
سلام جناب آقاي مهدي آذر يزدي عزيز!
حال شما چطور است؟ اميدوارم روزهاي خوبي داشته باشيد كه به يقين همين گونه است.
از وقتی كه از بين ما رفته ايد تازه ديشب متوجه شدم كه يك سال از رفتن شما گذشته است و در اين مدت هيچ بفكر شما نبوديم. حتي به كتابهايي كه با خون و دل نوشته و براي ما به يادگار گذاشته بوديد، نيم نگاهي هم نينداخته ايم. ولي خود شاهد هستيد كه هميشه شما را استاد صدا مي زديم و شما با لبخند معني داري نگاهمان مي كرديد و جواب ما را با سكوت مي داديد و من تازه و آن هم كم كم متوجه مي شوم كه آن خنده هاي بي صدا چه معنايي داشته است.
شما گرفتار نوشتن و خلق كردن بوديد و لي ما خود را گرفتار فقط نوشتن كرديم. شما هر آنچه را كه دوست داريد مي نوشتيد و ما هرآنچه را كه ديگران دوست دارند مي نويسيم . اين شايد تفاوت اندكي باشد اما فاصله آن به قول قديمي ها از زمين تا آسمان است.
هنوز هم كه هنوز است نوشته هاي شما گرم و صميمي است و با هر بار خواندن آن نكات تازه اي را مي آموزيم ولي نوشته هاي ما مثل روزنامه عمل مي كند و تازگي خود را فقط يك روز حفظ مي كند. مثل انسان يك روزه اي مي ماند كه همان روز اول از دنيا رفته است و از انسان يك روزه كسي مي تواند چيزي بياموزد؟
شما را نمي دانم ولي من گاهي آلوده ي روزمرگي ها و مسائل بشدت پيش پا افتاده مي شوم و ذهنم و روحم را درگير آن مي كنم ولي شما چطور درمدت زندگي خود تن به روزمرگي ها نداده ايد و فقط مطالعه كرده ايد و نوشته ايد.؟
درحالي كه شما هيچ امكاناتي نداشتيد. حتي خانه اي براي سرپناه كه بتوانيد از گرما و سرما در امان بمانيد و فارغ از غم عالم در زير سقف آن بياساييد و بسيار جالب آنكه شما هيچ وقت از دست روزگار نناليده ايد و به كار خود مشغول بوده ايد و روزگار را به راحتي مغلوب خود كرده ايد.
هم اكنون كه اين نامه را براي شما مي نويسم بغضي تلخ و گزنده گلوي مرا گرفته و حقيقتا دلم براي شما تنگ شده است. دلم گرفته نه از دست زمانه و ديگران بلكه دلم از خودم گرفته است و اين دل گرفتگي گاهي كلافه ام مي كند و اين كلافگي گاهي غمگينم مي كند و اين غمگيني مرا به سكوتي عميقي فرو مي برد كه دوستش دارم. چون خلوتي براي من به ارمغان مي آورد كه كسي توان ورود به آن را ندارد و آن خلوت مخصوص دل خودم است. خلوتي كه مي توانم در آن بنويسم، موسيقي گوش كنم و هركاري كه دلم بخواهد انجام دهم. ولي اين خلوت گاهي به تاراج مي رود و به تاراج مي روم و از همه چيز بازمي مانم.
مهدي عزيز! مي داني مظور از به تاراج رفتن خلوت انساني يعني چي؟...
پ.ن اول:ممنونم ویراستار عزیز
پ.ن دوم:در آسمان عشق من نوری نمی تابد چرا؟
پ.ن سوم:پی نوشت دوم مصراع اول یکی از ترانه های بیاد ماندنی عماد رام است
پ.ن چهارم:گول رید وبم پرید و رفت پی کارش.لطفا اگر آپ کردید بی حبرم نذارید
پ.ن:پنجم:زحمت این یکی را شما بکشید
اول سلام به همگي. دوم خيلي دلم براي شما تنگ شده بود. سوم اينكه درگير جشنواره ي بين المللي هنرهاي تجسمي در گرگان بودم. نه اينكه پست و مقامي داشته باشم يا در امور اجرايي دست داشتم ..نه.. چون اين جشنواره از 16 كشور جهان از جمله از كشور تركمنستان هم مهمان داشت من شده بودم مترجم آنها. حرفهاي آنها را به زبان فارسي وحرفهاي فارسي زبانان را به زبان تركمني براي آنها ترجمه مي كردم.
روز اول كه مهمانان را تحويل گرفتم براي آشنايي به زبان آنها با استاد نقاشي شروع به صحبت كردم. كمي كه از صحبتمان گذشت متوجه شدم كه او حرفهاي خودش را مي زند و من هم حرفهاي خودم را. به قول ما او راه خودش را مي رود و من هم راه خودم را .پس با بلند كردن دست به او ايست دادم و او ساكت شد و من متوجه شدم كه زبان اشاره بهتر از حرف زدن است و خوب جواب مي دهد. بعد از آن زبان اشاره هم به ترجمه اضافه شد و قيافه ي هر دوتاي ما ديدني.
حتما مي پرسيد كه مگه زبان تركمني اونجا با زبان تركمني اينجا چه تفاوتي دارد؟ زياد متفاوت نيست ولي زبان و كلمات روسي قاطي زبان آنها شده و به زبان ما هم كلمه ی فارسي وارد شده و اين چند كلمه گاهي مشكل ساز مي شد و آن وقت بود كه به زبان اشاره پناه مي برديم و كمي هم به حركات عجيب و غريب هم مي خنديديم. ولي از روز دوم من روس تر از او شده بودم و او فارس تر من. هركلمه ي روسي را كه مي گفتم او فورا فارسي آن را بازگو مي كرد.
روز دوم جشنواره خيلي ديدني بود. نقاش ها نقاشي مي كردند و مجسمه سازها، مجسمه مي ساختند و نگارگرها هم نقش زيبا بركاغذ مي نشاندند. تماشاي نقاشي زنده كه در جلوي چشمانت داشت كامل مي شد بسيار هيجان انگيز و زيبا بود. اول نمي دانستي نقاش در حال فكركردن به چه موضوعي است ولي كم كم تصوير كامل تر مي شد و نقش ناخودآگاه ما را باخود همراه مي كرد و وقتي كامل مي شد تازه متوجه مي شدي كه نقاش به چي فكر مي كرده است.
دراين مدت فقط در حال ترجمه نبودم. نمي شد به شيرين و فرهاد فكر نكنم. هرچه سعي مي كنم اين دو تا بنده ي خدا را ول كنم ، آنها ولم نمي كنند و هر روز با موضوع و جمله اي طلايي تازه به سراغم مي آيند. باور كنيد قبل از اينكه داستان آنها را در وب بنويسم، كلي به كل كل آنها مي خندم و بعد شما را در اين خنده و نشاط شريك مي كنم.
همچنين در اين مدت چند داستان اشك آور و دردناك هم نوشتم كه يكي از آنها را به همين زودي خواهيد خواند و اشكها خواهيد ريخت و غصه ها خواهيد خورد.
...و چهارم اينكه از لطف شما دوستان بسيار ممنونم و امروز تصميم به نوشتن نداشتم چون مترجم بودم و كمي خسته ولي وقتي نظرات را خواندم جهت اداي احترام براي همه ي شما آستين ها را بالا زدم و اين خاطره تازه و گرم را بخاطر لطف و محبت شما نوشتم.
پ.ن اول: این متن ویرایش شده است
پ.ن: ممنونم ویراستار عزیز
پ.ن سوم: زحمت پ.ن سوم را شما بکشید
در بازي آلمان –آرژانتين گل خوردن دروازه بان آرژانتين مرا ياد خاطره اي انداخت كه براي خودم پيش آمده بود.با اين تفاوت كه من شش تا گل خورده بودم نه چهارتا.به نظرم هركاري كاملش خوبه يا اصلا گل نخور يا اگر هم خوردي از شش تا كمتر نباشه.حتما الان اين سئوال در ذهن شما بوجود آمده كه مگر حكايه هم فوتباليست بوده؟جوابش قاطعانه بله است.چند عكس هم با شورت و لباس ورزشي دارم ولي حيف بلد نيستم عكس در وبلاگ بگذارم وگرنه عكس ها به تماشا مي گذاشتم و شما با ديدن آن باور مي كرديد كه فوتباليست ماهري بودم.البته گاهي!!!
حالا ماجرا چه بود؟ماجرا از اين قرار بود كه يك روزيك عكاسي پيدا شد كه از يكي از بازي هاي ما عكس بگيرد و عكس ها را چاپ و به ما بفروشد.ما هم قبول كرديم و عكاس قبل از بازي به ورزشگاه آمد.پسر جواني بود و عشق عكاسي داشت.اون روز چون دروازه بان نبود من قرار شد دروازه بان باشم.هركس نبود من جاي آن بازي مي كردم منظور ازفوتباليست ماهر بودن همين بود.البته در طي چند سالي كه فوتبال بازي مي كردم از دست من چند سرپرست به بيماري فراموشي دچار شدند و يادشان مي رفت كه من در چه پستي بازي مي كنم.به همين خاطر از دروازباني گرفته تا نوك حمله بازي كرده ام. و چند مربي هم عقلشان را از دست دادند واز خير فوتبال گذشتند و به مربيگري واترپلو و شنا و شيرجه پرداختند.
اما اصل ما جرا اين بود كه من فوري با عكاس دوست شدم و او چند عكس با اداهاي مختلف از من گرفت.وآتش لذت داشتن چند عكس ورزشي در من شعله ور شد و اين بهترين فرصت بود و تكرارش غيرممكن.
پس حسابي من و عكاس روهم ريختيم و پيمان دوستي ابدي امضاء كرديم.وقتي اعتماد كامل او را جلب كردم گفتم:ببين موقع بازي مي خوام يه عكس در حين گل خوردن و شيرجه زدن داشته باشم!
عكاس پرسيد:مگر بازي رسمي نيست. بخاطر عكس مي خواي عمدا گل بخوري؟!!!
در جوابش يك جمله ي فلسفي گفتم:اين زندگي ما رسمي نيست و موقت است،انوقت اين بازي كه در مقابل آن هيچ ارزشي ندارد.
با شنيدن اين جمله، دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش داشت ار حدقه بيرون مي زد.بطوري كه باور نمي كرديد اين دهن و چشم يك انسان است.
بهرجهت او قبول كرد و بازي شروع شد.مدتي كه از بازي گذشت يك توپ تر و تميز به گوشه دروازبان من آمد و من الكي شيرجه ي بلندي زدم و توب ازكنج دروازه گل شد.
كمي بعد عكاس خبر آورد كه نتوانسته عكس بگيرد.پس به او فهماندم كه دومي را هم خواهم خورد و همين دومي تبديل به سومي و چهارمي و پنجمي و ششمي شد و عكاس نتوانست هيچ عكس مناسبي از من بگيرد.
پ.ن اول: هیچ وقت منتظر عکس های ورزشی نباشید
پ.ن دوم: زحمت پ.ن دوم را شما بکشید
هفت تیر بازی
عبدالصالح پاک
وقتی پدرم اصرار زياد مرا ديد، قبول كرد همراهش به باغ بروم.
مادرم گفت:"شيطوني نكني ها!"
قبول كردم و به دنبال پدرم دويدم كه بيل به دست، به طرف باغ اربابي مي رفت.پدرم به آرامي قدم برمي داشت و من غرق تماشاي منظره هاي اطراف بودم.پرنده ها دسته دسته در دل آسمان آبي پرواز مي كردند.چند پروانه ي رنگارنگ در ميان گل ها دنبال هم مي كردند.از دور دست صداي تراكتور به گوش مي رسيد و قاطي صداي پرنده ها مي شد. وقتي نزديك باغ رسيديم،پدرم گفت:"آبرو ريزي نكني ها،دست به ميوه ها نزن،از درخت بالا نرو و با دختر صاحب باغ هم زياد بازي نكن."
باغ اسرارآميز و زيبا بود،درخت ها رديف هم كاشته شده بود.جوي آب از وسط باغ مي گذشت و هر نوع ميوه اي كه دوست داشتي، در آنجا مي توانستي پيدا كني.
وقتي به باغ رسيديم،پدرم زيرسايه ي درختي رفت، پاچه ي شلوارش را بالا زد و گفت:"ديگه سفارش نمي كنم ها!"
زير درخت نشستم و به صداي شرشر آب گوش سپردم.
پدرم گفت:"اينجا بهتر از جاهاي ديگر باغ است،همين جا بازي كن."
يواش جواب دادم:"باشه،همين جا بازي مي كنم."
پدر وقتي خیالش از بابت من راحت شد،به آرامي رفت و در ميان انبوه سبز درختان از ديد من پنهان شد.
لحظه اي ايستادم و فكر كردم تنهايي كدام بازي بهتر است.هرچه فكر كردم،بازي خاصي به ذهنم نرسيد.در همين لحظه صداي تراكتور را شنيدم كه داشت به من نزديك مي شد.
در كنار راننده، دختر كوچك ارباب نشسته بود و به من نگاه مي كرد. دخترك تا مرا ديد، شكلكي در آورد و خنديد. من بي هيچ حركتي فقط نگاهش كردم.وقتي تراكتور دور شد، به كنار درختي رفتم كه سيب هاي سرخ و درشتي داشت.
ناگهان به ياد مادرم افتادم كه خواسته بود يك سيب برايش ببرم كه پدرم هميشه فراموشش مي كرد. همين كه دستم را به طرف سيب دراز كردم، دوباره صداي تراكتور را شنيدم كه به طرف من مي آمد.
فوري خودم را جمع و جور كردم و به آنها خيره شدم.راننده دختر را پياده كرد و به من گفت:"كمي باهاش بازي كن،مواظب باش داخل آب نرود."
دختر گفت:"من توي آب نميرم، لباسم كثيف ميشه."
و كمي بعد اصرار كرد و گفت:"بيا تاب بازي كنيم!"
گفتم:"طناب نداريم."
دختر گفت:"خونه مون طناب هست،بريم بياريم."
گفتم:"ولي پدرم..."
دختر حرفم را نيمه تمام گذاشت و گفت:"اصلا" نمي خوام تاب بازي كنم،اگه با تو برم خونه مامان جونم دعوام ميكنه."
بعد به اطرافش نگاه كرد.به طرف درخت سيب رفت و سيبي را كه براي مادرم انتخاب كرده بودم را، نشانم داد و گفت:"من اون سيب را مي خوام!"
از درخت بالا رفتم،به خيال خودم زرنگي كردم و دستم را به طرف سيب ديگري دراز كردم،ولي دختر فهميد و داد زد:"من اون يكي را مي خوام!"
گفتم:"دستم به اون نمي رسه!"
داد زد:"مي رسه، بايد برسه!"
از درخت پريدم پايين، پدرم را ديدم كه گل آلود و عرق ريزان به طرف ما مي آيد.دخترك تا پدرم را ديد، سيب درشت را نشانش داد و گفت:"من اون سيب را مي خوام."
پدرم با يك ضربه ي بيل سيب را از درخت انداخت، يكباره تنم داغ شد،خواستم داد بزنم:"اين سيب سهم مادرم است" ولي حرفي نزدم،چون مي دانستم اگر جيكم در بيايد،پدرم داد و فرياد مي كرد و از اينكه مرا به باغ آورده بود،پشيمان مي شد.
دختر سيب را دو دستي چسبيد و تا خواست به آن گاز بزند،هراسان گفتم:"كثيف است،صبر كن بشورمش."
پدرم گفت:"مواظب باش،زياد تو آب نماني."
بعد سيب كوچكي كند، آن را به من داد و گفت:"دست به ميوه ها نزني ها!"
و به سمت ديگر باغ رفت. سيب ها را بر داشتم و مشغول شستن شدم،الكي شستن آنها را كش دادم تا دختر سيب درشت را فراموش كند.كمي كه دير كردم، دختر صدايم زد:"بيا ديگه!"
بار ديگر سيب ها را توي آب فرو كردم،تا راهي براي مخفي كردنشان پيدا كنم، ولي هيچ راهي به ذهنم نرسيد.آمدم پيش دخترو سيب كوچك را به طرفش دراز كردم، دختر نگاهي به من و نگاهي به سيب انداخت و گفت:"سیب بزرگه كو؟"
بزرگه دست ديگرم بود.به ناچار آن را به طرفش دراز كردم،سيب را كه گرفت، با شيطنت گفتم:"الان موقع خوردن سيب نيست، كمي بازي مي كنيم و وقتي خسته شديم، آن وقت مي خوريم."
دختر قبول كرد و گفت:"چي بازي كنيم، ما كه تاب نداريم."
گفتم:" هفت تير بازي."
قبول كرد. دوتا چوب پيدا كرديم و هر كدام يكي از آنها را به عنوان هفت تير توي دستمان گذاشتيم.. دختر همين كه چوب را گرفت، آن را مثل تفنگ به طرف من نشانه گرفت و صداي شليك در آورد و من فوري خودم را مثل مرده ها روي زمين انداختم. دختر غش غش خنديد، طوري كه صداي خنده اش در سكوت باغ پيچيد. از روي زمين بلند شدم و پشت درختي كمين گرفتم و به طرف دختر شليك كردم و بلند بلند گفتم:"بنگ! بنگ!"
هرطور شده مي خواستم دختر سيب درشت را فراموش كند.نمي دانم چرا ويرم گرفته بود كه همين سيب را براي مادرم ببرم.توي باغ سيب هاي زيادي وجود داشت، ولي من نمي توانستم دست به آنها بزنم.دختر هم داد زد:" نگ، بنگ! كشو، كشو!
خودم را از پشت دخت روي زمين انداختم، صداي خنده ي دختر بازهم در باغ پيچيد.
مدتي هفت تیر بازي كرديم، هوا گرم تر شده و زير درختان سايه افتاده بود.دلم ضعف رفت،ولي ترسيدم، گرسنگي ام را دختر بفهمد و به ياد سيب درشت بيفتد و آن را بخواهد.دست از بازي كشيديم، رفتم لب جوي و آب به سر و صورتم زدم.خنك شدم.دختر نزديكم آمد و گفت:"سيب ها را كي بخوريم؟"
گفتم:" هنوز كه خيلي گرسنه و خسته نشده ايم."
در همين لحظه پير مردي با الاغش از وسط باغ رد مي شد و دو جعبه ميوه بار الاغ كرده بود.
دختر لحظه اي مرد الاغ سوار را تماشا كرد و بعد پشت سرش دويد و در حالي كه مي دويد، داد زد:"مراهم سوار كن! مرا سوار كن!"
پيرمرد هيچ توجهي به او نكرد و راهش را گرفت و رفت.
دختر از همان راهي كه رفته بود، برگشت و من هم در طي اين مدت سيب را كنار درختي پنهان كردم.
دختر نزديكم آمد و گفت:" مي خوام الاغ سواري كنم!"
گفتم:" اينجا كه الاغي نيست."
دختر كمي جلوتر آمد، به چشمانم زل زد. در همين لحظه سر و كله ي صاحب باغ پيدا شد. دختر تا او را ديد، به طرفش دويد و در حال دويدن داد زد:"مي خوام الاغ سواري كنم."
مرد دخترش را بغل كرد و گفت:"الان تو رو سوار تراكتور مي كنم تا همه جاي باغ را بگردي."
دختر گفت:"نه، نه، فقط الاغ سواري!"
مرد نگاهي به اطرافش انداخت و باز گفت:" اينجاها كه الاغي نيست سوارش بشي."
دختر نگاهي به من انداخت، نكند به ياد سيب درشت بيفتد و آن را بخواهد.لحظه اي به سكوت گذشت، دختر يكباره دستش را به طرف من دراز كرد و گفت:" اون الاغ من بشه!"
تنم يكباره داغ شد. صاحب باغ لبخندي زد ورو به من گفت:" بيا اينجا."
صداي پايي يه گوشم خورد، برگشتم پدرم بود، آرامشي وجودم را پر كرد، حس كردم با آمدن پدرم ، مي توانم از الاغ شدن نجات پيدا كنم.
مرد دوباره گفت:" گفتم بيا اينجا!"
نگاهم به نگاه پدرم گره خورد. پدرم رو به مرد گفت:" كاري كرده؟"
صاحب باغ گفت:"نه."
و باز به من اشاره كرد كه بيايم،با ترس و لرز جلوتر رفتم. وقتي نزديكتر شدم ، گفت:" دراز بكش!"
پدرم با نگراني پرسيد:"چي شده؟"
مرد گفت: " چيزي نيست، دخترم هوس الاغ سواري كرده."
پدرم سكوت كرد و به من زل زد.
مرد گفت: " دراز بكش بچه، سنگين نيست كه!"
به آرامي روي زمين دراز كشيدم، مرد دخترش را بلند كرد و پشت من نشاند.خيس عرق شده بودم، دلم مي خواست هر دوي آنها را خفه كنم و پا به فرار بگذارم.
صداي ضعيف پدرم به گوشم خورد: " اشكالي نداره پسرم!"
دختر با پاهايش شروع به ضربه زدن به شكمم كرد و گفت: " هين ! هين، برو حيوون!"
به آرامي به راه افتادم؛ مرد دست دخترش را گرفته و مواظب بود كه نيفتد. چند قدمي كه رفتم، دختر گفت: " باباجان! بيا مسابقه."
مرد با صداي بلندي خنديد و گفت: "چه مسابقه اي دخترم؟"
دختر گفت: "باباجون! الاغ دواني ديگه!"
مرد با صداي بلند تر خنديد و گفت: " چي ميگي؟ تو الاغ داري من كه ندارم!"
دختر موهايم را كشيد و گفت:" به ايست حيوون!"
ايستادم. احساس كردم دختر به طرفي برگشت و بعد گفت: " خب تو هم اون مرد رو الاغ كن!"
تنم گرمتر شد و عرق كردم، باورم نمي شد، ار خير سيب و باغ گذشتم.
مرد گفت: " نه، من دوست ندارم الاغ سواري كنم."
دختر خود را به گريه زد.مرد فوري گفت: " باشه ، باشه ، ولي فقط چند قدم!"
گريه ي دختر قطع شد. صاحب باغ را زير چشمي نگاه کردم كه به پدرم اشاره كرد، پدرم را ديدم كه مثل مجسمه بي حركت ايستاده بود.
مرد گفت: " بيا ديگه ، چرا معطلي؟!"
با يك خيز بلند از جا برخاستم، دختر از پشتم واژگون شد و گريه اش رفت به هوا.
پدرم داد زد: " چه كار مي كني؟"
گوش به حرفش ندادم ، نمي خواستم پدرم الاغ شود.گريه ام گرفته بود. ارباب دخترش را بغل كرده و با عصانيت نا سزا مي گفت.
پدرم به بيل تكيه داده و مثل سنگ ايستاده و هاج وواج مانده بود.
با تمام سرعت شروع كردم به دويدن. در حين دويدن حتي نيم نگاهي هم به پشت سرم نيانداختم. باغ تاریک و ترسناک به نظر می رسید. مي خواستم هرچه زود تر از باغ بيرون بروم و به پيش مادرم برگردم.
مدتي كه دويدم احساس كردم كسي دارد پشت سرم بدو ، بدو مي آيد.زير چشمي نگاه كردم، ديدم كه پدرم است.از سرعتم كم كردم. وفتي با من دوش به دوش شد، بدون اينكه حرفي بزند پا به پاي من راه آمد.
وقتي از باغ بيرون آمديم گفت: " چيزي به مادرت نگو، ناراحت ميشه."
بغضم تركيد، و خودم را به آغوشش انداختم. در حالي كه گريه مي كردم، گفتم: " باشه پدر جان ، چيزي به مادرم نمي گم ولي سيبش را جا گذاشتم."
پدرم گفت: " خودم روزي يك سيب درشت برای مادرت مي آورم."
شماره تماس:09113798250
عجوزه ی جادوگر!!!