
روزي، مرد كشاورزي با يك خورجين سيب سرخ از سر مزرعه اش بر ميگشت. او وقتي به قصر پادشاه رسيد،ديد كه پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت توت نشسته اند.كشاورز به طرف آنها رفت و چند سيب جلوي آنها گذاشت و گفت:"اي قبلة عالم ! اين سيب هاي سرخ را از مزرعه ام چيده ام و به شما هديه آورده ام."
زن پادشاه از رفتار كشاورز خوشش آمد و 10 سكهي طلا به او داد. پادشاه هم 50 سكهي طلا داد. كشاورز با خوشحالي سكه هاي طلا را برداشت و به طرف خانهاش به راه افتاد .
او در راه كه ميرفت كشاورز ديگري او را ديد و گفت:" چي شده سبك پا شده اي و خوشحالي ميكني؟"
كشاورز گفت:"داشتم از سر باغ سيب ميآمدم،ديدم پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت شاه توت نشسته اند،پيش آنها رفتم و به هر كدام آنها چند سيب سرخ هديه دادم .آنها هم هر كدام چند سكهي طلا به من دادند."
كشاورز دومي وقتي ديد كه كشاورز اولي به راحتي ثروت زياد بدست آورده است،تصميم گرفت او هم هديه اي تهيه كند و براي پادشاه ببرد.
او به بازار رفت، و تصميم گرفت شلغم بخرد، ولي فروشنده گفت:"شلغم ميوهي خوشمزه اي نيست،به جاي آن پياز بگير."
كشاورز چند كيلو پياز خريد و به قصر پادشاه رفت و پياز ها را جلوي آنها گذاشت و گفت:"اين پيازها را براي شما هديه آوردم."
پادشاه پرسيد:"پيازها را از مزرعهي خودت چيده اي؟"
كشاورز گفت:نه،آنها را از بازار خريدم و براي شما آوردم."
پادشاه ناراحت شد و مأمورانش را صدا زد و گفت:"اين مرد را ببريد زندان و پيازها را روي سرش خورد كنيد.او را بردند و پيازها را يكي يكي روي سرش ميگذاشتند ، و با ضربه اي خوردش ميكردند.
كشاورز هر ضربه اي كه به سرش ميخورد و پیاز خورد می شد،ميگفت:"خدايا شكرت!"
مأموران وقتي شكر كردن او را شنيدند،خبر را به پادشاه بردند،پادشاه دستور داد او را به قصر بياورند.وقتي به قصر آوردند،از او پرسيد:"تو در حال تنبيه شدن هستي،چرا خدا را شكر ميكني؟"
كشاورز گفت:"قبلة عالم ! من موقعي كه از بازار ميخواستم براي شما ميوه اي بگيرم، شلغم را انتخاب كرده بودم ولي فروشنده پياز را پيشنهاد داد.حالا پياز با يك ضربة مأمور خورد و خاكشير ميشود ولي اگر شلغم خريده بودم مأمور بايد براي هر كدام چندين ضربه به سرم ميكوبيد. من بخاطر همان خريدن پياز خدا را شكر ميكنم"
پادشاه به حرفهاي كشاورز خنديد و گفت:"هر وقت از مزرعهي خودت ميوه اي براي من بياوري،به تو هم انعام خوبي خواهم داد"
كشاورز با خوشحالي به سر مزرعه اش رفت تا ميوهي مناسب به بار بياورد و آن را به پادشاه بدهد.
حالا هر وقت در دشت كشاورزي را ببينيد كه در حال كشاورزي است،بدانيد كه او همان كشاورز است كه شب و روز كار ميكند و زحمت ميكشد تا محصول خوبي بدست بياورد و براي پادشاه هديه ببرد.