
به مناسبت هفته ي كتاب و ترويج كتابخواني روز 30 آبان به استان هرمزگان، شهر بندر عباس دعوت شدم.... فرصت مناسبي است كه براي اولين بار به اين شهر قديمي و زيبا سفر كنم و به يكي از آرزوهايم جامه ي عمل بپوشانم. آرزويي كه سالهاست در سر دارم و حيف است آن را از دست بدهم.
اما از طرف ديگر در همان تاريخ شاعر و دوست عزيزم، آقاي اسدالله شعباني را به گرگان به همان مناسبت دعوت كرده بودم و داشتيم كم كم براي نشست با او آماده مي شديم.... نشستي كه سالها منتظرش بودم و خيلي دوست داشتم در خدمت ايشان باشم. ولي بخاطر سفر به بندر عباس احتمالا اين نشست برگزار نخواهد شد و حيف است اين نشست را هم از دست بدهم.
حالا مانده ام از بين اين دو برنامه ي حيفي، كدام يكي را حيف و كدام يكي را انتخاب كنم.
رفتن به بندر عباس را بسيار دوست دارم. قرار است كتابهايم با عنوان هاي "گرگ آواز خوان" و "روباه دم بريده" در حضور خودم نقد و بررسي شود. اين يعني خوشبختي عظيمي است كه مي توانم با خواننده هاي خود رو در رو حرف بزنم و از ايراد هاي فراوان كتابهايم با خبر شوم و براي نوشتن كتاب بعدي نكته ها بياموزم و حيف است اين خوشبختي عظيم را از دست بدهم.
از طرفي بعد از مدتها انتظار توانسته بودم نظر آقاي شعباني عزيز را براي آمدن به گرگان جلب كنم و فرصتي خوبي است كه يكي دو روز در كنارش باشم و از او هم نكته ها بياموزم و خاطرات گذشته را دوباره زنده كنم.
مرور خاطرات و نشستن و حرف زدن با آدمهاي با سواد و هنرمند يك سعادت است و حيف است كه اين سعادت را هم از دست بدهم.
اگر شما جاي من بوديد،خوشبختي را انتخاب مي كرديد يا سعادت را؟
يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود.
در زمانهاي خيلي دور مرد فقيري در همسايگي مرد ثروتمندي زندگي مي كرد. مرد فقير اگر روزي كار مي كرد، مي توانست براي زن و فرزندانش غذا تهيه كند ولي اگر بيكار بود، چيزي براي خوردن نداشتند. اما مرد ثروتمند، چند گاو و گوسفند و تعدادي مرغ و خروس داشت وزندگي راحتي را مي گذراند.
چند روزي بود كه مرد فقير كاري پيدا نكرده بود و زن و فرزندانش گرسنه بودند. يكي از همان روزها كه مرد فقير با دست خالي به سوي خانه برمي گشت، ديد در حياط همسايهي ثروتمند باز مانده و چند مرغ و خروس و جوجه بيرون آمده اند. نگاهي به آنها كرد، آهي كشيد و رفت.
اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه ايستاد و برگشت به آنها نگاه كرد. نگاهي هم به اطراف كرد و با سرعت پريد و خروسي را گرفت و با خود به خانه برد . زن او كه فكر مي كرد اين خروس مزد كار شوهرش در آن روز است با آن غذا درست كرد. مرد از اينكه شادي را در چهره زن و فرزندانش مي ديد خوشحال شد. ولي وقتي به ياد كارش مي افتاد،ناراحت مي شد.
فرداي آن روزهمسايه ي ثروتمندش را ديد كه به دنبال خروسش مي گشت.
مدتي از آن ماجرا گذشت و مرد فقير وضعش بهتر شد. او در يك مغازه ذغال فروشي كار پيدا كرده بود و تقريباً به راحتي زندگي با زن و بچه هايش زندگي مي كرد.
او يك روز غروب كه از سركار به خانه بر مي گشت، ديد باز هم در خانه همسايه باز است و خروسي به همراه چند مرغ بيرون از حياط مشغول برچيدن دانه هستند. به آنها نگاهي كرد و رفت. ولي هنوز بيش از دو قدم نرفته بود كه ايستاد و دوباره به آنها نگاه كرد. او ياد آن روز افتاد كه به خاطر گرسنگي خانواده اش مجبور بود خروس همسايه را بدزدد و بكشد. در همين فكرها بود كه زن همسايه بيرون آمد و آنها را به داخل خانه برد. مرد فقير هم به خانه رفت و بعد از خوردن غذايش خوابيد.
نزديكي هاي صبح بود كه با صداي خروسي از خواب بيدار شد به حياط رفت. همان خروسي را كه امروز جلوي حياط همسايه ديده بود بر لب ديوار آمده بود و فرياد مي زد: "قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام!" مرد با عصبانيت چوبي را برداشت و به طرف خروس پرتاب كرد. خروس باز هم پريد و رفت.
ولي باز هم صبح و ظهر و شب آمد و با صداي بلند همين آواز را تكرار كرد. تمام اهل خانه ی مرد، از صداي خروس خسته شده بودند. به همين خاطر مرد به در خانه همسايه اش رفت و از خروس شكايت كرد.
ولي صاحب خانه دليل آوازهاي خروس را نمي دانست. خروس هر روز لب ديوار مي آمد و با صداي بلند قوقولي قوقو مي كرد و پول خون باباش را مي خواست.
يكي از همين روزها بود كه مرد همسايه با خودش فكر كرد كه چرا خروس اين كار را مي كند؟!! كه ناگهان يادش افتاد آن روزي كه خروس همسايه را دزديده بود، چند جوجه هم آنجا بود و شايد اين خروس يكي از آن جوجه ها بوده است.
ولي بعد از فكر خودش خنده اش گرفت.
خروس دست بردار نبود، تا اينكه مرد يك روز با عصبانيت خروس را گرفت و در زيرزمين خانه اش پنهان كرد. ولي باز خروس آوازش را مي خواند.
سرانجام مرد خروس را كشت و در يخدان خانه گذاشت. ولي خروس آنجا هم آواز مي خواند و پول خون باباش را مي خواست. مرد خروس را به همسرش داد تا آنرا بپزد زن هم خروس را داخل ديگ و روي اجاق گذاشت. اما خروس باز به صداي بلند آواز
مي خواند: " قوقولي قوقو من پول خون بابام را مي خوام." اهل خانه كه ديگر كلافه شده بودند، خروس را خوردند و با خود گفتند: ديگر از دست صداي اين خروس مزاحم نجات يافتيم!
اما خروس در شكم مرد شروع كرد به خواندن: قوقولي قوقو من پول خون بابام را ميخوام!
مرد كه ديگر درمانده شده بود، به نزد حكيم رفت . او دارويي داد.و خروس از شكم آنها بيرون آمد و شروع كردند به آواز خواندن كه:قوقولي قوقو!! من پول خون بابام را مي خوام!
مرد خروس را برداشت و نوك آن را محكم گرفت و به خانه برد. او چند سكه اي را كه پس انداز كرده بود داخل كيسه اي گذاشت و به گردن خروس انداخت. خروس نگاهي به كيسه و نگاهي به مرد كرد و دوباره شروع كرد به آواز خواندن ولي اين بار او ميخواند: "قوقولي قوقو!! پول خون بابام را گرفتم، قوقولي قوقو! پول خون بابام را گرفتم." و آوازخوانان و خوشحال از آنجا رفت و مرد نفس راحتي كشيد و ديگر هيچ وقت آن خروس را نديد. ولي هر وقت صداي قوقولي قوقولي خروسي را مي شنيد از جا مي پريد و عرق سرد بر پيشاني اش می نشست.
راوي:محبوبه مقصودي-استان مركزي آشتيان
پ.ن :از دوستان تقاضا دارم یک افسانه با ذکر شهر یا استان و نام و نام خانودگی خود برای من ارسال کنند.
دوست بسیار عزیزمان رفته سفر شیراز و در آرامگاه حافظ، فالی برای دوستان گرفته و یک فال هم از برای من به سوغاتی آورده که باعث خشنودی مان شد.
فال را در ادامه می گذارم و تفسیرش با شما:
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
کلاه پشمی
روزي، روزگاري در يك روستايي دورِ دور، پسر کچلی بود و بچه ها او را به خاطر نداشتن مو، مسخره ميكردند و به او
ميخنديدند. نور آفتاب هم هميشه سرش را ميسوزاند. در زمستان هم خيلي سردش ميشد. مادرش از پشم يك كلاه برايش درست كرده بود كه هميشه سرش بود و به همين خاطر به او كلاه پشمی مي گفتند. در عوض
كلاه پشمی، پسري بسيار باهوش و زيرك بود.
يك روز او و دوستانش مشغول بازي بودند, كه كبك زخمي را ديدند. او را دنبال كردند. كبك هم كوه به كوه و دره به دره فرار مي كرد و بچه ها هم به دنبالش.
ناگهان بچه ها به خودشان آمدند و ديدند كه خيلي از خانه دور شده اند و هوا دارد تاريك مي شود. خيلي ترسيده بودند. كلاه نمدي گفت: «بايد دنبال يك سرپناه بگرديم.»
آنها کشتند و گشتند و غاري پيدا كردند و به داحل آن رفتند. بچه ها آنقدر خسته شده بودند كه خیلی زود به خواب رفتند. كلاه نمدي از ترس بيدار ماند و مراقب اوضاع بود، كه ديد ديو بزرگي وارد غار شد و گفت: «به به! بوي آدميزاد مي آيد.امشب غذایم تکمیل است!»
كلاه نمدي از مادرش شنيده بود كه ديوي كه در كوههاي اطراف است، وقتي ميتواند به انسانها نزديك بشود كه خواب باشند و اگر كسي بيدار بماند،او نميتواند نزديك بشود. ديو سعي ميكند با چرب زباني و بر آوردن آرزوها كاري كند كه آدم ها به او اطمينان كرده و با خيال راحت به خواب بروند و بعد آنها را بخورد.
ديو يواش يواش نزديك شد و ديد همه خوابيدند به جز كلاه نمدي. گفت: كلاه نمدي! تو چرا نميخوابي؟
كلاه نمدي گفت: من هميشه قبل از خواب مادرم برايم تخم مرغ با خرما درست ميكند تا بخورم و خوابم ببرد.
ديو فوراً برايش تخم مرغ با خرما حاضر كرد و منتظر شد تا كلاه نمدي بخورد و بخوابد. كلاه نمدي هم سير غذا خورد و حسابي خوابش گرفته بود. اين بود كه گفت: خدايا چه بكنم؟ اگر بخوابم كه ديو همة ما را يكجا ميخورد. بايد كاري از ديو بخواهم كه تا زماني كه ما از خواب بيدار ميشويم نتواند آن را انجام دهد.
فكري به خاطرش رسيد و بعد به ديو گفت: من هميشه بعد از غذا خوردن و قبل از خواب آب ميخورم ولي آب را مادرم با آبكش (صافي) ميآورد.
ديو گفت: به چشم الآن خودم برايت ميآورم. بخوري و راحت بخوابي.
ديو رفت كنار چشمه و آبكش را در آب ميزد. همينكه آن را بلند ميكرد و چند قدم كه بر ميداشت آب آن از سوراخ هايش
ميريخت و دوباره بر ميگشت و تكرار ميكرد.
كلاه نمدي هم راحت خوابيد و صبح بيدار شد وبا آنها به سوي روستاي خودشان به راه افتادند. آنها از دور ديد ند كه هنوز ديو دارد آبكش را داخل آب چشمه ميزند و پر از آب ميكند و بعد از چند قدم آب از سوراخها ميريزد.
بچه ها به ناداني ديو خنديدند و به هوش كلاه نمدي آفرين گفتند و همگي به سلامت به خانه هايشان رسيدند.
راوي:بهروز حسين آبادي -كرمانشاه
يكي بود،يكي نبود، غير از خدا هیچ كس نبود.
در يك روستاي كوچك دو پيرزن در همسايگي هم رندگي ميكردند.هر دو پيرزن دو قوز در پشتشان داشتند كه زندگي را برايشان سخت كرده بود. تا اينكه يك روز صبح پيرزن اول كه ريحان نام داشت بقچه اش را بست و به طرف حمام به راه افتاد.
در راه حمام سر و صداي شادي از پشت ديوار بلند شنید. پيرزن با خوشحالی شروع به چرخاندن دستمال در هوا کرد.
كساني كه مراسم حضور داشتند با ديدن پيرزن خوشحال شدند و او را به داحل مراسم دعوت كردند و گفتند:امروز عروسي پسر ديو است. به خاطر اين شادي كه تو درحق ما كردي، هر آرزويي كه داري بگو تا بر آورده كنيم.
پيرزن گفت: روله هيچ آرزويي در دنيا ندارم مگر اينكه اين قوزم برداشته شود.
ديو بزرگ با گفتن «هچي هچي» قوز او را برداشت و پيرزن مثل يك جوان شاداب به طرف خانه راه افتاد .
در راه،به پيرزن همسايه برخورد كرد. پيرزن همسايه گفت: فلاني، قوزت را چكار كردي ؟
ريحان تمام ماجرا را تعريف كرد.
پيرزن دوم عجله عجله بقچه اش را بست و به طرف حمام راه افتاد.
در راه در پشت همان ديوار ديد كه صداي ساز و چمرو عزاداري بلند است. پيرزن از بس هول بود نفهميد كه اين صداي ساز و دهل نيست و شروع كرد به رقص كردي و چوبي!!
رئيس ديوها از ديدن اين ماجرا متأثر شد و او را به داخل دعوت كرد و گفت: آهاي پيرزن چه آرزويي داري؟
پيرزن با عجله گفت: خدا خيرت دهد اين قوزم را بردار.
ديو بزرگ گفت: كارت نباشد الان كاري ميكنم از زندگي پشيمان شوي.
او "هچي،هچي" كرد و گفت: يك قوز برود روي قوز ديگر پيرزن!
پیرزن بعد از ديدن خود گفت: خاك بر سرم! قوزم برداشته نشد هيچ، قوز بالا قوزشد.
ديو گفت: حقت است!تا از اين به بعد در عزاداري پسر ديو نرقصي و شادي نكني!
راوي:پرياقمرپور-كرمانشاه