ها داريد با هم صحبت مي‌كنيد."

گفتم: بابا، زياد مزاحم عرازآقا نشو، مي‌خواد كمي استراحت كنه!

پدرم گفت: به روي چشم.

عراز آقا كاسه چايي‌اش را با ناراحتي سركشيد و گفت:"ديگه زياد مزاحم نمي‌شوم، بايد زودتر به خانه بروم."

عراز آقا از جايش بلند شد و هر سه از اتاق بيرون آمديم. پدرم به مادرم اشاره كرد كه نيازي به درست كردن نهار نيست. عزار آقا از پدرم خداحافظي كرد و به راه افتاد.

كمي كه رفت داد زدم:"عراز دايي!"

عراز آقا با تعجب ايستاد و به عقب برگشت و به چشمانم زل زد.

با ادب تمام و با صداي آرام گفتم:"عراز دايي!خوشحال مي شويم زياد به ما سر بزنيد و زود زود خبر ما را بگيريد!"

 

+ نوشته شده در ساعت 12:47 توسط عبد الصالح پاک.