دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۸
افسانه ی پادشاه و هدیه ی کشاورز

روزي، مرد كشاورزي با يك خورجين سيب سرخ از سر مزرعه اش بر مي­گشت. او وقتي به قصر پادشاه رسيد،ديد كه پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت توت نشسته اند.كشاورز به طرف آنها رفت و چند سيب جلوي آنها گذاشت و گفت:"اي قبلة عالم !‌ اين سيب هاي سرخ را از مزرعه ام چيده ام و به شما هديه آورده ام."

  زن پادشاه از رفتار كشاورز خوشش آمد و 10 سكه­ي طلا به او داد. پادشاه هم 50 سكه­ي طلا داد. كشاورز با خوشحالي سكه هاي طلا را برداشت و به طرف خانه­اش به راه افتاد .

او در راه كه مي­رفت كشاورز ديگري او را ديد و گفت:" چي شده سبك پا شده اي و خوشحالي مي­كني؟"

كشاورز گفت:"داشتم از سر باغ سيب مي­آمدم،ديدم پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت شاه توت نشسته اند،پيش آنها رفتم و به هر كدام آنها چند سيب سرخ هديه دادم .آنها هم هر كدام چند سكه­ي طلا به من دادند."

كشاورز دومي وقتي ديد كه كشاورز اولي به راحتي ثروت زياد بدست آورده است،تصميم گرفت او هم هديه اي تهيه كند و براي پادشاه ببرد.

او به بازار رفت، و تصميم گرفت شلغم بخرد، ولي فروشنده گفت:‌"شلغم ميوه­ي خوشمزه اي نيست،به جاي آن پياز بگير."

كشاورز چند كيلو پياز خريد و به قصر پادشاه رفت و پياز ها را جلوي آنها گذاشت و گفت:"اين  پيازها را براي شما هديه آوردم."

پادشاه پرسيد:"پيازها را از مزرعه­ي خودت چيده اي؟"

كشاورز گفت:نه،آنها را از بازار خريدم و براي شما آوردم."

پادشاه ناراحت شد و مأمورانش را صدا زد و گفت:"اين مرد را ببريد زندان و پيازها را روي سرش خورد كنيد.او را بردند و پيازها را يكي يكي روي سرش مي­گذاشتند ، و با ضربه اي خوردش مي­كردند.

كشاورز هر ضربه اي كه به سرش مي­خورد و پیاز خورد می شد،مي­گفت:"خدايا شكرت!"

مأموران وقتي شكر كردن او را شنيدند،خبر را به پادشاه بردند،‌پادشاه دستور داد او را به قصر بياورند.وقتي به قصر آوردند،از او پرسيد:"تو در حال تنبيه شدن هستي،چرا خدا را شكر مي­كني؟"

كشاورز گفت:"قبلة عالم ! ‌من موقعي كه از بازار مي­خواستم براي شما ميوه اي بگيرم، شلغم را انتخاب كرده بودم ولي فروشنده پياز را پيشنهاد داد.حالا پياز با يك ضربة‌ مأمور خورد و خاكشير مي­شود ولي اگر شلغم خريده بودم  مأمور بايد براي هر كدام چندين ضربه به سرم مي­كوبيد. من بخاطر همان خريدن پياز خدا را شكر مي­كنم"

پادشاه به حرفهاي كشاورز خنديد و گفت:"هر وقت از مزرعه­ي خودت ميوه اي براي من بياوري،به تو هم انعام خوبي خواهم داد"

كشاورز با خوشحالي به سر مزرعه اش رفت تا ميوه­ي مناسب به بار بياورد و آن را به پادشاه بدهد.

حالا هر وقت در دشت كشاورزي را ببينيد كه در حال كشاورزي است،‌بدانيد كه او همان كشاورز است كه شب و روز كار مي­كند و زحمت مي­كشد تا محصول خوبي بدست بياورد و براي پادشاه هديه ببرد.


+ نوشته شده در ساعت 7:44 توسط عبد الصالح پاک.