
روزی،روزگاری،سه تاخواهربود.
اولي خيلي قشنگ،دومي خيلي زرنگ و سومي اهل دعوا و جنگ بود. يك روز اين سه خواهر راه افتادند و رفتند به گشت و گذار.
رفتند و رفتند تا رسيدند به يك سنگ سياه.خواستند سنگ را از جلوي خود بردارند كه يك دفعه از پشت سنگ يك ديو سياه بيرون آمد و داد زد:« چه كار به سنگ من داريد؟ الآن شما را تبديل به سنگ مي كنم!»
قشنگه گفت:«آقاديوه!من كه به اين قشنگيم اگر بخواهي زنت مي شوم سنگم نكن!»
ديوه گفت:« زن نمي خوام! قشنگي كه قشنگ باش، سنگت مي كنم!»
زرنگه گفت:« آقاديوه! من كه به اين زرنگيم هر كاري مي خواي برات مي كنم سنگم نكن!»
ديوه گفت :«زرنگ باشی که باش! سنگ ات مي كنم!»
اهل جنگ آمدوگفت: «آقاديوه! من اهل جنگم از تو هم نمي ترسم بيا تا با تو بجنگم!»
اين را گفت و آماده ي جنگ با ديو شد و جنگيد و جنگيد تا سرديوه به سنگ خورد. هر سه خواهر نفسي راحت كشيدند و به راه خود ادامه دادند .
رفتند و رفتند ورفتند تا اینکه رسيدند به يك ديوار بلند.خواستند ديوار را خراب كنند و به راه خود ادامه دهند.ناگهان از پشت ديوار يك پيرزن جادوگر بيرون آمد و جيغ كشيد و گفت :«به ديوار خونهي من چه كار داريد؟ الان هر سه تون را مي پزم و مي خورم!»
اهل جنگه آمد و گفت: «من اهل جنگم با دیو جنگيدم با تو هم مي جنگم!»
پيرزن جادوگر عصباني شد و وردي خواند و به صورت اهل جنگه فوت كرد. اهل جنگه كوچيك شد و كم زور.
قشنگه پريد و گفت:« خاله پيرزن! من كه به اين قشنگيم دخترت مي شم مرا نخور!»
جادوگر گفت: «دختر به اين قشنگي نمي خوام!مي پزمت و مي خورمت!»
زرنگه دويد جلو و گفت:« خاله پيرزن! به حرف خواهرام گوش نكن،آن ها كم عقل اند. اصلاً خوب است كه تو ما را بخوري! حالا ديگ ات كو تا زيرش را روشن كنم و آب جوش بيارم. تو ما را توي آن بپزي و بخوري!»
جادوگر از اين حرف زرنگه خوشش آمد و ديگ را نشان او داد.زرنگه دويد و ديگ راپر از آب كرد و آن را روي آتش گذاشت. آتش را فوت كرد تا روشن شد و گفت :«خاله پيرزن! بيا ببين آب داغ شده يا نه؟»
پيرزن آمد و سرش را خم كرد روي ديگ آب جوش.زرنگه زودي او را هل داد توي ديگ و با خواهراش فرار كرد. رفتند و رفتند تا به يك رودخانه رسيدند و قايق كوچكي را به روي آب انداختند و داخل آن نشستند باد آمد و صدا كرد آب رودخانه زير و رو شد.
رودخونه دادزد :« كي گفته از روي من رد شويد؟ الان هر سه ي شما راغرق مي كنم.
اهل جنگه گفت:« من اهل جنگم با تو مي جنگم!»
رودخونه عصباني شد و يك موج بلند فرستاد تا قايق كج شد و اهل جنگه افتاد توي آب.
زرنگه داد زد:« اي رودخانه! من كه به اين زرنگي ام مرا غرق نكن!»
رودخانه يك موج فرستاده و قايق كج شد زرنگه هم افتاد داخل آب.
قشنگه گفت:« اي رودخونه تو قشنگي منم قشنگم آروم باش تا عكسم را توي آب ببينيم.»
رودخانه از حرف قتشنگه خوشش آمد و آروم شد.
زرنگه و اهل جنگه توي قايق پريدند و رفتند تا به يك خشكي رسيدند و به گشت و گذار خود ادامه دادند.
پ .ن:از زبان فاطمه كرمي استان چهارمحال و بختياري شهر بروجن