چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹
افسانه ی یک کلاغ و چهل کلاغ

روزي بود،روزگاري بود. در سرزميني دور، پادشاهي بود كه يك پسر داشت. پسر پادشاه علاقه زيادي به كلاغ داشت ولي پادشاه نگهداري آن رامنع مي كردومي گفت:‌"كلاغ پرنده نحسي است.براي بلاد و سرزمين ما زوال مي آورد و ما را نابود مي كند."

 اما پسر پادشاه هر چه بزرگتر مي شد علاقه اش به كلاغ بيشتر مي شد.او با پسر يكي از نوكرهاي آشپزخانه «بده ، بستان» كرده بود و پسر نوكر هر روز برايش يك كلاغ مي آورد.علاقه ي شاهزاده اين بود كه او كلاغ را به هوا پرتاب مي كردواز تماشاي پروازآن لذت مي برد.

اما پادشاه حساسيت عجيبي به كلاغ داشت و سپرده بود جارچي­ها در كل ولايات جار زده بودند كه اگر روزي كسي ديد  پسر پادشاه كلاغي در دستش دارد به پادشاه اطلاع دهد تا پادشاه خودش حق پسرش را كف دستش بگذارد ...

روزي پسر پادشاه با پسر نوكر قرار گذاشتند بروند بيابان و براي اينكه پسر پادشاه آرزو به دل نماند كلاغي را پواز دهند. با هزار كلك و نيرنگ و بزن و ببند از قصر بيرون رفتند. ساعتها با اسب تاختند تا به بياباني رسيدند.پسر پادشاه انگار از دست اژدها رها شده باشد، خوشحال و خندان بود.او رو كرد به پسر نوكر و گفت:"كلاغ را بده."

پسر نوكر كلاغ را از زير لباسش در آورد و به پسر پادشاه داد و پسر پادشاه كلاغ را در آستين لباسش گذاشت. سوتي زد اداي كلاغها را در آورد و قارقاري كرد بعد كلاغ را از آستينش پرت كرد بيرون، كلاغ با سر و صدا و قارقار پريد وپرواز كنان رفت دنبال كار و بار خودش.

اما دست بر قضا،چوپان خبرچيني در همان اطراف زير دهانه چاهي در حال استراحت بود.

صداي قارقار پسر پادشاه چوپان را از خواب بيدار كرد و او به چشم خود همه چيز را ديد،ازادا و اطوار در آوردن پسر پادشاه تا قارقار كردن و پريدن كلاغ.

چوپان،پسر پادشاه راشناخت، خودش را پنهان كرد تا آن دو پسر از بيابان رفتند و از نظر افتادند.

شب كه چوپان به خانه اش رسيد  ماجراي پريدن يك كلاغ از آستين پسر پادشاه را براي زنش تعريف كرد و از او خواست تا درباره ماجرا به كسي حرفي نزند.

فردا صبح زود زن چوپان ماجرا را براي زن همسايه گفت واز اوخواست قضيه را به كسي نگويد.

زن همسايه تا ظهر صبر كرد، ظهر كه شوهرش آمد از او پرسید:«شنيدي سه تا كلاغ از آستين پسر پادشاه پريده ...!»

 مرد همسايه عصر كه رفت سرِِ زمين به كشاورزان گفت كه شنيده چهار تا كلاغ از آستين پسر پادشاه پريده ...

خلاصه اين خبر دهان به دهان چرخيد و چرخيد و چرخيد تا به قصر پادشاه رسيد و وزير دست راست كه جرأتش از وزير دست چپ بيشتر بود به پادشاه گفت كه شنيده شده چهل تا كلاغ از آستين پسر پادشاه بيرون پريده.

با شنیدن این خبر  رنگ از رخسارپادشاه رفت و به زمين افتاد و ديگر بلند نشد. خبررابردند به پسر پادشاه كه چه نشسته اي غافل كه پادشاه از دنيا رفت.

پسر پادشاه آمد بالاي سر پدرش و حال و حكايت ماجرا را پرسيد. گفتند:‌« پدرت از دست تو كه چهل كلاغ از آستين ات پرانده اي،افتاد و مُرد.. 

پسر پادشاه اشكي از حسرت ريخت و حيران گفت:« عجب! يك كلاغ شد چهل كلاغ!» در همان لحظه عشق كلاغ و كلاغ پراني از سرش افتادولي بعدها با خودش هي فكر كرد كه «خدايا!يك كلاغ بود يا چهل كلاغ؟!»

 

 

 

 کتایون را اینجا و شهره رااینجا بخوانید.

پ.ن:از زبان فریده محمودی از شهر آستانه استان مرکزی

+ نوشته شده در ساعت 11:37 توسط عبد الصالح پاک.