
نكبت!!!
می خواهم خودم باشم. نه یک سانتیمتر بیشتر و نه یک سانتیمتر کمتر. نمی خواهم صبح زود به سایه ی بلندم نگاه کنم و از بلندی آن مغرور شوم و این توهم در من ایجاد شود که چقدر بزرگ و با شکوه هستم و خود را قله ی غیر قابل دسترسی بدانم و یا در آفتاب ظهر از کوتاهی سایه ام احساس حقارت کنم و زانوی غم بغل بگیرم که چقدر کوچک هستم.
به همین خاطر تصمیم به نوشتن گرفتم تا خود واقعی ام را به نمایش بگذارم و البته از نظرات ارزشمند شما بهره گیرم و خود واقعی ام را از دریچه ی چشمان زیبای شما نیز بنگرم.
این عمل تنها با همراهی شما دوستان گرامی امکان پذیر خواهد شد.
مصیبت!!!
روزی بک بار گرسنگان دنیا را از مرگ حتمی نجات می دهم.
روزی یک بار به می روم به جنوب استرالیا و با الیاس علوی چای سبز می نوشم.
روزی یک بار برای زخمهای تنم نماز میّت میخوانم.
روزی یک بار به کارگرهای افغانی آپارتمانهای نیمه کاره ی هزاره ی چهارم، که هیچ کدامشان هم لک لک نیستند، سلام می کنم.
روی یک بار حواس دنیا را پرت می کنم به جایی دور.
روزی یک بار برای عبدالصالح پاک شعر می خوانم و به صدای دوتارش گوش می دهم.
روزی یک بار گریه می کنم تا فراموشم نشود که دلتنگم.
روزی یک بار آواز "سرزمین من" را با داوود سرخوش همخوانی می کنم.
روزی یک بار دنیا را تغییر می دهم.
...........................................راستی سلام!
سلام حبيب عزيزم !
امروز دلم براي شما بيش از روزهاي ديگر تنگ شده. در نمايشگاه كتاب قرار داشتيم و من با تمام سعي و كوششي كه كردم نتونستم به اين نمايشگاه بروم. نمي دانم حواس مرا به كجا پرت كرده بودي؟
زماني آرزو مي كرديم در نمايشگاه كتاب تهران حداقل يك كتاب داشته باشيم و ما از تماشاي كتاب خودمان لذت ببريم. ولي امسال برخلاف سالهاي قبل هركدام از ما چند كتاب تازه از تنور در آمده در نمايشگاه داريم و شما قبل از من به تهران رسيده بودي و من وقتي درجواب اس.ام.اس(پیامک) شما نوشتم" نميام "و شما جواب دادي: "چه بهتر!!! "
آن موقع نمي دانم به چي فكر مي كرديم و حواس ما به كجا بود؟
گويا آواز براي گرسنگان جهان خيلي طولاني و بي انتها است. چون روز بروز نه تنها از تعداد آنها كاسته نمي شود بلكه با سرعت نور رو به افزايش است و خواندن اين ترانه چه طاقت فرسا و حزن انگيز است!!
حبيب عزيزم !
نجات دادن گرسنگان از مرگ، رفتن به استراليا و نوشيدن چاي سبز، نماز خواندن به زخمهاي خود، سلام كردن به کارگرها، پرت كردن حواس دنيا و تغيير دادن آن، همخواني آواز "سر زمين من" و بخصوص خواندن شعر براي من را بسيار دوست دارم.
روزانه هاي بسيار زيبا و انساني داري ولي يادت باشد كه در ميان روزانه هاي شما، جايي براي عشق و دوستي نيست. يعني عشقي كه فقط مال خودت باشد و خلوت شعرگونه ات را پر نمايد.
آيا عمدا آن را ننوشتي يا دوست نداري آن را برملا كني و لذت اسرار آميز بودن آن را از دست ندهي؟
نمی دانم حبيب عزيزم !! آيا گريه كردن براي دلتنگي ها نكند همان دوست داشتن و عشق ورزيدن باشد كه من از ميان همه ي روزانه هاي زيباي شما روي آن زوم كرده ام؟
داستان کتابهای من در نمایشگاه کتاب تهران
۱-۵۵ افسانه ی ترکمنی برای نوجوانان(انتشارات قدیانی)(درگرگان کتابفروشی جلالی)
۲-۹۰ افسانه برای نوجوانان-(انتشارات قدیانی)(در گرگان کتابفروشی جلالی)
۳-گرگ آواز خوان(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۴-روباه دم بریده(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۵-جاده ی بی انتها-رمان-(انتشارات سوره ی مهر)(درصورت چاپ دوم)
قدقد قداتیم!!!
داستان کتابهای من در نمایشگاه کتاب تهران
۱-۵۵ افسانه ی ترکمنی برای نوجوانان(انتشارات قدیانی)(درگرگان کتابفروشی جلالی)
۲-۹۰ افسانه برای نوجوانان-(انتشارات قدیانی)(در گرگان کتابفروشی جلالی)
۳-گرگ آواز خوان(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۴-روباه دم بریده(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۵-جاده ی بی انتها-رمان-(انتشارات سوره ی مهر)(درصورت چاپ دوم)
با تشکر و با عرض معذرت از دوستانی که قرار بود در نمایشگاه کتاب دیدار داشته باشیم.سفر لغوشد.
۱-۵۵ افسانه ی ترکمنی برای نوجوانان(انتشارات قدیانی)(درگرگان کتابفروشی جلالی)
۲-۹۰ افسانه برای نوجوانان-(انتشارات قدیانی)(در گرگان کتابفروشی جلالی)
۳-گرگ آواز خوان(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۴-روباه دم بریده(انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان)
۵-جاده ی بی انتها-رمان-(انتشارات سوره ی مهر)(درصورت چاپ دوم)
مگس!!!
زن و مرد حرفشان شد و حسابي زدند تو سر و كله هم.
آخر سر طاقت زن طاق شد و داد كشيد: بي عقل!
مرد هم فرياد كشيد:بي مزه!
زن به جاده ی جنوب اشاره كرد و گفت: اگر بي مزه ام، رد اين جاده را مي گيرم و سر خود مي روم تا به مرد بي عقلي مثل شما برخورد نكنم!
مرد هم به حاده ي شمال اشاره كرد و گفت:من هم رد جاده را مي گيرم و آنقدر مي روم تا از زن بي مزه اي مثل شما دور باشم.
زن به طرف جنوب رفت و مرد به طرف شمال.
آنها رفتند و رفتند و چون زمين گرد بود،زمين را دور زدند و دو باره با هم روبرو شدند.
مرد تا چشمش به زن افتاد،گفت:باز هم كه تو هستي بي مزه!
زن گفت:هنوز هم بي عقلي!
مرد گفت:اگر بي عقلم،رد جاده غرب را مي گيرم و مي روم تا ديگر به مرد بي عقلي مثل من برخورد نكني!
زن گفت:خواب ديدي خيرباشد.من هم از جاده شرق مي روم تا ديگر ازبي مزه بودن من در رنج و عذاب نباشي!
مرد به طرف غرب رفت و زن به طرف شرق.
آنها دو باره رفتند و رفتند و چون هنوز زمين گرد بود،دوباره روبروي هم سبز شدند.
مرد تا زن را ديد،گفت:باز هم كه...
زن گفت:اگر عقلت سرجايش آمده باشد،حرفي كه داري مي زني تمام كن!
مرد سرش را پايين انداخت و گفت:باز هم که...تويي عزيزم!
زن سرش را پايين تر انداخت و جواب داد: بله! عزيزترينم!!!
میمون!!!