
سحرگاهی در کشتزاری قدم می زدم مرد تنهایی را دیدم.به طرفش رفتم و با هم آشنا شدیم و از رنج تنهایی نالیدیم و در آغوش هم به تلخی گریستیم.با هم از دوستی وفاداری و درد تنهایی سخن ها گفتیم وبا هم دوست شدیم.
چون خیلی راه رفته بودیم خسته شدیم و او مرا بردوش خود سوار کرد تا کمی خستگی در کنم.
کمی بعد از دوش او پایین آمدم واو را بر دوش خود سوار کردم.
حالا سالهاست که او از دوش من پایین نمی آید و یکریز در باره دوستی مهر و وفا و درد تنهایی با من سخن می گوید.
من فقط به حرفهای او گوش می دهم.
کتایون را اینجا و شعمدانی های قرمز را اینجا و شکیبا را اینجا بخوانید و کوچه ی نادری را اینجا تماشا کنید