
زن گفت:ما که نی نداریم!
مرد گفت:اگر تو بخواهی می شود نی تهیه کرد.
زن پرسید:چگونه؟
مرد گفت:شنیده ام که از گور زن ها درخت نی می روید!
زن گفت:اگر اینطور است حاضرم به خاطرتو بمیرم!
مردگفت:اگراین خوبی را در حق من بکنی هیچ وقت فراموش ات نمی کنم و همیشه به یاد تو نی خواهم نواخت!
زن مُرد و مرد اورا دفن کرد.
مدتی بعد ازگور زن درخت نی زیبایی سبزشد.مرد آن را برید وخوب تراشش داد ویک نی زیبا برای خود درست کرد ومشغول نواختن نی شد وزن را خیلی زود فراموش کرد.
صدای نی روزبروز غم انگیزتر می شد.مرد ازصدای غم انگیز آن در تعجب بود.او محکمتردرنی دمید تا بلکه بتواند صدای شاد و خوش از آن بشنود.ولی نی به ناله در آمد که:ای مرد!چه شد که به این زودی فراموشم کردی وبه زیر قول ات زدی؟حالاکه اینطور شد یادت باشد هیچ وقت نمی توانی با نواختن نی شادی کنی وخوش باشی!
حالا سال های سال است که مرد به امید شادی کردن و خوش بودن نی می نوازد ولی صدای نی روزبروز غم انگیزتر و پرسوز و گدازتر می شود.
اگرباورندارید نی بنوازید تا ناله پرسوز و گداز زن را به گوش خود بشنوید!