یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹
افسانه ی سه خواهر

 

 روزی،روزگاری،سه تاخواهربود.

اولي خيلي قشنگ،دومي خيلي زرنگ و سومي اهل دعوا و جنگ بود. يك روز اين سه خواهر راه افتادند و رفتند به گشت و گذار.

رفتند و رفتند تا رسيدند به يك سنگ سياه.خواستند سنگ را از جلوي خود بردارند كه يك دفعه از پشت سنگ يك ديو سياه بيرون آمد و داد زد:« چه كار به سنگ من داريد؟ الآن شما را تبديل به سنگ مي كنم!»

 قشنگه گفت:«آقاديوه!من كه به اين قشنگيم اگر بخواهي زنت مي شوم سنگم نكن!»

ديوه گفت:« زن نمي خوام! قشنگي كه قشنگ باش، سنگت مي كنم!»

زرنگه گفت:« آقاديوه! من كه به اين زرنگيم هر كاري مي خواي برات مي كنم سنگم نكن!»

 ديوه گفت :«زرنگ باشی که باش!  سنگ ات مي كنم!»

 اهل جنگ آمدوگفت: «آقاديوه! من اهل جنگم از تو هم نمي ترسم بيا تا با تو بجنگم!»

 اين را گفت و آماده ي جنگ با  ديو شد و جنگيد و جنگيد تا سرديوه به سنگ خورد. هر سه خواهر نفسي راحت كشيدند و به راه خود ادامه دادند .

رفتند و رفتند ورفتند تا اینکه رسيدند به يك ديوار بلند.خواستند ديوار را خراب كنند و به راه خود ادامه دهند.ناگهان از پشت ديوار يك پيرزن جادوگر بيرون آمد و جيغ كشيد و گفت :«به ديوار خونه­ي من چه كار داريد؟ الان هر سه تون را مي پزم و مي خورم!»

 اهل جنگه آمد و گفت: «من اهل جنگم با دیو جنگيدم با تو هم مي جنگم!»

 پيرزن جادوگر عصباني شد و وردي خواند و به صورت اهل جنگه فوت كرد. اهل جنگه كوچيك شد و كم زور.

قشنگه پريد و گفت:‌« خاله پيرزن! من كه به اين قشنگيم دخترت مي شم مرا نخور!»

 جادوگر گفت: «دختر به اين قشنگي نمي خوام!مي پزمت و مي خورمت!»

 زرنگه دويد جلو و گفت:« خاله پيرزن! به حرف خواهرام گوش نكن،آن ها كم عقل اند. اصلاً خوب است كه تو ما را بخوري! حالا ديگ ات كو تا زيرش را روشن كنم و آب جوش بيارم. تو ما را توي آن بپزي و بخوري!»

 جادوگر از اين حرف زرنگه خوشش آمد و ديگ را نشان او داد.زرنگه دويد و ديگ راپر از آب كرد و آن را روي آتش گذاشت. آتش را فوت كرد تا روشن شد و گفت :«خاله پيرزن! بيا ببين آب داغ شده يا نه؟»

 پيرزن آمد و سرش را خم كرد روي ديگ آب جوش.زرنگه زودي او را هل داد توي ديگ و با خواهراش فرار كرد.                            رفتند و رفتند تا به يك رودخانه رسيدند و قايق كوچكي را به روي آب انداختند و داخل آن نشستند باد آمد و صدا كرد آب رودخانه زير و رو شد.

رودخونه دادزد :« كي گفته از روي من رد شويد؟ الان هر سه ي شما راغرق مي كنم.

 اهل جنگه گفت:« من اهل جنگم با تو مي جنگم!»

 رودخونه عصباني شد و يك موج بلند فرستاد تا قايق كج شد و اهل جنگه افتاد توي آب.

 زرنگه داد زد:« اي رودخانه! من كه به اين زرنگي ام مرا غرق نكن!»

رودخانه يك موج فرستاده و قايق كج شد زرنگه هم افتاد داخل آب.

 قشنگه گفت:« اي رودخونه تو قشنگي منم قشنگم آروم باش تا عكسم را توي آب ببينيم.»

 رودخانه از حرف قتشنگه خوشش آمد و آروم شد.

زرنگه و اهل جنگه توي قايق پريدند و رفتند تا به يك خشكي رسيدند و به گشت و گذار خود ادامه دادند.

 

 

 

پ .ن:از زبان فاطمه كرمي استان چهارمحال و بختياري شهر بروجن


+ نوشته شده در ساعت 8:34 توسط عبد الصالح پاک.