شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹
داستان من و نوروز

نوروز رسيد و درختها به شكوفه نشستند و برفها آب شد و قنديل ها چكه چكه چكيد و از بين رفت ولي نه خواهرم از راه رسيد و نه دستهاي مادرم گرم شد و نه صداي تق تق تبر پدرم خاموش شد.

 نوروز با همه زيبايي و عظمتش نتوانست دلم را به شكوفه بنشاند و روزهاي شاد را براي من به ارمغان بياورد.روزهاي سرد و سنگيني را پشت سر گذاشتم بطوري كه روزهاي اول حسابي دمق و سرخورده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم.

  هرچه فكر كردم دلايل آن را بفهمم راه به جايي نبردم.گاهي فكر ميكنم سال سخت و سياه را پشت سر گذاشته ايم و تاثير آن هنوز با من است و براي عبور از آن بايد صبر پيشه كرد.

ولي هرچه صبر كردم فايده اي به حالم نداشت تا اينكه روزي اتفاقي از دست فروشي 80 تا فيلم قديمي خريدم و يكي يكي آنها را به تماشا نشستم.جالب اينكه همان اول فيلم متوجه مي شدم كه در دوران نوجواني و جواني اين فيلم ها را ديده و به رنج و درد قهرمانان آن اشك ريخته و به موفقيت آنها هورا كشيده و دست زده بودم ولي حالا نه اشكي براي آنها ريختم و نه هورايي كشيدم.فقط به تاراج رفتن سالهاي نوجواني و جواني خود را به چشم مي ديدم  و احساس كردم هنوز هم در حال به تاراج رفتن هستم و شايد هم همگي اين حس را مشترك باشيم.هميشه فيلم ها آن چيزي كه هستيم نشانمان نداده بلكه آن چيزي را كه خودشان ميخواهند باشيم به تصوير كشيده اند

+ نوشته شده در ساعت 9:47 توسط عبد الصالح پاک.