چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان گرگ و گوسفند

  گوسفند گرگی را دید و پا به فرار گذاشت.گرگ او صدا زد و پرسید:ای گوسفند!کجا فرار می کنی؟

 گوسفند همانطور که دورتر می شد جواب داد:دارم پیش انسان ها فرار می کنم!

 گرگ دوباره پرسید:چرا فرار می کنی؟

 گوسفند جواب داد:تا از دست درنده ایی مثل تو در امان باشم!!

  گرگ خنده ایی کرد و گفت:ای گوسفند!با من بیا تا چیزی را به شما نشان بدهم بعد از آن هرجا که دوست داری فرار کن.

   گوسفند قبول کرد.آنها به طرف شهر به راه افتادند.  در راه که می رفتند گوسفند از ترس گرگ تمام بدنش می لرزید و با فاصله از او راه می رفت. وقتی به شهر رسیدند صف طولانی آدمها را دیدند و علت را پرسیدند و جواب شنیدند:اینجا مغازه قصابی است و گوشت تازه گوسفند به ارزان می فروشند!

 گوسفند وقتی این حرف را شنید و پی به قضیه برد از ترس خود را به آغوش گرگ انداخت!!!

 گرگ و گوسفند دست در دست هم به جنگل گریختند!!!

+ نوشته شده در ساعت 9:23 توسط عبد الصالح پاک.
شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان حامی
  آواره کوه و بیابان بودم .اما دوستم خانه ای داشت و راحت و آسوده زندگی می کرد.

  وقتی دوستم حال و روز مرا دید تصمیم گرفت کمی از انسانیتش خرج کند و به کمک من بشتابد تا برای خودم خانه ای داشته باشم و از آوارگی و دربدری نجات پیدا کنم.

  با کمک او شروع به ساختن خانه برای من کردیم.وقتی خانه به نیمه رسید پولم تمام شد و کار ساختمان خوابید.

   دوستم از اینکه دارم سر و سامانی می گیرم خوشحال و ذوق زده بود و به خاطر آن خانه اش را فروخت و پول آن را خرج خانه ی نیمه تمام من کرد تا اینکه ساختن خانه تمام شد.

     حالا مدتی است که صاحب خانه شده ام و راحت و آسوده زندگی می کنم  ولی دوستم بی خانمان و آواره کوچه و خیابان است!

   

+ نوشته شده در ساعت 11:13 توسط عبد الصالح پاک.
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان آجر
   مردی خانه ی بزرگی ساخت و یک آجر اضافه آورد.او به فکر افتاد حالا که خانه ای دارد آجر اضافی را بفروشد و دود و دمی راه بیندازد و شبی را خوش بگذارند.به قول گفتنی" دنیا فقط دو روز است."

   او آجر را فروخت و آن شب را به خوشی و شادمانی طی کرد.

   چند روز بعد باز هوس خوشی به سرش افتاد.

  او با این فکر که" برداشتن یک آجر از دیوار خانه باعث خرابی آن نمی شود" یکی از آجرهای دیوار خانه اش را برداشت و فروخت و شبی دیگر را به خوشی و خوبی گذارند.

 او دیگر به خوشی عادت کرده بود و هر روز یکی از آجرهای دیوار خانه اش را می فروخت و شب را به شادمانی می گذراند تا اینکه تمام آجرهای خانه اش را فروخت و فقط یک آجر برایش باقی ماند.

حالا او فقط یک آجر دارد و نمی داند با آن چه کار کند!!!

+ نوشته شده در ساعت 7:58 توسط عبد الصالح پاک.
پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۸
داستان تفاهم
زن و مرد حرفشان شد و حسابي زدند تو سر و كله هم.

آخر سر طاقت زن طاق شد و داد كشيد: بي عقل!

مرد هم فرياد كشيد:بي مزه!

زن به جاده جنوب اشاره كرد و گفت: اگر بي مزه ام، رد اين جاده را مي گيرم و سر خود مي روم تا به مرد بي عقلي مثل شما برخورد نكنم!

مرد هم به حاده ي شمالي اشاره كرد و گفت:من هم رد جاده شمالي را مي گيرم و آنقدر مي روم تا از زن بي مزه اي مثل شما دور باشم.

زن به طرف جنوب رفت و مرد به طرف شمال.

آنها رفتند و رفتند و چون زمين گرد بود،زمين را دور زدند و دو باره با هم روبرو شدند.

مرد تا چشمش به زن افتاد،گفت:باز هم كه تو هستي بي مزه!

زن گفت:هنوز هم بي عقلي!

مرد گفت:اگر بي عقلم،رد جاده غرب را مي گيرم و مي روم تا ديگر به مرد بي عقلي مثل من برخورد نكني!

زن گفت:خواب ديدي خيرباشد.من هم از جاده شرق مي روم تا ديگر ازبي مزه بودن من در رنج و عذاب نباشي!

مرد به طرف غرب رفت و زن به طرف شرق.

آنها دو باره رفتند و رفتند و چون هنوز زمين گرد بود،دوباره روبروي هم سبز شدند.

مرد تا زن را ديد،گفت:باز هم كه...

زن گفت:اگر عقلت سرجايش آمده باشد،حرفي كه داري مي زني تمام كن!

مرد سرش را پايين انداخت و گفت:باز هم تويي عزيزم!

زن سرش را پايين تر انداخت و جواب داد: بله! عزيزترينم!!!




+ نوشته شده در ساعت 10:28 توسط عبد الصالح پاک.