
زن گفت:ما که نی نداریم!
مرد گفت:اگر تو بخواهی می شود نی تهیه کرد.
زن پرسید:چگونه؟
مرد گفت:شنیده ام که از گور زن ها درخت نی می روید!
زن گفت:اگر اینطور است حاضرم به خاطرتو بمیرم!
مردگفت:اگراین خوبی را در حق من بکنی هیچ وقت فراموش ات نمی کنم و همیشه به یاد تو نی خواهم نواخت!
زن مُرد و مرد اورا دفن کرد.
مدتی بعد ازگور زن درخت نی زیبایی سبزشد.مرد آن را برید وخوب تراشش داد ویک نی زیبا برای خود درست کرد ومشغول نواختن نی شد وزن را خیلی زود فراموش کرد.
صدای نی روزبروز غم انگیزتر می شد.مرد ازصدای غم انگیز آن در تعجب بود.او محکمتردرنی دمید تا بلکه بتواند صدای شاد و خوش از آن بشنود.ولی نی به ناله در آمد که:ای مرد!چه شد که به این زودی فراموشم کردی وبه زیر قول ات زدی؟حالاکه اینطور شد یادت باشد هیچ وقت نمی توانی با نواختن نی شادی کنی وخوش باشی!
حالا سال های سال است که مرد به امید شادی کردن و خوش بودن نی می نوازد ولی صدای نی روزبروز غم انگیزتر و پرسوز و گدازتر می شود.
اگرباورندارید نی بنوازید تا ناله پرسوز و گداز زن را به گوش خود بشنوید!
شیرین خانم سلام!
شایدازاینکه بعد از سالها برایت نامه می نویسم تعجب کنی واز خواندن آن غمگین و غصه دار شوی.اصل مطلب این است که من ازدواج کرده ام و منتظر بدنیا آمدن اولین فرزندم هستم. انتظار بی جایی است اگر فکر کنی مثل فرهاد تیشه به دست می گیرم و بیست سال تمام برای رسیدن به شما به رنج و زحمت می افتم و به کندن کوه مشغول می شوم.تازه معلوم نیست بعد از آن همه جان کندن و حسرت خوردن شما در پشت کوه تشریف داشته باشید یا نه! در زمانه ای که چشم راست به چشم چپ دروغ می گوید فرهاد نبودن راحت تر و عاقلانه تر است.
قربان ات فرهاد
آقا فرهاد سلام!
از خواندن نامه شما نه تنها متعجب و دلگیر نشدم بلکه باعث شادی و خوشحالی من شد و کلی سرگرمی مرا فراهم کرد. انتظار نداشته باشید که مثل شیرین بیست سال چشم به راه آمدن شما بدوزم و موی شبرنگم را به دست برف بسپارم.تازه معلوم نیست بعداز آن همه انتظار کشیدن و چشم به راه دوختن تشریف می آورید یا نه!
من نه تنها ازدواج کرده ام بلکه صاحب یک پسر کاکل زری هم هستم. در روزگاری که عشق را در هر کوچه وپس کوچه ایی مفت و مجانی به حراج گذاشته اند و به جای کندن کوه تیشه به ریشه عشق می زنند شیرین نبودن و چشم به راه فرهاد ندوختن شیرین تر است.
با احترام شیرین
خيلي از مشتي مي ترسيد. از روزي كه به خانه اش آمده بود مثل خر ازش كار ميكشيد. دست به كتكش هم ملس بود. جاي خورد و خوراكش را جدا كرده بود. اينجا هم تبعيض وجود داشت. حتي اجازه بيرون رفتن از خانه را هم به او نمي داد. خسته شده بود. بايد از اين وضع بيرون ميآمد. اما چطور؟ خودش هم نميدانست. چند بارسعي كرد. اما هربار ناموفق بود. روزي در راه مزرعه چشمش به لاشه يك اسب افتاد كه بوي تعفنش به فضا عطر نكبت باري داده بود. بغض گلويش را گرفت. نميتوانست كاري كند.
يكي دوبار خواست با كسي مشورت كند، اما فايده نداشت. بقيه يا قابل اعتماد نبودند يا چيزي بارشان نبود. يك روز صبح با سرو صداي حياط از خواب بيدار شد. يك غريبه هم همراه مشتي و پسرانش بود كه تا به حال او را نديده بود. چند كارد دستش بود كه دائم به هم ميكشيد. اسب بيچاره باورش نميشد. جلوي چشم او و بقيه حيوانات ديگه سه تا گوسفند را سر بريدند.
همين جور كه از ترس عقب عقب ميرفت يادش از جمله مادر بزرگ آمد. وقتي كه خيلي از زندگي ناليده بود و او گفته بود برو خدا را شكر كن كه گوشتت خوردني نيست!
نوشته:احمد قلیشلی
می خواهم خودم باشم. نه یک سانتیمتر بیشتر ونه یک سانتیمتر کمتر. نمی خواهم صبح زود به سایه ی بلند م نگاه کنم و از بلندی آن مغرور شوم و این توهم در من ایجاد شود که چقدر بزرگ و با شکوه هستم وخود را قله ی غیر قابل دسترسی بدانم و یا در آفتاب ظهر از کوتاهی سایه ام احساس حقارت کنم و زانوی غم بغل بگیرم که چقدر کوچک هستم.به همین خاطر تصمیم به نوشتن گرفتم تا خود واقعی ام را به نمایش بگذارم و از نظرات ارزشمند شما بهره بگیرم و خود واقعی ام را از دریچه چشمان زیبای شما نیز بنگرم.
این عمل تنهابا همراهی شما دوستان گرامی امکان پذیر خواهد شد.
زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.
مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟
زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!
مرد پرسید:چه اتفاقی؟
زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!
مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه ناگوار نیست!!
زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!
مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟
زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!
مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!
زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟
مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم.
زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!
زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.
مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.
چون خیلی راه رفته بودیم خسته شدیم و او مرا بردوش خود سوار کرد تا کمی خستگی در کنم.
کمی بعد از دوش او پایین آمدم واو را بر دوش خود سوار کردم.
حالا سالهاست که او از دوش من پایین نمی آید و یکریز در باره دوستی مهر و وفا و درد تنهایی با من سخن می گوید.
من فقط به حرفهای او گوش می دهم.