سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۸
داستان زیبا و به یاد ماندنی روز30 دی روز تولد زیبای عاشقانه های عشق همه ی ما
 

 

 

خانم زری 

 

 

 

  لطفا روی خانم زری کلیک و تولدش را تبریک بگویید

+ نوشته شده در ساعت 11:3 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸
داستان قدیمی خنده و گریه
 

 

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟

زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!

مرد پرسید:چه اتفاقی؟

زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه اتفاق ناگوار نیست!!

زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!

مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟

زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!

مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!

زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟

مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!

زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید!!!

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست!!!

 

  پريسا را اينجا و همسفر را اينجا و زويا را اينجا بخوانيد

+ نوشته شده در ساعت 12:5 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸
داستان قدیمی دوستی

 

 

سحرگاهی در کشتزاری  قدم می زدم مرد تنهایی را دیدم.به طرفش رفتم و با هم آشنا شدیم و از رنج تنهایی نالیدیم و در آغوش هم به تلخی گریستیم.با هم از دوستی وفاداری و درد تنهایی سخن ها گفتیم وبا هم دوست شدیم.

چون خیلی راه رفته بودیم خسته شدیم و او مرا بردوش خود سوار کرد تا کمی خستگی در کنم.

کمی بعد از دوش او پایین آمدم واو را بر دوش خود سوار کردم.

حالا سالهاست که او از دوش من پایین نمی آید و یکریز در باره دوستی مهر و وفا و درد تنهایی با من سخن می گوید.

من فقط به حرفهای او گوش می دهم.

 

 کتایون را اینجا و شعمدانی های قرمز را اینجا و شکیبا را اینجا بخوانید و کوچه ی نادری را اینجا تماشا کنید

+ نوشته شده در ساعت 11:25 توسط عبد الصالح پاک.
دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸
داستان نامه های عاشقانه ی شیرین و فرهاد
 

 

شیرین خانم سلام!

    شاید از اینکه بعد از سالها برایت نامه می نویسم تعجب کنی و از خواندن آن غمگین و غصه دار شوی.اصل مطلب این است که من ازدواج کرده ام و منتظر بدنیا آمدن اولین فرزندم هستم. انتظار بی جایی است اگر فکر کنی تیشه به دست می گیرم و بیست سال تمام برای رسیدن به شما به رنج و زحمت می افتم و به کندن کوه مشغول می شوم.تازه معلوم نیست بعد از آن همه جان کندن و حسرت خوردن شما در پشت کوه تشریف داشته باشید یا نه! در زمانه ای که چشم راست به چشم چپ دروغ می گوید  فرهاد نبودن راحت تر و عاقلانه تر است.

قربان ات فرهاد                                   

آقا فرهاد سلام!

    از خواندن نامه شما نه تنها متعجب و دلگیر نشدم بلکه باعث شادی و خوشحالی من شد و کلی سرگرمی مرا فراهم کرد. انتظار نداشته باشید که بیست سال چشم به راه آمدن شما بدوزم و موی شبرنگم را به دست برف بسپارم.تازه معلوم نیست بعداز آن همه انتظار کشیدن و چشم به راه دوختن تشریف می آورید یا نه!

    من نه تنها ازدواج کرده ام بلکه صاحب یک پسر کاکل زری هم هستم. در روزگاری که عشق را در هر کوچه وپس کوچه ایی مفت و مجانی به حراج گذاشته اند و به جای کندن کوه تیشه به ریشه عشق می زنند شیرین نبودن و چشم به راه  فرهاد ندوختن شیرین تر است. 

با احترام شیرین

 

غزل را اینجا و فاطمه را اینجا و توتيا را اينجا بخوانيد

+ نوشته شده در ساعت 0:31 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸
داستان جواب عارفانه ی فرهاد به سئوال عاشقانه ی شیرین:اولین آرزویت من بودم دومیش چیه؟
 

 

 

 

مرگ!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:34 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه دهم دی ۱۳۸۸
داستان زيبا و به ياد ماندني روز 10 دي روز تولد بانوي مهرباني ها و روز تولدبانوي شعر و تولد كرشمه ها
 

 

 

ژيلا راسخ

 

 

 

 

لطفا روي ژيلا راسخ كليك و تولد بانوي مهرباني ها را تبريك بگوييد

+ نوشته شده در ساعت 0:0 توسط عبد الصالح پاک.
چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸
داستان كوتاه:موي سفيد
 

 پيشكش به مادران

 

تازه داشتم آماده مي شدم به داش قوي بروم و با بچه ها بازي كنم كه مادرم داد زد: عراز...عراز!  

شستم خبر دار شد كه مي خواهد مرا پي كاري بفرستد. صدايم را در نياوردم و به گوشه ي اتاق خزيدم، اما مادرم دست بردار نبود: كجايي عراز؟

  با ناراحتي گفتم : چيه مادر؟ چه كارم داري؟

  مادرم در حالي كه آرد الك مي كرد، بدون اينكه نگاهي به من بيندازد، گفت: آب نداريم.

   كلمه ي آرد مثل پتكي به سرم خورد. داد كشيدم: يك بار نشد مثل ديگران راحت بروم و بازي كنم. همش يا آب نداريم... يا هيزم نداريم... يا...آخه تا كي...؟؟؟

       مادرم حرفم را قطع كرد و گفت: پس كي بياره؟ برادرهايت كه رفتند سر زندگي خودشان. پدرت هم كه ...

  بقيه حرفهايش را گوش ندادم و از خانه زدم بيرون. نگاهي به پدرم انداختم. او مثل هميشه روي چهار پايه چوبي نشسته بود و سيگار مي كشيد. او از مدتها پيش بيمار بود و نمي توانست سركار برود. كارش همين بود كه از صبح تا شام روي چهار پايه اش بنشيند و سيگار دود كند. فقط براي خوردن شام و نهار داخل خانه مي آمد. بعد از شام هم مي گفت و مي خوابيد. تمام كارهاي خانه هم افتاده بود گردن من و مادرم.

  مادرم از كله ي سحر تا دير وقت يك بند كار مي كرد و هيچ استراحتي نداشت. من ، هم از سر چاه آب مي آوردم، هيزم جمع مي كردم و آن را با كوله ام به خانه مي آوردم. خريد از مغازه هم شده بود كار هميشگي من.

  با دلخوري سطل كوچك را از ايوان برداشتم و به طرف داش قوي كه بيرون از روستا بود، به راه افتادم.

  مادرم از پشت سرم داد زد: عراز! هنوز كمي آب داريم. زياد عجله نكن. بازي ات را بكن بعد آب بيار.

    هنوز از خانه زياد دور نشده بودم كه مادرم دوباره فرياد كشيد: زياد هم به حرفهاي "آق اويلي" گوش نده، بازي ات را كه كردي برگرد خانه.

    هيچ كدام از بچه ها در روستا ديده نمي شدند. فكر كردم شاید "آي سونا" در خانه باشد. اين بود كه به طرف خانه به راه افتادم. وقتي به خانه ي آنها رسيدم، داد زدم: "آي سونا، آي سونا" و منتظر ماندم، ولي خبري از او نشد.كمي بعد مادراو سرش را از پنجره ي خانه بيرون آورد و گفت: آي سونا رفته كنار داش قوي بازي كنه.

    ديگر معطل نكردم و به طرف داش قوي دويدم. از روستا كه بيرون آمدم به گندمزاران سرسبز رسيدم. غرق تماشا ي آن شدم تا چشم كار مي كرد، مزرعه ي گندم موج مي زد. ساقه ي گندمي را كندم و به دندان كشيدم. مزه ي گندم تازه دهانم را آب انداخت. تازه متوجه شدم كه خيلي گرسنه ام و چيزي نخورده ام. براي اينكه گرسنگي را فراموش كنم، خودم را سرگرم تماشاي اطراف كردم. درانتهاي گندمزار دشتبان با اسبش به اين ور و آن ور مي تاخت. كره اسبي سفيد هم دنبال اسب دشتبان بالا و پايين مي پريد.

  دراين موقع سال  دشتبان كاري به كارمان نداشت. ولي موقع دروي گندم و جو نمي گذاشت پا به اطراف داش قوي بگذاريم. اگر گيرمان مي آورد، رحم نمي كرد و با شلاق به جانمان مي افتاد. كافي بود كه فقط يك بار با شلاق ما را بزند، همان كافي بود تا برق از چشمان ما بپراند.

  نزديكتر شدم ....  بچه ها را ديدم كه به صورت نيم دايره نشسته بودند و "آق اويلي" وسط آنها ايستاده و دستهايش را تكان تكان مي داد. تعجب كردم. او هيچ وقت اين موقع قصه نمي گفت! ولي انگار امروز قصه اش را خيلي زود شروع كرده بود.

   او چوپان ده بود. هميشه بعد از بازي ما فرصتي گير مي آورد و گوسفندانش را رها مي كرد و براي ما قصه مي گفت. هميشه قصه اش را وقتي شروع مي كرد كه همه ي بچه ها آمده باشند، ولي امروز بر خلاف روزهاي قبل زودتر شروع كرده بود. شايد فكر كرده بود ديگر كسي نمي آيد.

  گوسفند ها اين جا و آن جا پخش بودند و براي خودشان مي چريدند. من كه نمي خواستم قصه ي او را از دست بدهم، شروع به دويدن كردم. وقتي رسيدم به نفس نفس زدن افتاده بودم. سطلم را كنار بقيه ی سطل ها  گذشتم و پيش آي سونا نشستم. هيچ كس جنب نمي خورد، همه مثل مجسمه ي سنگي نشسته و به حرفهاي "آق اويلي" گوش مي دادند.

  يواشكي از "آي سونا" پرسيدم:‌ كي شروع كرد؟

او بدون اينكه نگاهي به من بيندازد، گفت: خيلي وقته!

 آق اويلي نگاهي به من انداخت و گلويش را صاف كرد و ادامه داد:  بچه ها! من هرگز پدرم را نديده ام و هيچ خاطره اي هم از او ندارم از روزي كه يادم مي آيد با مادرم زندگي كرده ام.

   قصه امروز او با قصه روزهاي قبل فرق مي كرد. تا بحال نشده بودم كه از خودش چيزي براي ما بگويد. ما اصلا" فكر نمي كرديم كه او هم روزي پدر و مادري هم داشته باشد. براي ما، او فقط يك چوپان تنها بود و بس ! و تا آخر عمر هم چوپان باقي مي ماند و براي ما قصه مي گفت. همه ي قصه هاي او در باره ي ديو و پري و جن و شاهزاده ها و از اين جور چيزها بود. گاهي از شنيدن قصه اش تا چند روز با ترس زندگي مي كردم و شب ها كابوس مي ديدم و خواب به چشمم نمي آمد.

  آق اويلي مكثي كرد و گفت:  اگر مادر خدا بيامرزم نبود، معلوم نبود چه سرنوشت شومي پيدا مي كردم. او هيچ وقت نگذاشت احساس بي پدري كنم. بيچاره از صبح تا شب كار مي كرد. حتي شب ها هم نخ ريسي  مي كرد تا كمبودي احساس نكنم. من كم كم بزرگ شدم و مادرم بلاخره در يك شب سرد پائيزي جان سپرد.

  موقع شنيدن خاطرات او چند بار بغض كردم. بعضي از بچه ها به آرامي اشك مي ريختند. اگر خجالت نمي كشيدم، هاهاي گريه مي كردم و از فشار سنگين بغضم راحت مي شدم، ولي به هر زحمتي بود، بغض را در گلويم حبس كردم.

    اوساكت شد و به نقطه اي نا معلوم و دوردست چشم دوخت. بعد، قطره اشكي را كه بر چهره اش لغزيده بود، با نوك انگشت كوچكش گرفت و گفت: " بچه ها! با آن كه خاطرات خوبي از مادرم دارم، ولي بدترين خاطره ام شبي بود كه مادرم از دنيا رفت.آن شب بسيار سرد بود. باد زوزه مي كشيد و باران تندي مي باريد. انگار زمين و زمان براي مادرم عزاداري مي كردند. مادرم را گوشه ي اتاق گذاشته و رويش ملافه اي سفيد كشيده بودند. در حاليكه گريه مي كردم به طرفش رفتم تا براي آخرين بار صورت نازنين اش را ببينم.

    زني ملافه ي سفيد را از روي صورت مادرم كنار زد. در نگاه اول تنها چيزي كه نظرم را جلب كرد، موهاي سر مادرم بود.با ديدن موهاي مادرم درجا خشكم زد. تا به حال اصلا" به موهاي مادرم فكر نكرده بودم و هيچ توجهي به آن نداشتم كه چه رنگي هستند. با تعجب ديدم كه موهاي مادرم يك دست مثل برف سفيد شده است. حالا هر وقت كه به ياد مادرم...

   ديگر طاقت شنيدن حرف هاي آق اويلي را نداشتم. تا حالا هم به زوز خودم را نگه داشته بودم. سراسيمه از جا بلند شدم، بچه هاي ديگر هم بلند شدند و هر كدام به طرفي دويدند. آق اويلي هاج و واج مانده بود. سطلم را برداشتم و با عجله آن را از آب چاه سنگي پر كردم و بدون اينكه نگاهي به ديگران بيندازم، سطل به دست به طرف روستا دويدم. مي خواستم هر چه زود تر به خانه مان برسم و موهاي مادرم را ببينم و مطمئن شوم كه مادرم نه تنها موي سرش سفيد نشده، بلكه يك تار موي سفيد هم ندارد و هيچ وقت نخواهد مرد.

   در راه، هيچ چيزي به چشمم نمي آمد، فقط سعي مي كردم تندتر بدوم، اما هرچه مي دويدم به خانه نمي رسيدم و انگار جاده ، كش مي آمد وتمامي نداشت. احساس مي كردم هيچ وقت نمي توانم به خانه مان برسم.

    گندمزارهاي سر سبز ديگر هيچ طراوتي  نداشتند و از تماشاي آنها حالم به هم مي خورد. حتي اسب سفيد دشتبان  هم به شكل ديو سفيد و ترسناك جلوه مي كرد و چيزي نمي شنيدم و همه جا را سكوت سنگيني فرا گرفته بود. تمام فكر و ذكرم شده بود موهاي مادرم: " آيا سفيد شده يا نه؟ و دائم به خودم دلداري مي دادم كه:" نه، امكان ندارد! اگر او حتي يك تار موي سفيد هم مي داشت حتما" تا به حال ديده بودم. مادرم بدون اينكه يك تار موي سياهش سفيد شود تا سال هاي سال زنده خواهد ماند."

   در حاليكه غرق افكار خودم بودم و مي دويدم، از پشت سرم صداي پايي شنيدم. " آي سونا" بود. او هم سطل به دست، دوان دوان پشت سرم مي دويد و مي خواست هرطور شده خودش را به من برساند. او را به كلي فراموش كرده بودم.

   كمي قدم سست كردم تا بتواند به من برسد. چشمانش پر از اشك بود.فهميدم او هم مثل من به موي سفيد مادرش فكر مي كند. او با آنكه كوچك تر از من بود، وقتي پا به پاي من رسيد با بغض گفت:" مي خواهي كمكت كنم؟"

  نگاهي به سطل آب او انداختم، خالي بود. خواستم بپرسم:" چرا آب بر نداشتي؟" ولي بغض راه گلويم را گرفته بود.فقط يواشكي گفتم: بيا طرف ديگر دسته ي سطلم را بگير.

   احساس كردم  كمي  سبك شده ام، بعد شروع كرديم به تندتر دويدن. با سرعت گرفتن ما، آب داخل سطل شروع كرد به تكان خوردن و بيرون ريختن. توجهي به آن نكردم. حتي دوست داشتم كمتر باشد تا راحت تر بدوم.. "آي سونا" هم پا به پايم مي دويد.

   وقتي وارد روستا شديم او بدون اينكه چيزي بگويد، به طرف خانه شان دويد. من هم به طرف خانه ي خودمان دويدم. وقتي نفس زنان وارد حياط شدم، پدرم مثل هميشه روي چهارپايه چوبي نشسته بود و به آرامي سيگار دود مي كرد.عرق از سر و رويم مي چكيد. گرما بد جوري آزارم مي داد. تازه متوجه شدم كه هوا چقدر گرم و دم كرده است.

  پدرم بر خلاف من كه خيلي نگران و ناراحت بودم، آرام و ساكت روي چهارپايه نشسته بود و مادرم داخل خانه در حال درست كردن خمير بود. وقتي چشمم به مادرم افتاد كمي خيالم راحت شد. او تا مرا ديد، با تعجب گفت: به به، چشم ما روشن! امروز چه شد كه زود برگشتي؟

  راست مي گفت، قبلا" هر وقت دنبال كاري مي رفتم آن قدر معطل مي كردم و مشغول بازي مي شدم كه فراموش مي كردم براي چه كاري از خانه بيرون آمده ام.. حالا مي فهمم كه چقدر اورا چشم انتظار مي گذاشتم و آخر سر هم بدون اينكه كاري انجام بدهم، به خانه برمي گشتم و باعث ناراحتي اش مي شدم.

  مادرم بدون اينكه دست از خمير بردارد، پرسيد: آب آوردي؟

  فوري گفتم:  بله مادرجان! آوردم. اگر بيشتر خواستي باز هم ميارم.

  چشمان مادرم ار شنيدن حرفهايم گرد شد. در حالي كه با تعجب نگاهم مي كرد، گفت: يعني درست شنيدم؟ نكنه خواب مي بينم!

  هاج و واج ماندم. نفهميدم كه چطور كلمه ي "جان" از دهانم بيرون پريده بود. مادرم انتظارشنيدن چنين كلمه را از من نداشت. همان طور كه به من زل زده بود، گفت: چي گفتي؟ يك بار ديگر هم بگو ببينم درست شنيده ام يا نه؟

  سرم را پايين انداختم و گفتم:  گفتم مادر جان، مگه اشكالي داره؟

مادرم درحالي كه چارقدش را روي سرش جابجا مي كرد، گفت: عيبي كه نداره! ولي كمي عجيبه!

  وقتي مادرم چارقدش را روي سرش جابجا مي كرد،خيلی سعي كردم موي سرش را ببينم، ولي او آنقدر سريع  و ماهرانه چارقدش را جا بجا كرد كه حتي نتوانستم يك تار موي سرش را ببينم.

- حالا سطل آب را بيار دم دستم باشد!

  فوري پا شدم و سطل آب را از ايوان  آوردم و كنارش گذاشتم.

- اينكه نصفه است! چرا پرش نكردي؟ نكنه به خاطر سطل خالي به من "مادرجان" ميگي؟

من من كنان گفتم:  برگشتني يه خورده دويدم. اگه خواستي باز هم ميارم.

-دويدي! چه عجله اي داشتي؟ آه...من از كارهاي تو سر در نميارم..معلوم نيست كي مي خواي از اين كارهايت دست بكشي.

 بعد، مشغول ورز دادن خمير شد. از بس مشت به خمير زد، عرق مثل آب از سر و رويش مي چكيد و روي گونه هايش سر ريز مي كرد.

   ديدم بيهوده دارم وقتم را تلف مي كنم. اگر سال ها هم اينطوري تماشايش مي كردم، نمي توانستم موهايش را ببينم. بهتر ديدم كه دست به كار شوم  و هرچه زودتر به اين ماجرا خاتمه بدهم و يواش از جايم بلند شدم و طرفش رفتم و يواشكي چارقدش را كشيدم.

   يكباره از جايش پريد و چارقدش را ماهرانه با يك دست محكم نگهداشت و فريادي كشيد و گفت:

-چه خبرته؟ مگه زده به سرت پسر! با چارقدم چه كار داري؟

   بغض كردم و بدون اينكه حرفي بزنم، دوباره گوشه ي اتاق نشستم. مادرم زير لب غرغر كرد:

-اون از مادرجان گفتنش، و اين هم از اذيت كردنش!من كه از دست تو دارم ديوانه مي شوم.

  مي خواستم داد بزنم:  من هم دارم به خاطر تو ديوانه مي شوم، چرا متوجه نيستي مادر!

  ولي ساكت ماندم تا بغضم نتركد و اشكم سرازير مشود.

    مدتي نشستم ولي كم كم صبرم سر آمد و تحملم تمام شد.. ديگر نمي توانستم اين دست و آن دست كنم و وقتم را هدر بدهم. اين بود كه از جايم بلند شدم و كنارش نشستم. بوي خمير تازه با بوي خوش مادرم در هم آميخته بود و لذت بخش بود. هر وقت بوي مادرم به مشامم مي رسيد، حس مي كردم در ميان گلزاري از گل هاي رنگارنگ قدم مي زنم.

   مادرم حواسش به من نبود، خمير را زير مشت گرفته بود ونفس نفس مي زد. به آرامي دستي به سرش كشيدم. مادرم مثل برق از جا پريد و دست از كار كشيد و با تعجب به من زل زد و مدتي هاج و واج ماند و پس از لحظه اي گفت: " چيه عراز؟ امروز چه مرگت شده؟ اين كارا چيه كه مي كني؟

  نتوانست حرفي بزنم. بغض راه گلويم را بسته بود. هر چه به خودم فشار آوردم تا موضوع موي سفيد را به او بگويم، نشد كه نشد.از فشار بغض ، گلويم بد جوري مي سوخت. اگر دهانم را باز مي كردم مجبور مي شدم هاي هاي گريه كنم.

   مادرم خمير را لاي پارچه پيچيد و گوشه ي اتاق گذاشت و گفت: پسره عقلش را از دست داده! الان كه موقع بازي اش است ....چرا نميرود پيش دوستانش!

   بدون اينكه حرفي بزنم از جايم بلند شدم. مي خواستم گوشه ي دنجي پيدا كنم و حسابي گريه كنم. بعد برگردم و حرف دلم را براي او بگويم ولي ديگر نتوانستم بغضم را نگهدارم، يكباره بغضم تركيد و اشكم سرازير شد.

   وقتي ديدم كار از كار گذشته، شروع كردم به هاي هاي گريه كردن. باشنيدن صداي گريه ام، پدرم به اتاق آمد و نگاهي به من و مادرم انداخت  و گفت: " چي شده؟ باز هم كه سر و صداي شما بلند شده."

   مادرم با صداي بلند گفت:بگو چي شده؟ و گرنه آنقدر كتكت مي زنم تا به حرف بيايي.

   پدرم در حالي كه مي لرزيد گفت:  چي شده؟ دشتبان كتكت زده؟ كس ديگه اي اذيتت كرده؟

  ابرويم را به علامت " نه " بالا بردم. پدرم آهي كشيد و رفت طرف چهار پايه و روي آن نشست و سيگاري آتش زد. مادرم با ناراحتي سرش را تكان داد و گفت: پس چي شد؟ تو كه با اين كارهايت داري موي سرم را سفيد مي كني؟

   از اين حرف مادرم پوست تنم مور مور شد و كلمه ي سفيد مثل پتكي به سرم خورد. بي اختيار خودم را به آغوش مادرم انداختم.

   مادرم موي سرم را نوازش كرد و گفت: عراز جان! چرا چيزي نميگي؟ تو ديگر عذابم نده. درد پدرت برايم كافي است.

  ديگر نبايد فرصت را از دست مي دادم. اگر همان موقع ماجرا را نمي گفتم، هيچ وقت ديگر نمي توانستم. پس روبه مادرم كردم و گفتم:"از حرف آق اويلي ناراحت شدم.

-ميگه غير از قصه چيزي به تو گفت؟

-او ميگه مادرش وقتي مرد كه موهاي سرش سفيد شده بود.

  مادرم با تعجب نگاهم كرد و گفت: چي؟

گفتم :موي سفيد مادرش را...

-اين چه حرفي بود كه به شما گفته؟ مگه حرف بهتري پبدا نكرد. هميشه به تو گفتم زياد به حرفهاي او گوش نكن.

  با عجله پرسيدم: مگه دروغ گفته؟

-من چه مي دانم.. چه راست چه دروغ ، نبايد حرفش را باور كني.

  از فرصت استفاده كردم و گفتم:  اگه او دروغ گفته، مي خوام موي سرت را ببينم.

-چي را مي خواي ببيني؟ ديدن موي من هيچ دردي را دوا نمي كند.

-پس حتما" موي سرت سفيد شده و همين امروز و فرداست بميري. به همين خاطر هم نمي خواهي  آن را ببينم.

  بعد بغض كردم و گفتم: پس تو هم مي ميري؟

  چشمان مادرم  از تعجب گرد شد و گفت: امروز چرا دري  وري  ميگي پسر!

-مادر!!! بگذار موهايت را ببينم. لااقل خيالم راحت بشه!

  لبخندي چهره ي مادرم را پر كرد و گفت :حالا كه سر پيري عاشق موهاي من شده اي بيا ببين!

 دلم شروع به تپيدن كرد.

  مادرم به آرامي چارقد روي سرش را به كناري زد.

  با عجله نگاهي به موي سرش انداختم و در جا خشكم زد. چند تار موي سفيد مثل باريكه هاي آب لاي سياهش خزيده بود.حتي بعضي از موهاي سفيدش از موهاي سياهش بلند تر بود.

  داد زدم : مادرجان!

  اشك، چشمان مادرم را پر كرده بود. گونه هايم را بوسيد و گفت: عراز جان! من به اميد موهاي سياه تو زنده ام. تا موي سر تو سياه است، من هم زنده مي مانم. حالا آق اويلي هر چه دلش مي خواهد، بگويد.

  صداي مادرم ، شيرين و دلنشين شده بود. حرفهايش به من آرامش ميداد. احساس مي كردم روي ابرها دارم راه مي روم.

  مادرم گفت: تا تو را دارم هيچ غم و غصه اي ندارم.

  فريادي از شادي كشيدم و گونه و موي سفيدش را بوسيدم . يادم آمد كه به اندازه ي كافي آب نداريم. سطل را برداشتم  و پيش پدرم رفتم و پيشاني اش را بوسيدم.او لبخندي زد و دستي به موي سرم كشيد.

 بعد سطل به دست از حياط بيرون دويدم. ناگهان ديدم همه ي بچه ها، شادي كنان و سطل به دست به سوي چاه سنگي مي دوند.

 من هم با خوشحالي پشت سر آنها به طرف چاه شروع به دويدن كردم.

 

 

داش قوي= چاه سنگي

 

+ نوشته شده در ساعت 20:29 توسط عبد الصالح پاک.